پس صندلیها و لیوانهای چائی را بیاورید پشت بخاری و بطری
رُم را نیز فراموش نکنید!..."
بعد از روزهای تمام نشدنی جنگ و دلتنگی جان فرسا برای وطن در خون تپیده ای که انگار در سیاره ی دیگری واقع شده، دو جمله ی آغازین داستان برتولد برشت از کتاب «زندگی را جشن بگیریم» چنان مرا تکان داد که حیفم آمد شما را از آن بی نصیب بگذارم (سیزلره ده نیسگیل ائله دیم؛ مهاجرلرین بیتیب، تؤکنمز نیسگیل لری):













