May 1, 2026

احمد شاه و پایان دوران قاجار

مخمد حسین یحیایی 


احمد میرزا فرزند محمد علی شاه قاجار در12 بهمن ماه 1275 در تبریز بدنیا آمد و سال ها در همان شهر که پدرش ولیعهد و حاکم آنجا بود، زیر نظر« اسمیرنوف » افسر روس رشد، پرورش و آموزش یافت. در این مدت با زبان روسی آشنا شد و با گذشت زمان تحت تاثیر اسمیرنوف و آموزه های آن قرار گرفت. هنوز 10 ساله بود که به عنوان ولیعهد انتخاب شد تا بعد از محمد علی شاه به تخت سلطنت جلوس کند. 13 ساله بود که پدرش از سوی مشروطه خواهان خلع و همراه با خانواده به سفارت روسیه پناه برد، در نتیجه احمد میرزا هم در نزد آنها در سفارت روسیه به سر می برد و علاقه چندانی هم برای بیرون آمدن از سفارت و جدایی از پدر و مادر را از خود نشان نمی داد.

با پایان دوران محمد علی شاه خیلی از سیاسیون بویژه طرفداران مشروطه بر این باور بودند که دوران قاجار به سر آمده، دوران اعلام جمهوری فرا رسیده است. البته این تفکر و روش حکومتی مخالفین داخلی و خارجی هم داشت، روسیه با تغییر رژیم به شدت مخالفت می کرد و حتی در صورت اجرای آن سخن از مداخله نظامی به میان می آورد. در نتیجه سیاسیون و دست اندرکاران با مشورت های فراوان بین خود به این نتیجه رسیدند که احمد میرزای نوجوان را بر اساس بند 37 از قانون اساسی مشروطه به شاهی برگزیدند. بدنبال آن هیئتی از سوی مجلس عالی به سفارت روسیه عازم شد تا احمد شاه قاجار را به کاخ گلستان مشایعت نماید، این در حالی بود که احمد شاه دلبستگی عمیقی به خانواده خود داشت و حاضر نبود از آنها جدا شود. به نظر می رسد این دوری ناخواسته در روح، روان و رفتار احمد شاه تاثیر ماندگاری گذاشت که در زندگی کوتاه مدت وی آشکار و قابل مشاهده بود.

احمد شاه برای اداره امور مملکتی بسیار جوان و بی تجربه بود، بازهم بر اساس قانون اساسی تا رسیدن به سن بلوغ اداره امور در دست نایب السلطنه ها خواهد بود. در این راستا نخست «عضد الملک » از بزرگان ایل قاجار این وظیفه را به عهده گرفت و در اولین فرصت به تصویه امور اداری از مخالفین مشروطه پرداخت تا جامعه بدون تنش به پیش برود و از بحران شدید اقتصادی که در دوران محمد علی شاه به آن گرفتار شده بود بیرون آید، سال ها مبارزه بین مشروطه خواهان و مخالفین ضربه های سنگینی به اقتصاد و ثبات سیاسی زده بود و دست بیگانگان را در امور داخلی باز گذاشته بود، آنان هم با اطلاع از اوضاع وخیم اقتصادی پیشنهاد قرض در مقابل امتیاز را به رخ می کشیدند. احمد شاه جوان در امور کشور دخالتی نمی کرد و نایب السلطنه ها تلاش می کردند تا شرایط ثبات در اقتصاد و سیاست را برقرار سازند. عضد الملک شخصیت با تجربه و کاردانی بود و در همان سال های نخست سرو سامانی به اقتصاد داد که خوشآیند برخی از افراد و گروه ها نبود و همزمان برخی از سیاسیون را به تبعید فرستاد و مانع از انتشار برخی از روزنامه ها شد که ضربه ای برای مشروطه و آزادی تلقی می شد.

 مجلس عالی که جایگزین مجلس منحله شورا شده بود، مسئولیت اداره و وزارتخانه ها را به سرشناسانی که از نهضت مشروطه پشتیبانی کرده بودند واگذار کرد (یرواند آبراهامیان، پیشین، ص 127 ). در این میان دادگاه ویژه ای برای محاکمه مخالفان مشروطه تشکیل شد که در آن پنج نفر از جمله شیخ فضل اله نوری به اعدام محکوم شدند. مجلس عالی قانون انتخاباتی جدیدی تنظیم کرد که بر اساس آن شرط دارایی برای انتخاب مجلس از 1000 تومان به 250 تومان کاهش یافت، نمایندگی برخی از مشاغل لغو شد، تعداد نمایندگان ایالات از 96 به 101 نماینده افزایش یافت و تهران تنها دارای 15 نماینده شد که در مجلس اول 60 نماینده داشت و 4 کرسی هم به ادیان (  زرتشتیان،کلیمیان، مسیحیان آسوری و ارمنی ) دیگر داده شد. در شهریور 1288 محمدعلی شاه به روسیه ( اودیسا ) برای تبعید فرستاده شد و دو ماه بعد در 25 آبانماه 1288 مجلس دوم شورای ملی تشکیل شد، در این مجلس هم تعدادی از رجال، شاهزادگان، فئودال ها، بازرگانان و کسبه خرده پا و روشنفکران مشارکت داشتند، پیشتاز برای تغییر ساختاری در اقتصاد، جامعه و روش حکومتی را نمایندگان آذربایجان در دست داشتند. برخورد اندیشه ها و مبارزه بین کهنه و نو در این مجلس هم ادامه یافت. شگفت آنکه انقلابیون ناسیونالیست زمام امور را به رجال و اشراف قدیمی واگذار کردند! هزینه اصلاحات اداری با قرضه ای از بانک شاهنشاهی که تحت نظارت انگلیسها قرار داشت تامین گردید، برقراری نظم عمومی به یپریم خان واگذار شد. چندین افسر سوئدی برای تشکیل ژاندارمری استخدام شدند تا نظم در ایالات را برقرار سازند، همزمان هیئتی مرکب از 16 کارشناس به ریاست « مورگان شوستر» به ایران دعوت و استخدام شدند تا امور مالی را اصلاح کنند. شوستر بعد از مدت کوتاهی متوجه شد که شانسی برا تغییر بی نظمی، فساد نخبگان و تشکیلات سنتی وجود ندارد ( ژان پیر دیگار، برنارهودکاد، یان ریشار، پیشین، ص 47 ) همزمان مداخلات خارجی ( روسیه و انگلیس ) یکی از عوامل بازدارنده برای هرگونه تغییر در ساختار سیاسی، اقتصادی و اجتماعی بود. فشار روز افزون روسیه برای اخراج شوستر تا جائی پیش رفت که منجر به اولتیماتوم روسیه به ایران شد که نشانه های مداخلات نظامی را هم در بر داشت.

 

با برکناری عضدالملک این بار نوبت به « ناصر الملک قره گوزلو » رسید و بعنوان نایب السلطنه دوم، امور کشور را در دست گرفت، ناصرالملک قره گوزلو هم از سران ایل قاجار بود و تلاش ورزید راه عضدالملک را دنبال کند، هر چند با دشواری های فراوانی روبرو بود که مهمترین آنها خزانه خالی، کسری بودجه و کمبود مواد غذایی بود که بیشتر ناشی از نقل و انتقال آن مواد ضروری به شهر ها بود. بعد از جنبش مشروطیت هر روز جمعیت ساکن در شهر ها افزایش پیدا می کرد. مداخلات روسیه و انگلیس در امور داخلی ایران همچنان ادامه داشت و آنها در رقابت با یکدیگر به جناح بندی و جناح سازی خود با بهره گیری از رشوه و امکانات دیگر ادامه می دادند و تلاش می ورزیدند که در کادر های حکومتی نفوذ بیشتری داشته باشند. در این میان ارتجاع شکست خورده از مشروطه خواهان و آزادی خواهان به کنجی خزیده، در مناطق دور افتاده بویژه در روستا ها به تبلیغات ضد مدرنیته و مشروطه خود ادامه می دادند تا نفرات بیشتری را پیرامون خود جمع آوری کنند.

در سال 1293 احمد شاه قاجار که به سن قانونی رسیده بود، خود زمام امور مملکت را دردست گرفت. در رابطه با احمد شاه داوری و پیش داوری های زیادی شده است، برخی وی را نماد آزادی، قانونگرایی، پایبند به مشروطه، با ادب، فروتن و مهربان خوانده اند، برخی دیگر بی اراده، ترسو، ضعیف، ناتوان، بدبین و مال پرست نامیده اند. آنچه واقعیت است این که احمد شاه آخرین پادشاه قاجار یک دمکرات واقعی، ولی ترسو و بسیار جوان بود، خود را در برقراری مجدد قدرت پادشاهی ناتوان می دید. ( پیشین، ص 46 ) آنچه مشاهده می شود، اینکه احمد شاه دوران مشروطه و رفتار مشروطه خواهان را با محمد علی شاه ( پدر) دیده بود، دوران کودکی پر اضطرابی را از سر گذرانده، خود را به مشروطه خواهان نزدیک می دید. نگران از آینده خود بود و به مال اندوزی فکر می کرد که در صورت خلع از مقام خود بتواند به زندگی مرفه خود ادامه دهد، گاهی مقامات مهم حکومتی را مانند حاکمان ولایت با دریافت پول و هدایای گران قیمت واگذار می کرد. و همزمان برای حفظ موقعیت خود تمایل به قانونگرایی و مشروطه داشت و بر اساس قانون اساسی خواهان سلطنت بود و در امور اجرایی دخالت نمی کرد که در تاریخ ایران سابقه چندانی نداشت. زیرا قدرت و عملکرد شاهان قابل گفتگو نبود و زیر پرسش و نظارت مردم قرار نمی گرفت. در دوران احمد شاه شرایط دیگری هم پیش آمده بود، نخست اینکه مردم با جنبش مشروطه با واژه های حق، حقوق، دمکراسی و آزادی آشنا شده بودند و از سوی دیگر دولت ها مجبور به پاسخگویی بوده دیگر خودکامه و خود سر نمی توانستند حرکت و یا اقدام کنند. ولی دولت هایی که قدرت اجرایی را در دست می گرفتند، مدت کوتاهی قدرت را در دست داشتند و بعلت بحران اقتصادی و گاهی اجتماعی قادر به ادامه کار نبودند. از آن رو اقتصاد شکننده، سیاست بی ثبات و جامعه پر از تنش و گاهی تشنج بود. بنابرین احمد شاه و دولت در مدیریت جامعه ناتوان بودند و روز های سختی در آینده پیش بینی می شد.

احمد شاه در 17 سالگی با « بدرالملوک والا » نوه عباس میرزا که دانش آموز مدرسه دخترانه در تهران بود ازدواج کرد، برخلاف نیاکان خود حرمسرای بزرگی نداشت، از این ازدواج 3 دختر و یک پسر به دنیا آمدند، که در سال های بعد در اروپا به زندگی خود ادامه دادند. شاه خود را متواضع و فروتن نشان می داد زیرا پایگاه سلطنت در حال دگرگونی و تغییر بود، روحانیت قدرت پیشین خود را نداشتند، روستا ها در حال تخلیه و شهر نشینی در حال گسترش بود، بزرگ مالکان و تیول داران هم قادر به ادامه روش و رفتار پیشین خود نبودند. هنوز چند روزی از تاجگذاری احمد شاه نگذشته بود که جنگ خانمانسوز اول جهانی آغاز شد و به سرعت به خاک ایران هم رسید.

بهانه جنگ یک تراژدی کوچک در صربستان بود، در آنجا یک جوان ناسیونالیست افراطی سرب بنام « گاوریلو پرینسیب » که عضو باند سیاه بود در شهر سارایووا، « فرانتس فردیناند » ولیعهد امپراتوری اتریش- مجارستان را به ضرب گلوله ای کشت. صربستان با پیگیری و تحقیق پیرامون قتل را که امپراتوری اتریش- مجارستان خواهان مشارکت در آن بود رد کرد. در نتیجه آتش جنگ شعله ور شد، آلمان که قدرت بزرگی در اواخر قرن 19 و اوایل قرن بیستم در اروپا شده، بدنبال منابع اقتصادی از دیگر مناطق و کشور می گشت، خواهان سهم بیشتری در اقتصاد و سیاست جهان بود، در نتیجه وارد میدان سیاست و جنگ شد تا از امپراتوری اتریش که  همزبان خود و شریک قدرتمندی مانند مجارستان را در کنارش داشت حمایت کند. در مدت کوتاهی بلوک بندی آغاز شد. روسیه به دفاع از صربستان که خود را نزدیک به آن می دید به میدان آمد. آلمان، فرانسه و بریتانیا را در محور روسیه می دید، دشمن خود تلقی کرد و در مرحله نخست به آنها حمله ور شد. جنگ بزرگ اول در اوت 1914 آغاز و در نوامبر 1918 با پایان رسید، با آغاز آن، بعد از مدت کوتاهی کشور های بزرگ دیگر مانند ایتالیا، ژاپن و ایالات متحده خود را در درون جنگ دیدند . جنگ از اروپا فراتر رفت و به جنگ بزرگ جهانی تبدیل شد و تا 17 میلیون نفر قربانی گرفت.بلوک متحدین شامل امپراتوری آلمان، اتریش- مجارستان، دولت عثمانی و بلغارستان بودند و بلوک متفقین را فرانسه، بریتانیا، صربستان، بلژیک، ایتالیا، رومانی و ایالات متحده آمریکا تشکیل می دادند، در این جنگ مستعمرات بریتانیا هم در کنار آن کشور جنگ می کردند. ایران از همان روز های نخست خود را بی طرف نشان داد و به سفارتخانه ها و مراکز سیاسی کشور های دیگر گزارش کرد. ولی مدت زیادی طول نکشید که جنگ به ایران هم رسید و یا تحمیل شد و ایران خود را در درون آن معرکه جهانی دید. در پایان جنگ جغرافیای سیاسی جهان تغییر کرد، امپراتوری ها درهم شکستند و تجزیه شدند. امپراتوری آلمان ( ویلهلم دوم ) از هم پاشید و نظام جمهوری بر آن حاکم شد، امپراتوری عثمانی که نام مرد بیمار اروپا را گرفته بود، به تاریخ پیوست، امپراتوری اتریش- مجارستان متلاشی شد و با انقلاب اکتبر 1917 در روسیه، اتحاد جماهیر شوروی شکل گرفت تا تجربه نوینی به دنیا ارائه دهد.

در این سال ها در ایران و عثمانی تمایل به آلمان که به سرعت در حال پیشرفت صنعتی و اجتماعی بود، گرایش بیشتر می شد زیرا روشنفکران هر دو دولت بر این باور بودند که آلمان قدرت امپریالیستی نیست و بدنبال مستعمره برای استثمار نمی گردد. آلمان هم از این احساسات مردمی استفاده کرده به طرق مختلف در این دو کشور مهم منطقه نفوذ می کرد، در ایران و عثمانی هنرستان های صنعتی برای پرورش تکنیسین که لازمه صنعتی شدن بود راه اندازی می کرد و آموزگاران زبده و کاردانی را به این کشور ها می فرستاد،آلمان به دوستی ایران و عثمانی فکر می کرد و شاید هم بر این باور بود که با آغاز جنگ در کنار آلمان خواهند بود. این در حالی بود که روسیه و بریتانیا نفوذ زیادی در کادر های حکومتی ایران داشتند و از هر فرصتی استفاده کرده نیروی نظامی به ایران گسیل می داشتند و ایران هم قادر به پیشگیری از ورود آنها نبود. به هر روی با آغاز جنگ « مستوفی الممالک » نخست وزیر ایران با بیانیه ای بی طرفی خود را به دول متخاصم اعلام کرد. فرمان بی طرفی را احمد شاه به مجلس و هیئت دولت ارائه داد که در بخشی از آن آمده بود: نظر به اینکه در این اوقات متاسفانه بین دول اروپا جنگ مشتعل شده و ممکن است به حدود مملکت ما نزدیک شود... امر و مقرر می فرمائیم که جناب مستوفی الممالک، رئیس الوزرا و وزیر داخله فرمان ملوکانه را به فرمانفرمایان، حکام و ماموران دولت ابلاغ دارند که دولت ما در این موقع مسلک بی طرفی را اتخاذ و روابط دوستانه خود را با دول متخاصمه کماکان حفظ و صیانت می کند... باید از طرفداری با هرکدام از دول متحاربه پرهیز و احتراز نموده... در تکمیل حفظ بی طرفی و صیانت روابط حسنه باز آنچه هیات دولت ما مصلحت داند و به عرض برسد در اجرای مقررات آن امر ملوکانه شرف صدور خواهد یافت ( بخش هایی از فرمان ملوکانه احمد شاه به نقل از منابع مختلف ).

با آغاز جنگ بحران اقتصادی و اجتماعی و تنش بین مناطق مختلف در ایران شدیدتر شد، فشار و دخالت روسیه و انگلیس برای برهم زدن بی طرفی ایران افزایش یافت، هنوز دولت ایران بر این باور بود که بتواند بی طرفی خود را حفظ کند، در حالی که آن دو در فکر دخالت نظامی و ورود به داخل ایران بودند، ملی گرایان در مجلس که تمایل بیشتری به آلمان داشتند، در آرزوی پیروزی آلمان بودند. در مجلس سوم ( 1914 م ) از هر سه نماینده یکی عضو فراکسیون دمکرات ها بود که رهبری آنها را سید حسن تقی زاده و اسکندری به عهده داشتند. آنها در آرزوی پیروزی امپراتوری آلمان بودند وتمایل شدیدی به آلمان داشتند. در حالیکه اعتدالیون و لیبرال ها به بریتانیا و بخشی هم به روسیه نزدیک تر بودند. مورگان شوستر در کتاب خود با عنوان « اختناق ایران » به آن اشاره می کند و می نویسد که از یک سو روسیه و از سوی دیگر بریتانیا ایران را در چمبره خود قرار داده به شیوه های مختلف با آن بازی می کنند و در درون نهاد های حکومتی ایران نمایندگان و وابستگان به خود را دارند که همواره می توانند در سیاست گذاری ها موثر باشند. در این شرایط خاص و بحرانی، احمد شاه، متوجه پایگاه لرزان سلطنت خود در کشور بود و می دید که توده های مردم اعتناء و اعتماد چندانی به آن ندارند، در نتیجه از سیاست بویژه فعالیت های اجرایی کشور دوری می کرد، تنها دغدغه اش موقعیت مالی و نگرانی از آینده خود بود که در صورت خلع از سلطنت چگونه و با کدام ثروت به زندگی اشرافی خود ادامه خواهد داد.

در میانه جنگ، روسیه و بریتانیا به تکرار تاریخ و باز نویسی آن پرداختند و قرارداد 1907 ( تقسیم ایران بین خود ) را باز سازی کردند و توافقنامه ای در 28 دیماه 1293 (1915 ) به امضاء رساندند که بار دیگر ایران را بین خود تقسیم کردند. روسیه نیرو های نظامی خود را وارد تبریز، اورمیه، همدان، قزوین، زنجان و کرمانشاه کرد و به سوی تهران پیش روی را ادامه داد. روسیه دخالت نظامی خود را بهانه ای برای پیشگیری از پیشروی نیرو های عثمانی در خاک ایران قلمداد می کرد، باید یادآور شد که هنگام انعقاد این قرارداد تبریز در دست نیروهای عثمانی بود. در جنوب هم نیرو های بریتانیا متشکل از سربازان انگلیسی و هندی به بهانه حفاظت از منابع نفتی وارد ایران شدند و بسوی مرکز پیشروی خود را کردند. در جنوب برخی از قبایل و عشایر به مقاومت برخاستند که مقاومت « دلیران تنگستان » تاریخ سازشد. در این میان برخی از نیرو های ایرانی در کرمانشاه حکومت مستقلی تشکیل داده از عثمانی و آلمان حمایت کردند، ایرانیان اروپا هم کمیته « ایران آزاد » را در همکاری با آلمان سازماندهی کردند. ایران زیر چکمه های سربازان بیگانه و تنش ها داخلی خرد می شد و سلطنت و مقامات در رنج و عذاب و نگران آینده خود بودند. در نتیجه سیاست در داخل کشور بی ثبات و عمر دولت ها ( کابینه ها ) بسیار کوتاه مدت بود. یعنی در فاصله جنگ چهار ساله 15 بار کابینه های مختلف تعویض و یا تشکیل مجدد شدند. در نتیجه قادر نبودند کارآیی چندانی از خود نشان دهند و این روند و پروسه بحران اجتماعی و اقتصادی را هر روز عمیق تر می کرد.  از سوی دیگرادامه این جنگ ویرانگر کشور را به ورطه نابودی کشانده بود، با تشدید بحران و کاهش قدرت دولتی در مرکزجنبش های محلی یکی بعد از دیگری خود نمایی کرده، برعلیه حکومت مرکزی پرچم عصیان و نافرمانی بر می افراشتند.

جنگ لطمات و ضربات سختی به اقتصاد ضعیف کشور وارد کرده، از سال های نخست جنگ قحطی های موضعی و منطقه ای دیده می شد که بیشتر ناشی از خرید محصولات کشاورزی از سوی بریتانیا و حمل آن به مناطق دیگر در کشور های متفق بود، ولی در سال های پایانی جنگ ( 1296 تا 1298 ) قحطی به فاجعه بزرگی در ایران تبدیل شد و میلیون ها انسان را بکام مرگ فرستاد، جمعیت کشور به سرعت کاهش یافت، با قرارداد صلح بین روسیه و آلمان ( قرارداد برست لیتوسک ) و تخلیه نیرو های روس و انگلیس از کشور اندکی آرامش به میهن باز گشت. ولی حوادث دیگری بروز کرد. در رابطه با قحطی سال های 1296 تا 1298 مطالب زیادی از سوی تاریخدانان داخلی، دیپلومات و نظامیان و پژوهشگران خارجی نوشته شده است که برخی از آنها بسیار دل آزار و غم انگیز است. این قحطی یکی از بزرگترین فجایع بشری در اوایل قرن بیستم محسوب می شد که در آن میلیون انسان جان باختند، هرچند ارقام مختلفی از سوی پژوهشگران گفته و یا نوشته شده است که برخی عمق فاجعه را بیان می کنند. یکی از حوادث مهم در دوران احمد شاه همین قحطی است که در تاریخ ماندگار شده است.کم آبی و خشکسالی از سال 1295 آغاز شده بود و هر سال در حال افزایش بود که در نهایت به این قحطی بزرگ انجامید.همراه با خشکسالی، آفت زدگی هم از راه رسید و بخش مهمی از محصول را از بین برد. در این سال های اندوه بار و غم انگیز بیماری های واگیر مانند وبا، آنفولانزا، مالاریا در سایه فقر غذایی و فرهنگی از راه رسید و به سرعت در کشور منتشر شد که به کشتار وسیعی انجامید. هر چند عوامل خارجی مانند بریتانیا هم در این فاجعه دست داشتند.

دیپلومات ها، جهانگردان و مستشاران خارجی تابلوی وحشتناکی از آن فاجعه ترسیم کردند که گاهی زبان از بیان آن قاصر است. ژنرال « دنسترویل » فرمانده نیرو های بریتانیایی در یادداشت های خود می نویسد: کودکان در اینجا تنها پوست و استخوان دارند، گاهی صورتشان مانند پیرمردها و پیرزنها چروکیده، از فرط گرسنگی علف، یونجه، مردار و دیگر حیوانات را می خورند، جسد ها در خیابان ها ، کوچه ها روی هم انباشت شده، کسی یارای دفن آنها را ندارد، در سال های پایانی جنگ بلای دیگری نازل شد که نام آنفلوانزای اسپانیایی بخود گرفت و با شیوع آن در کشور هزاران نفر مانند برگ خزان به کام مرگ رفتند. « محمد علی جمالزاده » در یادداشت های خود این حوادث دلخراش را به توصیف کشیده و در بخشی از آن نوشته است: در سال های پایانی جنگ اول در دل شب سه سوار ترسناک که هر کدام شلاقی در دست داشتند وارد شدند. اولی قحطی، دومی آنفلونزایای اسپانیایی و سومی بیماری واگیر وبا بود، مردم فقیر و تهیدست همچون برگ پائیزی فرو می ریختند. هیچ غذایی پیدا نمی شد. مردم هر چی بدست می آوردند، می خوردند، دیگر شگ، گربه و کلاغ پیدا نمی شد... بعد از مدتی مردم به خوردن گوشت مردگان روی آوردند. احمد کسروی هم فجایع آن روز ها را در کتاب « تاریخ هیجده ساله آذربایجان » اینگونه بیان می کند.این سخت ترین خشکسالی تاریخ ماست، ناه ها آسمان از باریدن ایستاد... کم کم چهره ها زرد و رنگ ها تیره شد، همه جا مرده و جنازه به چشم می خورد، زمستان سخت و دلگدازی بود.

برخی از خانواده ها برای تکه نانی بچه های خود را می فروختند، گاهی بچه ها مفقود می شدند، برخی در اصفهان و مناطق دیگر دستگیر شدند که کودکان را کشته و خورده بودند. تاریخ هرگز این صحنه های دلخراش را فراموش نخواهد کرد که یکی از عوامل موثر در این قحطی هولناک امپریالیسم و عملکرد آن در منطقه بوده است. سرهنگ « داناهو » افسر اطلاعاتی ارتش بریتانیا که همزمان خبرنگار « دیلی کرونیکا » بود در کتابی تحت عنوان « ماموریت به پرشیا » که در ماه آوریل 1918 به چاپ رسیده می نویسد: اجساد زنان و مردان در معابر افتاده در میان انگشتان خشکیده آنها هنوز دسته ای علف به چشم می خورد. دلایل مهم این فاجعه بزرگ، خشکسالی،کمبود محصول، آفت زدگی، نا امنی راه ها، خرید مقادیر زیادی گندم از سوی پلیس جنوب که در خدمت دولت انگلستان بودند، احتکار برای مال اندوزی و سود جویی از سوی صاحبان قدرت و نفوذ در جامعه تا جائیکه با حمله به روستا ها اندک ذخیره مواد غذایی آنها را به زور گرفته و یا مصادره می کردند  را می توان ردیف کرد. بدنبال آن در سال 1919 قانونی از مجلس گذشت و کشاورزان را موظف کرد که گندم خود را به دولت بفروشند. و گرنه بعنوان مجرم مورد بازخواست قرار خواهند گرفت.

احمد شاه از روزهایی که تاجگذاری کرد و خود اداره کشور را در دست گرفت، گرفتار مصائبی شد که پایه های سلطنت اش را لرزاند. جامعه به سرعت در حال تغییر و پوست اندازی بود که باید مورد توجه قرار می گرفت. روابط با کشور های اروپایی به سرعت در حال گسترش بود، هیچ قدرتی توانایی مقابله با تهاجم و نفوذ فرهنگی غرب را نداشت. ارتجاع هرچند با انقلاب مشروطه ضربه سنگینی خورده بود ولی از نفوذ خود بویژه در مناطق روستایی استفاده می کرد و با فرهنگ غیر بومی به شدت دشمنی می کرد و جامعه باورمند را از پذیرش آن برحذر می داشت.

حادثه بزرگ دیگری که در زمان احمد شاه رخ داد انقلاب بلشویکی در روسیه بود که سیاست خارجی روسیه را تحت تاثیر خود قرار داد. هنوز جنگ ادامه داشت که این انقلاب بزرگ به وقوع پیوست. نظام اقتصادی، اجتماعی و سیاسی روسیه دگرگون شد. روسیه بدنبال صلح با آلمان از سیاست های توسعه طلبان امپراتوری روسیه دست برداشت و خود را ناجی صلح، حامی و دوست زحمتکشان جهان خواند. در چند سال نخست با مقاومت ضد انقلاب در درون روبرو شد و بعد از سرکوب درونی به اصلاح سیاست خارجی و دیپلوماسی پرداخت. در این راستا عهدنامه 26 فوریه 1921 ( 7 اسفند 1299 ) بین ایران و اتحاد شوروی در مسکو به امضاء رسید. از سوی ایران « مشاورالملک » وزیر امور خارجه آن را امضاء کرد. این عهدنامه از 26 ماده تشکیل شده از همان روز نخست قابل اجرا بود. با این عهدنامه شوروی از همه حقوق و قراردادهایی که در زمان روسیه تزاری بر ایران تحمیل شده بود صرفنظر می کرد، بدهی مالی ایران به روسیه در آن مقطع بالغ بر یازده میلیون لیره انگلیس بود و همزمان روسیه متعهد می شد که از تمامیت ارضی ایران در مقابله با حمله خارجی دفاع کند.

در ماده های 5 و 6 عهدنامه آمده است که ایران و شوروی متعهد می شوند که به سازمان ها، گروه ها و نیرو هایی که بطور مسلحانه بر علیه دو کشور اقدام کنند اجازه فعالیت نخواهد داد و از اقامت آنها در کشور های خود جلوگیری خواهد کرد. هر گاه کشور دیگری بخواهد با دخالت غاصبانه وارد ایران شود و از آنجا بر ضد منافع شوروی اقدام نماید، شوروی حق خواهد داشت به داخل ایران نیروی نظامی اعزام کند تا از خود دفاع نماید. ناگفته نماند شوروی با استفاده از ماده 6 این عهدنامه در جنگ دوم جهانی نیروی نظامی به ایران اعزام کرد. بعد از انقلاب 1357 ایران این دو ماده بطور یکجانبه از سوی ایران ملغی اعلام شد که هنوز شوروی و یا روسیه فعلی هیچگونه واکنشی به آن نشان نداده است.

آنچه مسلم است بعد از جنگ اول جهانی و بیرون شدن روسیه از صحنه سیاسی و اقتصادی کشور پای بریتانیای کبیر بعنوان یکه تاز میدان بیشتر از گذشته باز شد، زیرا یک رقیب دیرینه و سرسخت، داوطلبانه صحنه سیاست و اقتصاد ایران را ترک کرده بود. ملک الشعرا بهار شاعر و روزنامه نگار برجسته در رابطه با انقلاب اکتبر 1917 می نویسد: یکی از دو خصم که ریسمانی به گلوی ایران انداخته بودند تا ایران را خفه کنند سر ریسمان را رها کرد و گفت ای بیچاره من با تو برادرم و اینگونه مرد بدبخت نجات یافت ( به نقل از میراث خوار استعمار، مهدی بهار، ص 543 )  و همزمان دولت عثمانی هم در راه متلاشی شدن قرار داشت، هر چند نیروی دیگری بنام ایالات متحده آمریکا بعد از گذر از دکترین « مونرو » در صحنه سیاسی منطقه پیدا شده بود ( دکترین مونرو از سوی جیمز مونرو رئیس جمهور وقت آمریکا در سال 1823 مطرح شد، در این دکترین هرگونه دخالت و یا استعمار را در قاره اروپا از سوی کشور های اروپایی ممنوع کرده، آمریکا نیز در امور کشور های دیگراستعماری دخالت نخواهد کرد، این دکترین در جنگ اول جهانی به پایان رسید و وودرو ویلسون با دخالت خود در جنگ اول به آن پایان داد ).

با پایان جنگ ویرانگر اول و خروج نیرو های خارجی از کشور، دوران ثبات اقتصادی و سیاسی فرا رسید، ولی خزانه خالی و نیاز شدیدی به کمک های خارجی بود که بتواند به اقتصاد ویران جان تازه بدهد. جنگ چهره جهان و جغرافیای سیاسی دنیا را تغییر داده بود، همکاری کشور ها برای بازسازی ویرانی ها افزایش می یافت.باز سازی ویرانه های جنگ نیاز به مواد سازندگی و انرژی لازم را به شدت افزایش می داد، در نتیجه نیاز به انرژی بویژه نفت ایران مورد توجه قرار می گرفت. در این راستا قرارداد پر مناقشه 1919 به امضاء رسید. بریتانیا یکه تاز میدان بود و همزمان نگران از گسترش اندیشه های بلشویسم فعالیت های اقتصادی، نظامی و امنیتی در منطقه را گسترش داد. با برخی از سیاستمداران ایران ماه ها در لندن و تهران مذاکرات مخفی خود را ادامه داد که در برخی از آنها احمد شاه، میرزا حسن خان وثوق الدوله نخست وزیر، اکبر میرزا قاجار وزیر دارایی، فیروز میرزا قاجار وزیر دادگستری، میرزا علی خان منصور رئیس دفتر انگلیس در وزارت امور خارجه مشارکت داشتند. ناگفته نماند که علی قلی خان انصاری که وزیر امور خارجه وقت بود به این مذاکرات راه پیدا نکرد. این هم نشان می دهد که در سیاست ایران هماهنگی لازم وجود نداشت و خیلی ها برای منافع شخصی خود اقدام می کردند.

وثوق الدوله بازیگر سیاسی در آن دوره که به انگلیس نزدیک بود و در اوت 1918 بار دیگردر مقام نخست وزیر ظاهر شده بود. این قرارداد 1919 را با همکاری سفیر انگلیس در تهران به امضاء رساند. این قرارداد شامل امور اقتصادی، سیاسی، نظامی و اداری بود که بر اساس آن مستشاران اداری، نظامی انگلیسی با هزینه ایران استخدام می شدند. این هزینه هم از سوی دولت انگلیس تامین و به صورت استقراض در اختیار ایران گذشته می شد. دولت انگلیس در مقابل عایدات گمرکی و دیگر عایدات دولتی، بودجه لازم را در اختیار ایران قرار می داد. یعنی به دیگر سخن، ایران بعنوان تحت الحمایه بریتانیا در می آمد. این قرارداد که مخفیانه تنظیم و به امضاء رسیده بود موجب خشم توده های مردم و روشنفکران قرار گرفت. تنظیم قرارداد بگونه ای بود که نیازی به تصویب مجلس شورای ملی نداشت و مجلس را دور زده بود. انگلیس در اولین فرصت « آرمیتاژ اسمیت » را برای اداره مالیه و ژنرال « دیکسن » را برای اداره قشون به ایران فرستاد. آرمیتاژ اسمیت خود را طبق قرارداد صاحب اختیار تام می دید و در این راستا در 22 دسامبر 1920 قراردادی با کمپانی نفت امضاء کرد که بر خلاف امتیازنامه موجود، شرکت های حمل و نقل را از پرداخت حق ایران معاف کرد ( پیشین، 544 ). در سوی دیگر ژنرال دیکسون در 17 مارس 1920 تصمیم گرفت که ارتش 80 هزار نفری متحدالشکل تشکیل دهد و درجه نظامی ایرانیان از سروان ( سلطان ) و ستوان یکمی ( نایب اولی ) بالاتر نرود. در این راستا افسران انگلیسی خواستند اداره ژاندارمری را هم در دست بگیرد که با مخالفت قزاقخانه روبرو شدند زیرا اداره قزاقخانه در دست افسران روسی بود.

توده های مردم، جراید آزاد و روشنفکران و آزادیخواهان همصدا، در مخالفت با این قرارداد یک پارچه شدند، شبنامه ها پخش کردند، روزنامه نگاران با مقالات تند و گزنده به وثوق الدوله پرخاش کردند، وثوق الدوله میل داشت هرچه زودتر با انتخابات دوره چهارم مجلس تعداد زیادی از هواداران خود را وارد مجلس کند و قوانین دلخواه خود را به تصویب رساند. احمد شاه در انگلیس بود در ضیافت شام که به افتخارش ترتیب داده بودند مهمان پادشاه انگلیس در ضیافت شرکت کرد. نخست سخنی از قرارداد به میان نیآورد و پرسش ها را در این رابطه بی جواب گذاشت ولی در نهایت گفت: در کشور من دمکراسی حاکم است، هر قراردادی بدون مصوب مجلس ارزشی ندارد، به نظر می رسد برخی با دریافت پول و رشوه این قراردادد را امضاء کرده اند، من هرگز آن را تصدیق نخواهم کرد. انگلیس ها برای انعقاد این قرارداد مبلغ یکصد و سی هزار لیره پرداخته اند که بین وثوق الدوله، صارم الدوله و نصرت الدوله تقسیم شده است ( پیشین، ص 545 ). با تشکیل مجلس چهارم تعدادی از نمایندگان دورهم گرد آمده طرحی را آماده کردند تا قرارداد1919 را ملغی اعلام کنند. وثوق الدوله از سمت خود کناره گیری کرد و جای خود را به « مشیرالدوله پیرنیا » سپرد. مشیرالدوله پیرنیا بعد از مدتی به کار آرمیتاژ اسمیت ( مشاور اقتصادی و مالی ) و دیکسن ( مشاور نظامی ) انگلیسی پایان داد. البته این اقدامات از قدرت و نفوذ انگلیس در ایران نکاست و آنها همچنان در نهاد های حکومتی نفوذ داشتند. باید یادآور شد که ایالات متحده آمریکا با اتخاذ تاکتیک به شیوه و روش های گوناگون با قرارداد 1919 مخالفت می کرد. زیرا خود به دنبال جای پای خود در متطقه بود و می خواست در ایران که سرشار از منابع نفتی بود نفوذ داشته باشد. آنها با استفاده از فرصت با تعدادی از نمایندگان ایران در کنفرانس پاریس دیدار کرده و قول مساعدت و یاری به ایران داده بودند. آمریکا خواهان دست اندازی به منابع شرق بویژه منابع نفتی در خاورمیانه بود. سخنرانی وزیرامور خارجه آمریکا در کنفرانس صلح پاریس بارقه های امید را در دل نمایندگان ایران کاشته بود. در حقیقت آمریکا در برخی از پروژه های اقتصادی بویژه خواهان مشارکت با انگلیس در بهره برداری از منابع نفتی این منطقه بود.

مجلس چهارم لایحه تقدیمی « قوام السلطنه » را در 29 آبانماه 1300 به تصویب رساند که در آن امتیاز استخراج  انحصاری نفت در شمال کشور را به کمپانی استاندارد اویل واگذار کرد. مدت امتیاز پنجاه سال و حقوق ایران زاید به صدی ده مقرر گردید. این لایحه که منحصرا بنام استاندارد اویل تنظیم یافته و شرکت کمپانی دیگر یا یک دولت خارجی را در این امر ممنوع کرده بود در 30 آبانماه به نصویب رسید ( پیشین، ص 550 ) نزدیکی ایالات متحده آمریکا به ایران و سرمایه گذاری شرکت های پرقدرت آن در حوزه نفت خوشآیند انگلیس و اتحاد شوروی نبود، حتی شوروی قرارداد 21 فوریه 1921 را یادآور شد که اگر دولت ایران توانایی بهره برداری از منابع زیرزمینی منطقه شمال را ندارد، حق واگذاری آن را به دیگران ندارد.

دولت انگلیس به طرق مختلف باب مذاکره را با شرکت آمریکایی استاندارد اویل باز کرد. و بخشی از سهام شرکت را خریداری کرد، یعنی به نوعی سازش را ترجیح داد و شرکت پر قدرت استاندارد اویل نیو جرسی را برای شراکت انتخاب کرد و همزمان گوشزد کرد که قرارداد دارسی به قوت خود باقی است، لوله و حمل نفت بعهده این شرکت خواهد بود.البته انگلیس در تلاش بود که برای بهره برداری از نفت شمال با شرکت آمریکایی مشارکت بیشتری داشته باشد. دولت قوام السلطنه با تقسیم سهام شرکت آمریکایی با یک شرکت انگلیسی مخالفت کرد، زیرا مصوبه مجلس تنها به شرکت استاندارد اویل صادر شده بود و همزمان یکی دیگر از شرکت های آمریکایی بنام « سینکلر » وارد میدان شد و قراردادی با آن تنظیم و تقدیم مجلس شد. این قرارداد خشم انگلیس را به شدت افزایش داد و به فکر انتقام و حتی تغییرات سیاسی افتاد. انگلیس انگشت اتهام را به سوی احمد شاه نشانه گرفته بود و از بی تفاوتی و شاید هم ناتوانی شاه شگفت زده شده بود. شرکت سینکلر همزمان قراردادی با شوروی در سال 1923 انعقاد کرده بود که نفت باکو را استخراج و از طریق دریای سیاه به اروپا برساند. این در حالی بود که هنوز ایالات متحده اتحاد جماهیر شوروی را به رسمیت نشناخته بود ( شوروی دو فاکتو وجود داشت ولی برخی از کشور های اروپایی و آمریکا آن را به رسمیت نشناخته بودند )در اواخر همین سال دولت شوروی قراداد خود را با شرکت سینکلر لغو کرد. دولت انگلیس به شیوه های گوناگون با شرکت های آمریکایی مبارزه می کرد تا جائیکه این شرکت ها با کارشکنی های فراوانی روبرو شده در نهایت منطقه را ترک کردند.

یکه تازی بریتانیا در حیات اقتصادی و سیاسی ایران خوشآیند شوروی، فرانسه و دیگر کشور های اروپایی هم نبود زیرا آنها هم سهم خود را می خواستند. مقامات نظامی، اقتصادی و سیاسی بریتانیا از سال ها قبل در ایران نفوذ کافی داشتند و بعد از خروج روسیه احساس قدرت انحصاری می کردند. احمد شاه جوان پایبند دمکراسی، قانون اساسی مشروطه بود و در امور سیاسی دخالت چندانی نداشت و بازیگر مهمی در سیاست هم نبود، در نتیجه همه امور سیاسی و مدیریتی در دست کهنه کاران سیاسی بود.

انگلیس ها نابسامانی، هرج و مرج و تنش های سیاسی و اجتماعی را در راستای اهداف بلند مدت خود تشویق می کردند تا زمینه را برای تغییرات سیاسی فراهم آورند و شخصی را در راس قدرت سیاسی قرار دهند که شمشیر بدست و چکمه به پا باشد، تا جامعه نیمه دمکراسی ایران را در نطفه خفه کند و استبداد دوران گذشته را هم بازسازی نماید. برای این کار یک کودتا و یک کودتاگر نیرومند نیاز بود، ناگفته نماند که مخالفت احمد شاه با قرارداد 1919 یکی از عوامل موثر در مخالفت انگلیس با وی بود. وثوق اولدوله از بی میلی شاه به قرارداد 1919 بسیار خشمگین و عصبانی شده بود و این موضوع را انگلیس ها می دانستند و خواهان آن بودند که در خفا بکار خود ادامه دهند تا مورد تنفر مردم قرار نگیرند.« ایدن » نخست وزیر وقت بریتانیا در گفتگویی اظهار داشته بود که ما نمی خواهیم در نظر مردم ایران منفور و بی اعتبار شویم!

احمد شاه برای بار سوم راهی اروپا شده بود که گویا می خواست مانند پدر و پدر بزرگش سه بار از اروپا دیدن کند، نخستین سفر شاه بعد از قرارداد کاکس- وثوق بود .در این سفر وثوق الدوله مرد مورد اعتماد خود ناصر الملک را که مدتی نائب السلطنه احمد شاه بود همراه با شاه به اروپا فرستاد، هدف از همراهی ناصر الملک این بود که احمد شاه با توجه به کهن سالگی وی مخالفتی در حضور مقامات انگلیس از قرارداد 1919 نکند و یا آن را به زبان نیآورد. شاه به صراحت نارضایتی خود را از قرارداد در حضور مقامات انگلیس بیان کرد و این سخن مانند پتکی به سر مقامات انگلیس اثابت کرد. ناصرالملک با اندکی خشم و شاید هم با دلسوزی و نگران از آینده به گوش احمد شاه گفت: با این گفتار کار خودت را ضایع کردی! احمد شاه بی درنگ جواب داد. بعنوان شاه کار و وظیفه خود را انجام دادم و از این کار پشیمان نیستم، شاید هم انگلیس ها با فریب و نیرنگ به سراغم بیآیند، ولی اشکالی ندارد. اگر در سویس کلم فروشی کنم، بهتر است تا در چنین مملکتی پادشاه باشم. احمد شاه همراه با اندکی خشم و اندوه یادآور شد که مگر شما نمی گفتید، که در حکومت مشروطه مقام پادشاه تشریفاتی است و هشدار می دادید که از سرنوشت پدرم عبرت بگیرم، من همان کار را می کنم.من از این قرارداد حمایت نخواهم کرد.

انگلیس و دوستان ایرانی اش به این نتیجه رسیدند که باید از دوران قاجار گذر کنند. احمد شاه در برگشت به ایران وثوق الدوله را برکنار کرد و مشیر الدوله هم اجرای قرارداد را به تصویب مجلس موکول کرد. هنوز سال 1299 خورشیدی به پایان نرسیده بود که در سوم اسفند صبح گاهان احمد شاه با صدای کودتا از خواب بیدار شد، به نظر می رسد، که احمد شاه از مدت ها پیش انتظار آن را داشت، واکنش بزرگ و مهمی از خود نشان نداد. تعدادی از نظامی ها دولت را در دست گرفتند، شاه همواره می گفت و با خود زمزمه می کرد که بر اساس قانون مشروطه مقام شاه تشریفاتی است و شاید هم کودتاگران کاری با وی نخواهند داشت، البته از مدت ها پیش نظامی ها برای ایجاد رعب و وحشت در دل احمد شاه چند بسته بمب انفجاری در نزیکی های کاخ منجر کرده بودند، نظامی ها را « رضا میرپنج » سازماندهی و هدایت می کرد. از مدت ها پیش انگلستان ژنرال « آیرونساید » را برای عملیات نظامی و سیاسی به ایران فرستاده بود. آیرونساید مدت ها در بین نظامیان و سیاسیون پرسه زد تا مردان مورد نظر خود را پیدا کند، در نهایت در بین سیاسیون « سید ضیاء » را پیدا کرد و از نظامی ها هم رضا میرپنج را که در آن موقع سردار سپه بود با ارزیابی همه جانبه از نظر گفتار، کردار و مولفه های دیگر انتخاب کرد.

دولت های زیادی از جمله فرانسه و اتحاد جماهیر شوروی تازه تاسیس و برخی دیگر که منافع خود را در خطر می دیدند، مخالف قرارداد وثوق الدوله- کاکس بودند، شوروی که درگیر مسائل و جنگ داخلی خود بود، فرصت و امکان مداخله در بیرون از مرز های خود را نداشت، ولی عملکرد انگلستان در مناطق شمالی کشور بسیار تحریک کننده بود. انگلیس از یک سو چشم طمع به منابع نفتی شمال داشت و از سوی دیگر به روس های سفید که مخالف نظام نوبنیاد شوروی بودند کمک مالی و نظامی می کرد. در آوریل 1920 جمهوری آذربایجان با دو جمهوری دیگر قفقاز به ترکیب شوروی پیوستند. در نتیجه سربازان بلشویک وارد باکو شدند. سربازان شوروی در تعقیب روس های سفید در 18 ماه می 1920 وارد ایران شده بندر انزلی را تصرف کردند. وثوق الدوله و مقامات انگلیس متوجه وخامت اوضاع بودند و تلاش ورزیدند آن را مدیریت کنند. وثوق الدوله در اولین فرصت به شوروی پیام فرستاد که خواهان گسترش رابطه سیاسی و تجاری است و می خواهد آن را توسعه دهد. در این میان تنش در مناطق مختلف کشور بالا گرفته بود. یکی در شمال به رهبری میرزا کوچک خان که نخست، جنبش خود را مذهبی می خواند و سپس گرایش به بلشویک ها پیدا کرد و حکومت خود را « جمهوری سوسیالیستی گیلان» نامید و از افراد چپگرای آذربایجان هم در حکومت خود استفاده کرد.

در آذربایجان که جنبش های اجتماعی در آن تاریخ دیرینه ای داشت « شیخ محمد خیابانی » به سازماندهی مردم پرداخت. شیخ محمد در تبریز از حمایت نمایندگان شهر بهره مند بود.حزب دمکرات آذربایجان بسیار فعال و پایگاه مردمی فراوانی هم داشت، در نتیجه دست شیخ محمد در منطقه باز بود و می توانست با حکومت مرکزی مخالفت کند. خیابانی برای پیشبرد خواسته های خود و گسترش محبوبیت در میان مردم نام آذربایجان را به « آزادیستان » تغییر داد.

خیابانی نمایندگی مردم را در مجلس ملی داشت و سخنرانی های آتشینی در آنجا می کرد و در همه این سخنرانی ها به دمکراسی، آزادی و حقوق مردم اشاره می کرد. بعد از قرارداد وثوق الدوله از مخالفین سرسخت آن بود، در این راستا حکومت مرکزی را هدف خود قرار داد. در فروردین ماه 1299 به مقامات حکومتی که از مرکز فرستاده شده بودند هشدار داد که منطقه را ترک کنند. خیابانی به نوعی حکومت ایالتی خود را اعلام کرد و گفت هدف از آن برپایی یک نظام دمکراتیک و آزاد است. در روز های 16 تا 18 فروردینماه 1299 همه نهاد های وابسته به دولت را در دست گرفتند و سخن از جمهوری به میان آوردند که خوشآیند بریتانیا نبود و آن را مغایر با نظام پادشاهی خود می دید.

جنبشی که به رهبری شیخ محمد خیابانی در آذربایجان شکل گرفته بود، موجب نگرانی عمیق حکومت مرکزی گردید، در نتیجه از همان روز های نخست مورد خشم و کینه ورزی مرکز گراها قرار گرفت. برای سرکوب آن دنبال فرصت می گشتند تا مانع گسترش آن به مناطق دیگر کشور شوند. در نهایت موفق شدند بعد از شش ماه آن حکومت نوپا را از میان بردارند. حکومت جمهوری خواه خیابانی از بین رفت ولی هرگز از حافظه تاریخ پاک نشد زیرا خود را جنبش رهایی بخش، استقلال طلب با حاکمیت ملی می خواند و با استعمار انگلیس مبارزه می کردند.همزمان با جنبش ملی خیابانی قیام افسران خراسان به رهبری کلنل « محمد تقی خان پسیان » به وقوع پیوست و در آن تعدادی از افسران خواستار تغییرات ساختاری برای رسیدن به تمدن و گذر از استبداد شدند، این قیام نیز در مسیر شمال سرکوب شد و تعدادی از افسران به آنسوی مرز گریختند. در این میان سرگرد « لاهوتی » که فرمانده ژاندارمری تبریز بود و در کنفرانس ملل شرق در باکو شرکت کرده بود با نیرو های خود به جنگ نیرو های مرکز گرا رفت ولی در مقابل نیرو های قزاق شکست خورد و مجبور به ترک میهن شد.

( با انقلاب 1357 انتظار می رفت که آرشیو گشایی شود و واقعیت های سیاسی و اجتماعی این قیام ها و یا جنبش های اجتماعی و سیاسی در معرض دید و قضاوت مردم قرار گیرد، ولی جمهوری ولایت نه تنها آرشیو گشایی نکرد بلکه سعی نمود این رخداد های مهم تاریخی کشور به فراموشی سپرده شود و از اذهان هم با گذشت زمان پاک شود بگونه ای که گویا با سرکوب این جنبش های مردمی همسو و موافق بوده است زیرا ادامه استبداد را به نفع خود می پندارد، در زمان پهلوی ها شیخ محمد خیابانی را « شیخ سرخ » و میرزا کوچک خان را جنگلی می خواندند که واقعیت ها را پنهان کنند)

خیابانی از بحران عمیق اقتصادی و اجتماعی در آذربایجان رنج می برد و برای برون رفت از آن دنبال چاره می گشت. خیابانی با آغاز قیام در 12 اردیبهشت 1299 خطاب به مردم می گفت: ما چرا قیام کردیم؟ اگر اوضاع وخیم پیش از قیام را از نظر بگذرانیم، خواهیم دید، حالت مملکت وخیم و اسف بار، اختلاسات بی حد و حصر مالیه، اقداملت بی ناموسانه و جانب دارانه نظمیه لزوم این قیام را بفوریت می طلبید. خیابانی به آزادی ایمان داشت و در این رابطه می گفت: دمکراسی و آزادی، روح تکامل و ترقی و یگانه شرط پیشرفت های همگانی اقتصادی، اجتماعی و ملی است.

جنبشی که خیابانی آن را رهبری می کرد ادامه راه مشروطه که هدف نهایی آن مبارزه با ساختار کهن و فرسوده سیاسی و اجتماعی بود. هنگامی که نماینده مجلس دوم بود، حاکمیت ارتجاع و اندیشه های کهنه را می دید که همواره با دسیسه و نیرنگ مانع از مطرح شدن افکار و اندیشه های نو و مترقی می شدند تا سد راه افراد مترقی و روشنفکر شوند و انقلاب مشروطه را از مسیر اصلی آن منحرف سازند. خیابانی بعد از تعطیلی مجلس با تهدید و ارعاب روبرو شد تا جائیکه مجبور به ترک یار و دیار خود شد و به روسیه پناه برد و در آنجا بعنوان مهاجر به زندگی خود ادامه داد و آموزه های جدیدی بدست آورد. در این دوره با احزاب سیاسی بویژه با فعالیت های حزب سوسیال دمکرات روسیه از نزدیک آشنا شد، در جلسات حزبی شرکت کرد و با مرام نامه و چگونگی فعالیت در جامعه آشنا شد. در برگشت به میهن در فکر پیاده کردن آموزه های خود از حزب سوسیال دمکرات روسیه بود. در نتیجه در سیاست رادیکالیسم را در پیش گرفت، در این راستا مقاله مشهور خود را با عنوان « حقیقت را باید گفت » به چاپ رساند. در پی آن کنفرانس ایالتی « فرقه دمکرات آذربایجان » را اجرایی کرد. در این سال ها نیرو های عثمانی در تبریز بودند و خیابانی با حضور آنها در زادگاه خود مخالفت می کرد، در نتیجه بار دیگر مجبور به ترک وطن و تبعید به خارج از کشور شد. در برگشت به کشور این بار با سد بزرگتری بنام « مخبرالسلطنه هدایت » روبرو شد. در نظر داشت بار دیگر فعالیت فرقه را از سر گیرد و فعالیت آن را تا پیروزی گسترش دهد. مخبر السلطنه همواره با خیابانی دشمنی و خصومت می ورزید.و شیخ محمد خیابانی را مترسک کمونیست ها می نامید که می خواهد کشور را تجزیه کند. در حالی که خیابانی خواهان آزادی، رفاه عمومی و نجات از چمبره استبداد، فساد، فقر و عقب ماندگی بود. این در حالی بود که در اسناد کنفرانس ایالتی فرقه دمکرات آذربایجان به صراحت و روشنی آمده بود که « آذربایجان جزء لاینفک ایران » است و به تمامیت ارضی آن هم در مرامنامه فرقه اشاره شده بود.

حاج مخبرالدوله در گذر زمان در توطئه خود موفق شد تا مردم را بفریبد و به اهداف خود برسد و این جنبش مردمی را به خاک و خون کشد، بدنبال آن حاج مخبرالدوله از خوشحالی و شادی در پوست خود نمی گنجید و به رقص و پایکوبی می پرداخت. بار دیگر ارتجاع و استبداد بر آذربایجان تسلط پیدا کرده بود. و می خواست نهال های نو رس آزادی را در منطقه بخشکاند.

این قیام مردمی به رهبری شیخ محمد خیابانی که خواهان آزادی، دمکراسی و حقوق برابر برای همه مردم ( زن و مرد، دارا و ندار، ادیان و مذاهب گوناگون ) این سرزمین کهن سال بود نتوانست به اهداف خود دست یابد، شاید هم در فرصت اندک نتوانست سازماندهی لازم و ضروری را انجام دهد و مردم را مجهز و متشکل سازد.البته باید یادآور شد که رهبری جنبش خوش باورانه شاید هم ساده لوحانه به حوادث پیرامونی نگاه می کرد، در حالی که پیروزمندانه وارد میدان شده، قدرت سیاسی را مردم در دست گرفته بودند، نیرو های نظامی و انتظامی که زیر نظر و فرمان مرکز بودند دست نخورده هنوز بکار خود ادامه می دادند، تنها تعداد اندکی از جوانان با عنوان « فدائیان » مسلح شده بودند تا انتظامات را برقرار سازند. از سوی دیگر بزرگترین ضعف این جنبش در آن بود که نتوانست با جنبش های دیگر در گستره میهن ارتباط لازم و ضروری را برقرار سازد تا در کنار هم نیروی محکم و قوی را در مقابل استبداد مرکز گرا فراهم آورند و ایستادگی کنند، این ضعف همچنان ادامه دارد و در دوره های مختلف به هدر رفتن نیروها انجامیده و انسجام لازم برای مبارزه با استبداد و ارتجاع شکل نگرفته است.

احمد شاه که بین سنت و مدرنیته گرفتار آمده بود نتوانست جایگاه و موقعیت خود را تثبت کند، از یک سو دلبسته دمکراسی رو به رشد به شیوه اروپایی بود و از سوی دیگر با سنت جان سخت جامعه در ستیز، ولی توانایی و قدرت آن را نداشت که بتواند با ارتجاعی که درپیرامون خود می دید مبارزه کند. در نتیجه راه بی تفاوتی در پیش گرفت و به مطالعه تاریخ پرداخت که به شدت علاقه مند آن بود. به علوم اجتماعی و انسانی عشق می ورزید. شاید شاه شدن در سن جوانی این فرصت را از دست وی گرفته بود که نتواند به آموزه های خود ادامه دهد. به چندین زبان تسلط داشت به دمکراسی غربی گرایش شدیدی نشان می داد ولی در نهایت آنگونه پیش رفت که دلخواه وی نبود. با کودتای 3 اسفند 1303 به این نتیجه رسید که دوران حاکمیت قاجار به سر آمده و جامعه نیاز به تغییر دارد. البته در این پروسه مقامات انگلیس هم نقش بسیار بزرگی داشتند. با کودتا مجبور به پذیرش نخست وزیری « سید ضیاء » شد که در آن دست داشت. در خرداد 1300 سید ضیاء از وزارت کناره گیری کرد و قوام الملک در آن مقام نشست ولی عمر کابینه ها چند ماهی بیشتر نبود، بعد از قوام مشیرالدوله در قدرت قرار گرفت و بعد از مدت کوتاهی بار دیگر قوام، مستوفی الممالک و در نهایت مشیر الدوله دولت خود را تشکیل داد. جامعه پر تنش و بحران فراگیر بود. احمد شاه در این اوضاع نابسامان بار دیگر برای مدت بلندی راهی اروپا شد، در این مدت رضا میرپنج به یار گیری پرداخت و پایه های حکومت آینده را پی ریزی کرد. در آبانماه 1302 رضاخان از سرداری سپه به نخست وزیری تکیه کرد. احمد شاه مخالف بود ولی کار مهمی از دستش بر نمی آمد بنابرین از روی اجبار با آن موافقت کرد. رضا خان زیرکانه و مقتدرانه مسیر را برای آینده هموار می کرد، در این مدت با همگان به گفتگو می نشست، به روشنفکران نوید جمهوریت می داد، با ملی گرایان سخن از اقتدار به میان می آورد و همزمان جنبش های محلی را به بهانه برپایی نظم و آرامش سرکوب می کرد. در فروردین ماه 1303 احمد شاه با نگرانی از آینده خود فرمان عزل رضا خان را صادر کرد ولی مجلس و گروهی از مردم با آن مخالفت کردند. احمد شاه مجبور شد بار دیگر رضا خان را به قدرت بازگرداند، مجلس بر این باور بود که شاه حق دخالت در امور اجرایی را ندارد، باید مجلس در آن باره تصمیم گیرد. در این دوره که شیخ « خزعل » در خوزستان سر به شورش برداشته بود از سوی رضاخان سرکوب شد و محبوبیت رضاخان را افزایش داد.

در نهم آبانماه 1304 مجلس شورای ملی احمد شاه را از شاهی خلع و در 11 آبانماه همان سال به تبعید فرستاد. در این تاریخ عملا دوران 153 ساله قاجار به پایان آمد.

مجلس شورای ملی مصوبه ای را به شرح زیر منتشر کرد« مجلس شورای ملی به نام سعادت ملت، انقراض سلطنت قاجار را اعلام نموده و حکومت موقتی را در حدود قانون اساسی و قودنین موضوعه مملکتی به شخص آقای رضاخان پهلوی واگذار می کند، تعیین تکلیف قطعی حکومت، موکول به نظر مجلس موسسان است که برای تغییر مواد 36، 37،38 و 40 متمم قانون اساسی تشکیل می شود ( بهار، تاریخ مختصر احزاب سیاسی، ص 282 ) بدینسان مجلس موسسان هم رضا خان را به عنوان رضا شاه پهلوی پادشاه ایران اعلام کرد. هرچند احمد شاه این اقدام مجلس موسسان را غیر قانونی و مغایر با قانون اساسی اعلام کرد ولی توجهی به آن نشد و احمد شاه در فرانسه به زندگی در تبعید ادامه داد و در سن جوانی بعلت ورم کلیه در فرانسه در گذشت. جسدش به کربلا منتقل و در کنار پدرش به خاک سپرده شد. هنوز در رابطه با ویژه گی های شخصی وی سخن ها گفته می شود. « حسین مکی » تاریخدان بر این باور است که او عیاش و لااوبالی نبود و در همه عمر کوتاه خود کوشید از قانون اساسی مشروطه دفاع کند و تابع آن باشد، در مقابل « شیخ الاسلامی » احمد شاه را مردی ترسو، مردد، بی اراده در تصمیم گیری می داند که عملگرا نبود و در برخورد با مشکلات تسلیم می شد.

انقلاب اکتبر در روسیه جنبش های ملی و رهایی بخش را در منطقه و جهان به حرکت در آورد و به آن جان تازه ای داد. آذربایجانی هایی که در باکو کار می کردند و زندگی مشقت باری داشتند در گروه های سیاسی چپ فعال بودند، تحت تاثیر انقلاب اکتبر تجربه آموختند، متحول تر و رادیکال تر شدند. فعالیت گسترده آنان در تهران و دیگر شهر های بزرگ ایران بازتاب گسترده ای یافت. در گیلان شخصیت های مهمی مانند مانند « خالو قربان » که نمایندگی کارگران را بعهده داشت به میرزا کوچک خان پیوست، شخصیت دیگری از آذربایجان بنام « احسان اله خان » که تحصیل کرده پاریس بود از جنبش جنگل حمایت کرد ( یرواند آبراهامیان، پیشین، ص 140 ) در نهایت بیشترین تاثیر انقلاب اکتبر در آذربایجان مشاهده شد، شیخ محمد خیابانی که هنگام تحصیل در قفقاز با عقاید انقلاب سوسیالیستی آشنا شده بود روزنامه « تجدد » را بنیان گذاشت که به هر دو زبان فارسی و تورکی مطالب خود را منتشر می کرد. چهار خواسته اصلی را تبلیغ و به زبان می آورد. یک: اجرای اصلاحات دمکراتیک مانند تقسیم اراضی. دو: تعیین حاکم مورد قبول و اعتماد مردم آذربایجان. سه: تشکیل فوری مجلس شورای ملی در تهران و انتخابات انجمن های ایالتی و ولایتی که در قانون اساسی مطرح شده ولی بعد از پایان جنگ هم به اجرا در نیآمده است. چهار: آذربایجان با وجود فداکاری های زیاد در انقلاب مشروطه، از کرسی های منصفانه و بودجه عادلانه از سوی دولت مرکزی محروم مانده است. ( پیشین، ص 141 ) یکی از جلوه های تاریخ است که سال ها بعد با بیانیه 12 شهریور 1324 فرقه دمکرات آذربایجان بار دیگر به رهبری « پیشه وری » تاسیس شد و همین خواسته ها را در اولویت کار خود قرار داد و در برنامه حکومت ملی آذربایجان گنجاند و در اولین فرصت آنها را اجرایی کرد.

همزمان که فعالیت دمکرات ها در تبریز گسترش می یافت، در باکو سوسیال دمکرات ها که گرایش بیشتری به انقلاب بلشویک ها داشتند و از مدت ها پیش با آنها همکاری می کردند، فرقه « عدالت » را پایه گذاری کردند و به انتشار روزنامه « حریت » به دو زبان فارسی و تورکی پرداختند. همین گروه نمایندگانی را به گنگره بلشویک ها در شهر پطرو گراد فرستادند، همه رهبران فرقه عدالت متشکل از روشنفکران آذربایجان ایران از جمله اسداله غفارزاده دبیر اول فرقه عدالت، از شهر اردبیل و فارغ التحصیل دارالفنون بود که در انتقال روزنامه « ایسکرا » به داخل روسیه دست داشت. میر جعفر جواد زاده ( پیشه وری ) سر دبیر روزنامه حریت بود و احمد سلطان زاده ( آواتیس میکائیلیان ) که از نظریه پردازان فرقه و از خانواده ارمنی تبار آذربایجان بود با آنها همکاری می کرد.( همانجا ). فرقه عدالت تحت تاثیر انقلاب اکتبر به تند روی روی آورد، به گرد آوری نیروی نظامی برای مبارزه در کنار جنگلی ها پرداخت و در نهایت در ژوئن 1920 اولین کنگره خود را در بندر انزلی تشکیل داد، اکثر نمایندگان از آذربایجان بودند. نمایندگانی از خانواده های کارگری، کارمندی، روشنفکری در این کنگره مشارکت داشتند. کنگره سلطانزاده را بعنوان دبیر اول انتخاب کرد. سلطانزاده بر این باور بود که ایران دوران انقلاب بورژوازی را از سر گذرانده و در مرحله انقلاب سوسیالیستی قرار دارد و باید برای رسیدن به آن و گذر از شرایط کنونی، نظام پادشاهی، اشرافیت فئودال و وابستگان ارتجاعی آن بصورت قهر آمیز به انقلاب سوسیالیستی متوسل شد و نظام کهنه را از میان برداشت. البته افراد دیگری مانند حیدر خان عم اوغلی بر این باور بودند ک در ایران باید نخست انقلاب ملی دمکراتیک صورت گیرد و زمینه را برای رسیدن به سوسیالیزم آماده سازد. هرچند گذشت زمان نشان داد که نظریه حیدرخان واقعی تر و مناسب با ساختار اقتصادی و اجتماعی ایران بوده است. در نتیجه بعد از مدت کوتاهی حیدر خان جایگزین سلطانزاده شد و در راس فرقه کمونیست قرار گرفت.

از یک سو مخالفت گسترده با قرارداد 1919 از سوی مردم و نیرو های چپ و از سوی دیگر افزایش تنش در مناطق مختلف کشور زمینه را برای خودنمایی کلنل رضا خان که از خانواده نظامی و تورک زبان مازندران برخاسته بود آماده کرد و بدینگونه دوران پر تلاطم قاجار به سر رسید. ولی هنوز هم دوران قاجار به درستی مورد تجزیه و تحلیل قرار نگرفته است، برخی تلاش دارند آن را دوران سیاه نامند و برخی دیگر در دستآورد های آن دوره مبالغه می کنند ولی آنچه مسلم است ایران در دوران قاجار با اروپا نزدیکی بیشتری پیدا کرد، برخی از نوآوری های آنجا را به رغم مخالفت سرسختانه روحانیت به کشور منتقل کرد و برخی از نهاد های حکومتی را به شیوه اروپا سازماندهی کرد، در همه این مدت با ارتجاع حاکم رودررو و شاخ به شاخ شد.

در دوران قاجار سرمایه داری تلاش کرد مسیر رشد را به شیوه اروپا طی کند ولی با موانع زیادی روبرو شد، تجار و اصناف همسو با شهر نشینی در حمل و نقل، رشد صنایع و توسعه تجارت و راه سازی نتوانستند مشارکت مهم و موثری داشته باشند. تا بتوانند اندکی از قدرت بزرگ مالکان، حاکمان و روحانیت پرنفوذ  را مهار سازند و قانونمندی سرمایه داری را در حد اقل خود مانند اروپا حاکم گردانند. در اروپا زمینداران بزرگ با گسترش شهرنشینی در تولید برای مصرف مشارکت فعال کردند، از یک سو برای افزایش تولید به مکانیزه کردن کشاورزی روی آوردند و از سوی دیگر با انباشت سرمایه به صنعتی شدن یاری رساندند و با گذشت زمان سرمایه داری قدرتمندی بوجود آوردند که مسیر تاریخ را دگرگون کرد. در ایران تجار تلاش ورزیدند تا رسالت تاریخی خود را به اجرا در آورند تا جامعه ایرانی را از دوران نیمه فئودالی و آسیایی به شهری و صنعتی سوق دهند و مبادلات تجاری را با اروپا گسترش دهند و در سیاست هم با انقلاب مشروطیت تاثیر گذار باشند، ولی با ناکامی روبرو شدند زیرا استبداد داخلی همراه با ویژگی های شیوه تولید در اجتماعات ایلی، شهری و روستایی از یک سو و استعمار خارجی از سوی دیگر مانع رشد سرمایه داری جدید صنعتی و تحقق رسالت تاریخی سرمایه داری ملی در ایران گردیدند ( احمد اشرف، موانع تاریخی رشد سرمایه داری در ایران دوره قاجار، ص 8 ) هرچند بررسی دقیقی از دوران قاجار هنوز بعمل نیآمده، تنها به انجمن های صنفی بازار، تجارت با خارج، عملکرد حاکمان و روحانیون، یادداشت های مجلس، تاریخ و جغرافیای نواحی مانند دارالسلطنه تبریز، سفر نامه ها و یادمانده ها، روزنامه های آن دوران و در نهایت تاریخ کلی دوران قاجار اکتفا شده است. البته تلاش هایی هم از سوی روشنفکران داخلی و پژوهشگران خارجی در رابطه با اوضاع اقتصادی، اجتماعی و سیاسی آن دوران صورت گرفته است که از اهمیت ویژه ای برخوردارند.

تجار از دوران باستان جایگاه ویژه و ممتازی در ایران داشتند و در دوران اسلامی هم آن را حفظ کردند. گاهی خود شاهان هم به تجارت روی می آوردند، در بافت منسوجات، ابریشم، پارچه های نفیس و غیره مشارکت می کردند و تجار بزرگ لقب « ملک التجار » می گرفتند. در دوران صفوی ملک التجار صلاحیت آن را داشتند که اختلاف تجار و بازرگانان را در خانه خود فیصله دهند و سرپرستی برخی از مشاغل و صنایع صنتی را به دوش بکشند( انگلبرت کمپفر، در دربار شاهنشاه ایران، ترجمه ک. جهانداری، انجمن آثار ملی، ص 106 ). در دوره قاجار القاب دیگری به تجار مانند، امین التجار،معتمدالتجار، ناظم التجار و امثالهم داده شد که نشانگر اهمیت این قشر اجتماعی در تحولات سیاسی و اقتصادی است. تجار بزرگ منابع تراکم نقدینه بشمار می آمدند و در مواقع ضروری مددکار شاه و حکام بودند. در دوره قاجار، عباس میرزا نایب السلطنه، پس از شکست از روس ها و ناصرالدین شاه و مظفرالدین شاه هنگام حرکت به تهران برای احراز مقام سلطنت به تجار مراغه و تبریز متوسل شدند، بسیاری از حکام نقدینه لازم برای خرید مقام دیوانی خود را  ازتجار قرض می گرفتند( به نقل از احمد اشرف، پیشین، ص27 ). بنابرین تجار پایگاه مهمی در جامعه داشتند و در سال های بعد در فعالیت های صنعتی مشارکت کردند ولی هرگز به استقلال سیاسی سرنوشت ساز نرسیدند که بتوانند به قوانین بورژوازی دست یابند و آن را برای شکوفایی کشور اجرایی کند.

یکی از موانع مهم در رشد سرمایه داری ایران در دوره قاجار گاهی نا امنی سرمایه و حتی جان و مال و ناموس تجار بود، گاهی همه اموال تجار به بهانه های مختلف مصادره می شد که از نمونه های بارز آن می توان به مصادره حدود 800 هزار تومان از حاج محمد حسین امین دارالضرب در اوایل سلطنت مظفرالدین شاه به بهانه سوء استفاده در ضرب مسکوکات اشاره کرد ( پیشین، ص 39 ). در این میان باید به بدرفتاری حکام با تجار هم اشاره کرد که گاهی با چوب و فلک همراه بوده است. در نتیجه تراکم سرمایه و ورود آن به صنعت و سرمایه گذاری طولانی مدت نینجآمید و ایران از قافله رشد صنعتی عقب ماند.ولی رابطه رو به گسترش ایران با غرب تجار را برای استفاده از صنایع ماشینی که در غرب به سرعت در حال رشد در همه حوزه های اقتصادی بود هم تشویق و هم مجبور می کرد. این اجبار هنگامی اوج گرفت که عباس میرزا هنگام جنگ با روسیه متوجه عقب ماندگی ایران شد و از سوی امیرکبیر دنبال شد که بتواند تا اندازه ای این عقب ماندگی را جبران کند. هر چند تلاش های امیرکبیر ناکام ماند و ایران نتوانست در جایگاه واقعی خود قرار گیرد ولی برخی از تجار به تاسیس شرکت های تجاری همت گماشتند. کمپانی تریاک، بسته بندی و صدور آن در اصفهان با مشارکت تعدادی از تجار، کمپانی امنیه به مدیریت مشهدی کاظم امنیه در تهران،کمپانی تجارتی ایران با سرمایه یک میلیون روپیه ( 350 هزار تومان ) در بوشهر، اتحادیه عملیات صرافی با شرکت « حاج مهدی کوزه کنانی » و برادران حاج سید مرتظی صراف به مدیریت حاج لطفعلی صراف تبریزی با سرمایه 100 هزار تومان، کمپانی منصوریه در یزد،کمپانی تجارتی فارس با 50 هزار تومان سرمایه که رابطه تجاری خوبی با خارج برقرار کرد، شرکت مسعودیه، شرکت عمومی ایران با یک میلیون تومان سرمایه با مدیریت حاج سید محمد صراف، شرکت آرامیان با 200 هزار تومان سرمایه در باکو، مسکو، اودسا، رشت و تبریز نمایندگی داشت و به صدور پنبه و پشم به روسیه  و واردات نقره و گاهی قماش از آن کشور اشتغال داشت و کمپانی محمودیه که از سوی حاج سید علی تاجر قزوینی و شرکای دیگر با 200 هزار تومان سرمایه به فعالیت های خود ادامه دادند، عموما این شرکت ها بین سال های 1883 میلادی تا 1898 میلادی فعالیت خود را آغاز کردند و تا اندازه ای هم در کار خود موفق بودند. در این میان باید به شرکت تجاری « تومانیاس » اشاره کرد که از تجار تبریز بود و با بیش از 3 میلیون تومان در امور واردات و صادرات فعالیت می کرد ( خشکبار و ابریشم صادر و آهن آلات و ماشین وارد). این شرکت در امور بانکداری هم فعالیت می کرد و در خرید و فروش ارز با بانک شاهنشاهی در رقابت بود. این شرکت تجاری شعباتی در مسکو، باکو، اودسا، تفلیس، رشت، قزوین، سبزوار، مشهد و تبریز داشت و از طریق روسیه با مارسیل، پاریس و وین در ارتباط بود، البته در سال های بعد تعداد دیگری مانند تجارتخانه جمشیدیان و آرزومانیان به آنها افزوده شدند، می توان گفت که تجار ایرانی در حوزه های مختلف اقتصادی بویژه در معادن سرمایه گذاری کردند ( معادن، کشتی رانی، راه و راه آهن، تلفن، ابریشم تابی با همکاری دو مهندس فرانسوی ) همراه با آن کارخانه های چینی سازی، چراغ گاز و برق، ساخت ابزار نظامی ( تفنگ سازی، باروت کوبی، فشنگ سازی )، پنبه پاک کنی، آسیاب بخاری، آجر پزی، صابون پزی، منگنه زنی و برخی دیگر به فعالیت پرداختند (احمد اشرف، خلاصه شده بین صفحات76 تا 86 ).با این فعالیت اقتصادی تجار ایرانی در صدد بودند که بتوانند در داخل و خارج کشور از نفوذ برخوردار باشند و یا در حفظ منافع خود با رقبای خارجی رقابت کنند. البته برخی از پادشاهان قاجار مانند ناصرالدین شاه از این اقدامات تجار و سرمایه گذاران حمایت می کرد و آنان را مورد تشویق قرار می داد. در سال 1908 میلادی حاج رحیم آقا قزوینی با دو و نیم میلیون قران سرمایه، یک کارخانه ریسندگی در تبریز تاسیس نمود و دو مهندس آلمانی در راه اندازی آن مشارکت کردند، تعداد دوکهای نخ ریسی حدود 1500 واحد و تعداد کارگران بین 40 تا 50 نفر بود، محصول کارخانه 20 خروار نخ بوده و 60 درصد سود آوری داشته است، نخ محصول این کارخانه برای تهیه جوراب و تاروپود قالی به مصرف می رسیده است. این کارخانه از موسسات بزرگ صنعتی آن زمان بوده است. ( پیشین،ص 84 )بنابرین می توان گفت که کارآفرینان آن دوره توانایی رقابت را داشتند، شرکت هایی را با مشارکت یکدیگر مانند اروپایی ها تاسیس می کردند، در رقابت با بانک های روسی اقدام به تاسیس بانک کردند، ولی بعللی که بیشتر جنبه سیاسی و گاهی مذهبی داشتند از مسیر منحرف سرمایه خود را در زمینداری هزینه کردند، فعالیت صنعتی آنها ناکام ماند و در تولید کشاورزی، پنبه کاری و خشکبار موفقیت هایی بدست آوردند. در گیلان تولید ابریشم و برنج و صدور آن بخش مهمی از صادرات را تشکیل می داد، در این میان افزایش نرخ تریاک در چین به تولید آن یاری رساند، البته خرید آن بوسیله انگلیس ها بود که در چین بفروش برسانند، تا جائیکه برخی مزارع تنها به کشت خشخاش پرداختند و جامعه با خطر گرسنگر روبرو شد و دولت کشاورزان را مجبود کرد که بخشی از مزارع خود را به کشت گندم اختصاص دهند. البته دوران امتیاز دهی  و مرز های باز برای ورود کالا های خارجی ضربات سهمگینی به رشد تولید کالا های مصرفی و صنعتی وارد کرد و سرمایه داران داخلی را از دور خارج ساخت. در نتیجه تجار خارجی با بهره برداری از امتیازات ویژه گمرکی و حقوقی به ایران سرازیر شدند. زیرا از یک سو به مواد خام نیاز داشتند و از سوی دیگر به بازار برای فروش محصولات خود که با استفاده از ماشین و ابزار نو به تولید انبوه رسیده و هر روز هم این روند در حال افزایش بود.تجار خارجی با استفاده از امتیازات گمرکی محصولات خود را روانه بازار های ایران کردند و به صنایع ضعیف و سنتی ایران صدمه زدند. حاج سیاح در این باره می نویسد و هشدار می دهد: رواج کالاهای خارجی در ایران، صنایع ایران را نابود و مردم را پریشان و گرسنه خواهد کرد. به اندکی ملاحضه معلوم می شود که در این شهر تبریز که تجارت عمده است و مردم هم به تجارت مایلند، همه امتعه خارجی است و از امتعه داخلی نشانی دیده نمی شود، مگر در گوشه و کنار... ( زین العابدین مراغه ای، سیاحتنامه ابراهیم بیگ، ص 163 ). رواج کالاهای خارجی موازنه پرداخت ها را با کسری فراوان روبرو می کرد و ارزش پول ملی در حال کاهش بود و تجار را به شدت عصبانی و گاهی زمینگیر می کرد.در این میان مالیات های دلبخواهی و اخذ عوارض نه تنها تجار بلکه روستائیان را هم به ستوه می آورد.

با گذشت زمان تجار داخلی به تجار بیگانه وابسته شدند که بتوانند به زندگی تجاری خود ادامه دهند، آنان کالا های خارجی را خود خریداری می کردند و به مردم می فروختند. در حالیکه پیشتر ها خود به تولید آنگونه کالاها همت می گماشتند. اینگونه تجار وطنی خود به تبلیغات کالا های خارجی می پرداختند تا سود خود را افزایش دهند. در این روند سودجویی از آموزه های سنتی خود هم دست می شستند و تعصبی نسبت به تولید کالاهای داخلی از خود نشان نمی دادند. تنها حوزه های تولید به محصولات اندک کشاورزی و صنایع دستی مانند فرش و گلیم محدود می شد. این در حالی بود که در دوره صفویان اقتصاد ایران گرچه در مقایسه با اقصاد پیشرفته و مقدم سرمایه داری اروپا، عقب مانده محسوب می شد، ولی اقتصادی متکی به خود بود و بخش های کشاورزی و صنعت (نساجی و صنایع دستی ) آن، با یکدیگر هماهنگ و منطبق با نیازمندی های جامعه پیش می رفت. در آن زمان، تجارت خارجی بخش حاشیه ای از اقتصاد بود و عموما اقتصاد مازاد داشت، امتیازات داده شده به خارجی ها با دریافت امتیازات متقابل بود ( ابراهیم رزاقی، اقتصاد ایرانٌ ص 3 ). بدون شک با انقلاب صنعتی در اروپا و افزایش تولید آن نیاز به بازار های جهانی افزایش یافت و در دوره قاجار این فرصت بدست آمد.

یکی از اهداف انقلاب مشروطه و شور و شوق ملی گرایی، افزایش تولیدات داخلی و کاهش تقاضا برای کالا های مصرفی غرب بود. در این کار روشنفکران در کنار تجار و بازار بودند، حتی برخی از روحانیون از نفوذ فرهنگ غربی نگران و در هراس بودند و در منبر مردم را از مصرف کالاهای اروپایی برحذر می داشتند. ولی کشور های مقدم اروپایی به هر ترفندی دست می زدند. گاهی با پرداخت رشوه به مقامات و روحانیت زمینه نفوذ را فراهم می آوردند و به بازار یابی خود ادامه می دادند. ولی به هر حال انقلاب مشروطه به بیداری و حس وطنپروری تجار یاری رساند و اقداماتی برای توسعه صنایع داخلی انجام دادند، سرمایه های خود را در شرکت های تجاری و صنعتی بکار بردند و دربافت قماش پیشقدم شدند. در این راستا ماشین آلاتی را از روسیه وارد کردند و به کشت چای در شمال رونق دادند، همزمان در صدد بر آمدند که بانک ملی را با سرمایه داخلی راه اندازی کنند. اسکناس را خود منتشر نمایند و نیاز های مالی دولت را بصورت قرض در اختیار آن بگذارند تا از بانک های خارجی بی نیاز باشند. ولی کار شکنی روس و انگلیس همچنان ادامه داشت و مانع تراشی می کردند تا تجار نتوانند با تجمع سرمایه دست به این کار بزنند ( ادوارد براون، انقلاب ایران، ترجمه احمد پژوه،ص 136 )

ایران در دوران استعماری بصورت مستقیم هرگز مستعمره هیچ کشوری نشده است. ولی اقتصاد و سیاست آن به شدت تحت تاثیر کشور های استعماری قرار گرفته، گاهی دولت ها به خواست و گزینش آنها تشکیل شده، قرارداد های شبه استعماری به ایران تحمیل شده است. تا نیمه قرن نوزدهم دو رشته اصلی تحصیل ثروت در اروپا و جزیره انگلیس، کشاورزی و تجارت بود، اما پس از انقلاب صنعتی منبع جدیدی به وجود آمد و با گسترش کارخانجات و صنایع، مقتضیات جدیدی در سیاست خارجی آنها پیش آمد، تا پیش از انقلاب صنعتی، اهداف استعماری عبارت بود از تسلط بر بنادر تجاری، سواحل و پایگاه های دریایی. اما اروپا با ورود به مرحله سرمایه داری صنعتی و تولیدات متنوع خود از نظر داخلی به خد اشباع رسید و برای بقای خود به صدور کالا و سرمایه های اضافی خود نیاز مبرم پیدا کرد، در پی بازار های جدید مصرف و تهیه مواد اولیه ارزان و فرار از رکود دست اندازی خود را به آسیا و آفریقا آغاز کرد. این در حالی بود که قدرت های بزرگ شرق مانند عثمانی و ایران به دلایل داخلی فرسوده شده رو به ضعف نهاده بودند ( روحانیت و قدرت، عمادالدین باقی، ص 28 ). هر چند در این مدت ایران در تلاش بود که بتواند رشد اقتصادی خود را پیش ببرد. در این راستا، تولید مواد خام که مورد نیاز کشور های مقدم سرمایه داری بود را افزایش داد. در همین مدت قماش منچستر و قند و شکر به سبد مصرفی مردم در ایران افزوده شد. با ورود منچستر انگلیس صنایع نساجی کشور به نابودی کشیده شدند. تجار هرچند برای نجات خود دست به اعتراض و شورش زدند ولی موفقیت چندانی بدست نیآوردند و تابع شرایط شدند. هرچند در قیام تنباکو و مخالفت با کارشناسان روسای بلژیکی گمرکات و برخی دیگر به پیروزی های مقطعی دست یافتند. تجار بزرگ و اصناف در برخی از جنبش های ضد استبدادی و استعماری شرکت جستند و خواستند سهمی در سیاست گذاریهای اقتصادی اداری داشته باشند، لکن نظر به اینکه قدرت اقتصادی و سیاسی آنان در دوران انقلاب مشروطه کافی برای استقرار دمکراسی بورژوایی نبود، انقلاب نابالغ آنان به ثمر نرسید و مشروطیت ایران دقیقا در همان لحظه ای که به ظاهر پیروزی یافت به پایان رسید و بار دیگر نیرو های ارتجاعی قدرت را در دست گرفتند و جامعه را در مسیر دیگری قرار دادند ( احمد اشرف، پیشین، ص 123 ). انقلاب مشروطه با فداکاری های مردم بویژه فدائیان آذربایجان نجات یافت. ولی با کارشکنی های بعدی در مسیر ارتجاع قرار گرفت و نتوانست به آرزوی دیرینه مردم که همان آزادی بود جامعه عمل بپوشد و در مسیر پویایی، انکشاف و رشد اقتصادی و اجتماعی قرار گیرد.

قانون گرایی، آزادی خواهی و در نهایت رشد سرمایه داری با موانع بزرگی در داخل کشور روبرو بود، عدم اعتماد، ناامنی اجتماعی و اقتصادی، نبود حمل و نقل آسان و راه های آبی، سنت جان سخت، شیوه تولید با ابزار و روش کهنه، پراکندگی جمعیت، کم بارشی، زندگی ایلی و عشیرتی، نفوذ ارتجاع در مناطق روستایی و حاشیه شهری، عدم تقسیم کار اجتماعی، نبود نهاد های مردمی، دوری و پراکندگی شهر ها از یکدیگر، عدم استقلال بازاریان و اصناف، نفوذ پر قدرت روحانیت و نظارت مداوم  استبداد ودستگاه حکومتی بر زندگی مردم و عوامل دیگر مانع از رشد سرمایه و انباشت می شد. در نتیجه سرمایه داری به شیوه و روش اروپا رشد نکرد و نهاد های خود را بوجود نیآورد. علاوه بر عوامل داخلی عوامل خارجی هم که بیشتر در پی استعمار و وابسته کردن اقتصاد سنتی بخود بودند مانع از آن می شدند که اقتصاد ایران بطور مستقل رشد و ترقی کند، از آن رو در امور سیاسی هم دخالت می کردند و به تحریک عوامل تنش زا می پرداختند تا گسل های اجتماعی را افزایش دهند. در دو سو دو قدرت بزرگ در شمال روسیه و در جنوب بریتانیا به مواد خام ایران نیاز مبرم داشتند با دادن قرض موسسات اقتصادی مانند بانک ها، گمرکات و گاهی بازار را در کنترل خود داشتند. از این رو صنایع نساجی نتوانست در مقابل پارچه منچستر و محصولات روسی دوام بیآورد و در اندکی مدتی از دور خارج شد. رابطه گسترده تجاری با غرب و فروش محصولات آنها قشر مرفهی در بازار آفرید که ویژه گی های خاص خود را داشتند. آنان مواد خام مورد نیاز بازار های خارجی و در راس آن تریاک، پنبه، ابریشم، خشکبار و مواد غذایی دیگر را گرد می آوردند تا صادر کنند و کالا های صنعتی مانند قماش منچستر، قند، شکر و چای وارد کنند. (احمد اشرف، پیشین، ص 130 ) این قشر مرفه در فکر گسترش صنعت نبودند، به صرافی، نزول خوری، املاک مزروعی و فعالیت های کوتاه مدت علاقه نشان می دادند. برخی از آنان نمایندگی شرکت های خارجی را بعهده می گرفتند و حتی در مواردی به تابعیت آن دولت ها در می آمدند. آنان از آموزش اصولی سرمایه داری و صنعتی طفره می رفتند، هر چند در مواردی هم به ایجاد بانک ملی همت گماشتند.

 در دوران قاجار تجار از امتیاز خوبی برخوردار بودند و در رده اعیان قرار می گرفتند، برخی از همین تجار فرزندان خود را برای تحصیل به فرنگ فرستادند تا با یادگیری زبان فعالیت های تجاری خود را بیشتر و بهتر به پیش ببرند، از این رو این قشر اجتناعی زودتر از دیگران با اندیشه های غربی آشنا شدند و در مبارزه برای مشروطه و فعالیت های سیاسی پیش قدم شدند، تجار تبریز با الهام از آن سوی مرز مشعل آزادی خواهی را در دست گرفتند و روشنایی آن را به توده های مردم رساندند، از این رو تبریز برای حفظ مشروطه جانفشانی کرد.گاهی برخی از این بازاری های در صفوف نیرو های ضد استعماری هم دیده می شدند که برای استقلال اقتصادی و سیاسی فعالیت می کنند. در این راستا تعدادی از نمایندگان مجلس اول که بیشتر آنها از آذربایجان بودند فراکسیون مشروطه خواهان را بوجود آوردند و مورد حمایت مردم قرار گرفتند. ولی این گروه نتوانستند مسیر صنعتی شدن کشور را هموار سازند و پایه های دمکراسی پایدار را محکم کنند.

آنچه مسلم است از صفویه تا اواخر دوران قاجار کشور با همه افت و خیز ها، جنگ ها، تنش های داخلی و کشتار بی رحمانه در درون خانواده های حاکمان و شاهان، تغییرات و تحولات عظیمی را از سر گذراند، در شیوه تولید تغییرات اندکی بوجود آمد. میزان شهر نشینی افزایش یافت، روابط با خارج در حوزه های سیاسی و تجاری بطور چشمگیری گسترش یافت، جغرافیای سیاسی گاهی گسترش و گاهی دیگر با جداشدن بخش هایی از خاک کشور رو به کاهش گذاشت، مدرنیسم گاهی از بالا و از سوی مقامات دیوان تبلیغ و گاهی هم برای تحکیم قدرت به اجرا گذاشته شد، رابطه فرهنگی با مغرب زمین افزایش یافت و زمینه شناخت برخی از واژه های نوین مانند آزادی، دمکراسی، حاکمیت قانون و مشروطه فراهم گردید و در پی آن انقلاب مشروطه تحقق یافت. ولی با همه تلاش ها و فداکاری ها ارتجاع و استبداد از جامعه بویژه از حاکمیت زدوده نشد. زیرا ساختار اقتصادی متفاوت از اروپا بود، بخش مهمی از زمین های زراعی در دست دولت و یا کنترل دولت بود که به دلخواه در اختیار نزدیکان گذاشته می شد. در نتیجه دولت متکی به مردم نبود و قدرت اقتصادی آن از سوی مردم تامین نمی شد. قدرت خود را گاهی الهی می پنداشت. قانون در جامعه ایران عبارت از رای دولت ( حکومت ) بود که می توانست هر لحظه تغییرکند. معنی دقیق استبداد هم همین است، نه « دیکتاتوری». دیکتاتوری، نظام سیاسی، یک جامعه طبقاتی به معنای اروپایی آن است که به طبقات حاکم متکی است. استبداد نه متکی به طبقات است نه محدود به قانون.(محمد علی همایون کاتوزیان،اقتصاد سیاسی ایران، مترجمان: محمد رضا نفیسی،کامبیز عزیزی، ص 7 ) مردم در نظام استبداد حقی ندارند، همه حقوق در انحصار حاکمان است، در اینگونه نظام ها سرمایه داری بطور طبیعی و بر اساس بازار، رقابت و ایجاد صنایع پیشرفته رشد نمی کند، در حالی که بازار، خرید و فروش و معاوضه کالا در ایران پیش تر از اروپا وجود داشته، ولی شرایط انباشت در شرایط ناامنی و بی قانونی بطور طبیعی شکل نگرفته است. از آن گذشته سقوط یک نظام استبدادی به برپایی یک نظام دمکراتیک و متکی به قانون را در پی نداشته بعد از مدت کوتاهی بار دیگر استبداد جدید خود را باز سازی کرده تا سقوط به وقت دیگر ادامه داشته است. این خود یکی از عوامل مهم و بازدارنده مناسبات بورژوائی و وحدت ملی در آن دوره بوده است. در ایران در میان فارس ها و تورکهای آذربایجان بعلت پیدایش مناسبات بورژوائی پروسه وحدت ملی زودتر از دیگران آغاز گردیده و آگاهی ملی با پیوند مالی آنها بوجود آمده است، در حالی بود که در میان سایر خلق ها، اقوام وقبایل، پروسه وحدت ملی آنطور که باید و شاید دیده نمی شد البته دلایل ساختاری آن هم هم اقتصادی و هم سیاسی داشته است. تقسیم زمین های زراعی بین مردم و دولت عامل بازدارند انباشت سرمایه بوده است. بیشترین زمین های زراعی با نام خالصات در اختیار دولت بود. زمین های موقوفه در اختیار و کنترل مساجد و روحانیت بود ، بخش دیگری از زمین ها در دست فئودال ها، خان ها، سران عشایر و تیول داران قرار داشت، بخش اندکی هم در دست خرده مالکین بود ( ایوانف، تاریخ نوین ایران، ص 9 ). این ساختار به حاکمان قدرتی بیشتر از ظرفیت مردم می داد و در خیلی موارد توده های مردم را تا حد جیره خواری دولت پائین می آورد و استبداد را تحکیم می بخشید. رژیم های استبدادی پایگاه طبقاتی و اجتماعی در میان مردم ندارد، از آن رو تنها به فکر حفظ پایداری خود می اندیشد و در مقابله با دشواری ها متوسل به خشونت و خونریزی می شود. استبداد ماندگاری خود را در خطر ببیند خشونت بیشتری می ورزد.

در پی انقلاب مشروطه، قانون و مالکیت ثبات بیشتری پیدا کرد، ولی نتوانست پروسه خود را تکمیل کند و با اعتماد سازی و برقراری امنیت، سرمایه های اندک بازرگانی را به سرمایه صنعتی و تولیدی سوق دهد.  در نهایت با انباشت سرمایه و تاثیر آن در جامعه قادر به مهار استبداد حاکمان باشد. اقتصاد ایران در دوران قاجار مازاد زیادی در تولید نداشت که بتواند بخشی از آن را پس انداز کند و سرمایه گذاری های لازم را انجام دهد،ولی اقتصاد ایستایی هم نبود و به دلایل زیادی که بخشی از آن در بالا ذکر شد، به علت محدودیت و پراکندگی انباشت صورت نمی گرفت. این روند تا آغاز درآمد های نفتی که در دوران و سال های بعد با افزایش ادامه داشت و با سرازیر شدن آن به خزانه دولت اوضاع به سرعت دگرگون شد، و قدرت دولت هم از نظر اقتصادی و هم سیاسی در مقابل مردم افزایش بیشتری پیدا کرد.

آنچه مسلم است در دوران قاجار تلاش های زیادی از سوی مردم، روشنفکران و حتی بوروکرات ها انجام گرفت تا ایران بتواند همسو با کشور های اروپایی راه ترقی را در پیش گیرد. ولی با موانع زیادی روبرو شد که برخی از آن با تدبیر و اندیشه قابل جبران بود. ولی عوامل زیادی دست در دست یکدیگر دادند و افراد و نهاد ها گاهی برای حفظ منافع خود با هر قدم پیش رونده و ترقی خواهانه ای که قادر به تغییر ساختار سیاسی و اجتماعی شود به جد

 مخالفت کردند، روحانیت برای حفظ موقعیت خود فریاد وااسلاما سر داد و گاهی مردمان ساده دل را شوراند، بزرگ مالکان، تیولداران با اصلاحات ارضی که لازمه تغییر ساختاری در اقتصاد بود مخالفت کردند، خرده مالکان از همکاری و تشکیل تعاونی ها و همکاری به هراس افتادند و شاهان هم برای حفظ قدرت خود به بند بازی سیاسی پرداختند، گاهی طرفدار مشروطه شدند و گاهی دیگر مجلس را به توپ بستند. در نتیجه جامعه بویژه جامعه شهری و روشنفکری چندین دهه را در مخالفت و گاهی مبارزه با ارتجاع و استبداد از دست دادند و حتی در شرایطی در مقابله با سنت ( ارتجاع ) مجبور به سکوت شدند. با این وصف اگر ترقی را، چنانکه معمول است، ملازم بدانیم با بالا رفتن سطح رفاه اقتصادی، انباشت سرمایه، اختراع یا جذب تکنیک های جدید، افزایش بازدهی کار، بسط ظرفیت تولیدی صنایع، یک پارچگی بیشتر بخش های تولیدی اقتصاد، پیدایش قابل ملاحظه طبقه صنعتی، اجرای اصلاحات جدی اجتماعی و سیاسی رخ نداد.(محمد علی همایون کاتوزیان، پیشین، ص 71 ). البته باید یادآور شد که در دوران قاجار افراد برجسته و مهمی مانند امیر کبیر که بی رحمانه در حمام کاشان به دست ارتجاع کشته شد، قدم ها و اقدامات مهمی برای صنعتی شدن و برون رفت از عقب ماندگی این کشور با تاریخ کهن برداشت ولی ناکام ماند.

در سال های پایانی دوران قاجار که همراه بود با ظهور و رقابت امپراتوری ها در منطقه، ایران نتوانست تعادل پیشین خود را که از دوران صفوی برقرار کرده بود حفظ کند، بخش هایی از کشور که حاصلخیز و پر جمعیت بودند با انعقاد موافقت نامه هایی از کشور برای ابد جدا شدند (فصل 5 از عهدنامه ترکمن چای آن را تائید کرده است، در این فصل آمده است: اعلیحضرت پادشاه ممالک ایران برای اثبات دوستی خالصانه که نسبت به اعلیحضرت امپراتور کل ممالک روسیه دارد به این فصل از خود و از عوض اخلاف و ولیعهدان سریر سلطنت ایران تمامی الکا و اراضی و جزایری را که در میانه خط حدود معینه در فصل مذکوره فوق و قلل برف دار کوه قفقاز و دریای خزر است و کذا جمیع قبایل را چه خیمه نشین چه خانه دار، که از اهالی و ولایات مذکوره هستند واضحا و علنا الی الابد مخصوص و متعلق به دولت روسیه است )، در این مدت ظرفیت تولیدی و بازار داخلی محدودتر شد، با امتیاز دهی به امپراتوری ها ( امتیازات گمرکی، بانکی و غیره ) اقتصاد کم بنیه و محدود در رقابت با کالا های ماشین ساز ( تولید انبوه ) اروپایی موقعیت خود را از دست داد، در کشاورزی هم روی به محصولاتی آورد که همین امپراتوری ها به آنها نیاز داشتند و هم سودآوری بیشتری داشتند، در نتیجه تولید مواد غذایی که ضروری بود به سرعت و شدت کاهش یافت. تا جائیکه جامعه با فقر، قحطی و گرسنگی روبرو شد. در این سال ها جامعه سرگردان و سر در گم نه تنها به تکامل ابزار ابتدایی، تولیدی و سنتی خود ادامه نداد، بلکه از آن دور شد و به مصرف کالاهای ساخته شده در کشور های مقدم سرمایه داری روی آورد. و در خیلی از حوزه های اقتصادی از دور رقابت خارج شد. همزمان با کاهش تولید، حکومت با افزایش هزینه ها و کسری بودجه روبرو شده، برای جبران آن به افزایش مالیات ها و مصادره ها دست زد، این درست در زمانی بود که سرمایه در اروپا ( کشور های مقدم سرمایه داری ) در امنیت قانون قرار داشت و مالیات از افزایش ارزش افزوده دریافت می شد، و انباشت سرمایه بویژه در شرکت های تجاری و صنعتی هر روز در حال افزایش بود. در نتیجه در ایران بورژوازی ملی و فربه که بتواند در امور سیاسی هم دخالت و جامعه را در راستای آن سازماندهی کند، تشکیل نشد و یا بطور محدود کامیابی هایی بدست آورد که سرنوشت ساز نبود و نتوانست ساختار اقتصادی و اجتماعی را تغییر دهد. هرچند با انقلاب مشروطه ضربه اندکی به فئودالیسم و ساختار کهنه آن وارد شد. ولی ارتجاع حامی آن از دور خارج نشد، مدت کوتاهی از دیده ها و صحنه ها پنهان شد تا به بازسازی و برگشت به جامعه آماده شود. این روند را ما سال ها بعد در ایران مشاهده کردیم. در این میان کسری فلج کننده پرداخت های خارجی همراه با انباشت وام های خارجی، برخی از علل تغییر ساختاری پیچیده ای در اقتصاد سیاسی بود که گاهی درک نمی شد ( محمد علی همایون کاتوزیان، پیشین، ص 100 ).دو قدرت بزرگ امپریالیستی روسیه و بریتانیا از این فرصت و موقعیت استفاده می کردند تا خواسته های خود را به دولت ایران تحمیل کنند.

در دوران قاجار انقلاب مشروطه به وقوع پیوست. ولی به اهداف خود که همان آزادی، عدالت و رشد نهاد های دمکراتیک در جامعه بود نرسید. انقلاب مشروطه که بیشتر از سوی قشر های شهری شکل گرفته و رهبری شده بود نتوانست منافع روستائیان را برآورده کند. زیرا دهقانان بیشتر تحت نفوذ اربابان و سنت بودند و از سوی آنها رهبری می شدند. ولی با همه این نا رسایی ها تحولی در جامعه آفرید که زمینه های تغییر را در بخشی از حوزه های اقتصادی و اجتماعی فراهم آورد. محمد علی شاه که نتوانست با مشروطه مخالفت کند. برای حفظ موقعیت خود همراه با ارتجاع به مشروطه مشروعه متوسل شد، شیخ فضل اله نوری و یارانش مشروطه طلبان را بابی، کافر و مرتد خواندند ولی نتوانستند خللی در اراده مردم بوجود آورند ،در نتیجه مردم وی را از قدرت برکنار کردند و احمد شاه هم مجبور به اطاعت از قانون اساسی شد و تنها به سلطنت کردن اکتفا نمود و همواره یادآور شد که من قدرت اجرایی ندارم و تابع قانون هستم!

مشروطه قانون و حقوق فردی و اجتماعی را تضمین می کرد، بخش خصوصی بویژه تجار بر این باور بودند که سرمایه آنها در امنیت قرار خواهد گرفت. مشروطه از سوی روشنفکران، نویسندگان، شاعران و فعالین اجتماعی و سیاسی مورد ستایش، احترام و تکریم قرار گرفت.زیرا آنها بر این باور بودند که در سایه مشروطه و حاکمیت قانون پیشرفت های همه جانبه در اقتصاد و جامعه صورت خواهد گرفت. ولی بعد از پیروزی رقابت های فرقه ای به خود نمایی پرداختند و جامعه را نتوانست در راستای دستآورد های انقلاب مشروطه خود را سازماندهی کند و بعد از مدتی بخش مهمی از دستآورد های مشروطه به فراموشی سپرده شد. در کلیه نظام های استبدادی قدرت غایی نه قسمت کردنی است و نه تابع قرارداد، از این رو هرگاه فرد و یا گروهی از افراد به دولت وابسته شدند، قدرت سیاسی و نیز اقتصادی فرد و یا گروه نمی تواند از آن مستقل باقی بماند ( پیشین، ص 108 ). با انقلاب مشروطه شکاف بین انتظارات مردم و واقعیت های جامعه با فرو کش کردن شور و هیجان های انقلابی بیشتر نمایان شد. هر چند با انقلاب مشروطه شهر نشینی که به ترتیب 85 درصد روستایی ( ایلاتی، عشایری ) و 15 درصد شهر نشین بودند به کندی تغییر کرد ولی شهرنشینی افزایش یافت.

با انقلاب مشروطه ناسیونالیسم که گاهی مترقی و متجدد بود و گاهی دیگر گذشته نگر و ارتجاع طلب، در صحنه سیاسی و ادبی کشور مشاهده شد و این گروه از ناسیونالیست ها اندیشه های خود را به شیوه های گوناگون به جامعه تزریق کردند. روزنامه نگاران، شاعران ، نویسندگان با حماسه سازی از گذشته سخن گفتند و به تبلیغ دوران باستان پرداختند. تا جائیکه همین ناسیونالیسم در دوران رضاخان یکی از پایه ها و سیاست ورزی های رضا شاه را تشکیل داد و تا باستانگرایی پیش رفت.انقلاب مشروطه لیبرالیسم رامطرح و تشویق کرد ولی بورژوازی که بتواند دمکراسی را پیش ببرد و با استبداد مبارزه کند، تشکیل نشد، ولی رگه هایی از آن در رفتار و گفتار برخی از شخصیت های سیاسی و روشنفکری دیده شد. گروه های دیگری از روشنفکران که طرفدار مشروطه بودند و از پیروزی آن شادمان شدند، با فرهنگ غرب در ستیز بودند و خواهان بازسازی فرهنگ بومی و در برخی حوزه ها مذهبی بودند، این گروه از پارلمان، تقسیم قدرت و نظارت بر عملکرد دولت و بودجه دفاع می کردند ولی با آموزه های شیعه گری هم نزدیک بوده و ادعا می کردند که مخالفت و یا تضادی بین دمکراسی و آموزه های شیعه گری نیست، مشابه این گروه ها در تاریخ سیاسی کشور هنوز هم یافت می شود که بر این باورند که می توان جامعه را با اندیشه ها و آموزه های دینی هم هدایت، مدیریت و رهبری کرد. به نظر می رسد که این گروه ها درک درستی از آزادی و فلسفه آن ندارند زیرا یکی از مولفه های مهم آزادی وجدان است که باید در قید و بند نباشد و بتواند به کرامت انسانی بیاندیشد.

البته باید یادآور شد که شاهان ایران از دوران صفوی تا قاجار از احساسات باستانگرایی گاهی برای قدرتنمایی استفاده می کردند به نقال ها امکان می دادند که در مجامع و قهوه خانه ها نقالی کنند و با گفتار حماسی از گذشته ( شاهنامه خوانی ) آن را با داستان های مذهبی در هم آمیزند، حتی برخی از شاهان خود را به شاهان باستانی و پارتیان منتسب می کردند تا موقعیت بهتری در جامعه پیدا کنند. در این راستا جشن های ملی مانند نوروز، چهارشنبه سوری، جشن مهرگان را پاس می داشتند و در ساخت کاخ های خود از معماری باستانی تقلید و نشان شیر و خورشید را به سمبل ملی تبدیل کردند. شاهان قاجار در انتخابات مقامات محلی، حاکمان، والیان به نفوذ آنها در محل توجه داشتند و از افرادی استفاده می کردند که در میان مردم خوشنام و نفوذ داشته باشند یعنی بنوعی خواست مردم را در نظر داشتند. در نتیجه مردم در گزینش مسئولین موثر بودند. این به معنی گزینش دمکراتیک نبود زیرا همین منتخبین هم بعد از مدتی به مهره شاه تبدیل می شدند و از امکانات آن بهره مند می شدند. بیشتر روستا ها، زمین ها به خانواده سلطنتی، اوقاف، مستوفیان، تجار شهر نشین، ارباب و مالک تعلق داشت. مازندران در اختیار دو خانواده آشتیانی و سپهدار، سیستان و بلوچستان در دست امیر علم، عربستان را شیخ خزعل از ایل شیعه کعب، اصفهان و فارس را شاهزاده ظل السلطان در اختیار داشتند... آذربایجان مرکزی را خانواده فرمانفرما نوه فتحعلی شاه در دست داشت، آذربایجان غربی در مالکیت خان های ماکو بود، این خان ها در قلمروشان اجازه عرض اندام به مقامات دولتی نمی دادند، از دوران صفوی منطقه را در دست داشتند و به قاجار هم مالیات پرداخت نمی کردند. منطقه آذربایجان شرقی ( مراغه ) در دست خانواده مقدم بود که با سلسله قاجار در ارتباط بودند ( به نقل از یرواند آبراهامیان، تاریخ ایران مدرن، ترجمه محمد ابراهیم فتاحی، ص 56 ). در نتیجه شاهان و شاهزادگانی که در این مناطق حکمرانی می کردند با خانواده های بانفوذ و مالک که خود نیروی مسلح داشتند به سازش مجبور می شدند که آنان سر به شورش برندارند. آنچه مسلم است این خانواده های پر نفوذ و مالک نتوانستند آریستوکراسی تاثیر گذار در کشور را پدید آورند و با همتایان اروپایی خود همدوش و همسو پیش روند، قانونمندی و دمکراسی را نهادینه کنند، برخی از این خانواده های سرشناس برای حفظ موقعیت خود با هرگونه تغییر شرایط و ساختار اجتماعی و اقتصادی هم مخالفت می کردند. از این رو بیشتر جنبش های اجتماعی که اغلب از آذربایجان شروع می شد و اهداف مترقی داشت با کارشکنی آنها با ناکامی روبرو می شد و یا به کندی پیش می رفت.

در آذربایجان انتخاب کدخدا در دست خود مردم بود، اگر اکثریت مردم در مورد کسی نظر مثبت داشتند، مقامات قادر به مخالفت نبودند، از این رو مقامات به این نتیجه می رسیدند که بهتر است روستائیان به راه خود بروند و گرنه مالیات پرداخت نمی کنند( پیشین، ص 60 ). کدخدا ها همراه با ریش سفیدان و میراب ها در جامعه روستایی میانجی و یاور مردم بودند که بتوانند نیاز های آنها را برآورده سازند و حتی اختلافات آنها را حل و فصل کنند، در تقسیم آب، اداره زمین های مشترک، حمام های عمومی، مساجد را مدیریت و حصار های روستایی را تعیین و محافظت کنند. در ایالات و ولایات هم حاکمان به نام شاه حکم می راندند، شهر ها به محله ها تقسیم شده بود که هر محله کدخدای خود را انتخاب می کرد. تا نیازمندی های شهر را تثبیت کند و برای رفع آن با مقامات مشاوره نماید. در برخی از این محلات زورخانه ها دایر بود که ورزشکاران و لوتی ها به آنجا رفت و آمد می کردند و بیشتر آنان از کسبه بازار و یا بازاری های خرده پا بودند. آنها که خود را لوتی می نامیدند به نیازمندان و تهیدستان یاری می رساندند. شاهان قاجار از تقسیم بندی های اجتماعی مانند حیدری- نعمتی، شیخی و متشرع، کوچ کنان و ساکنین، رقابت های ایلی و زبانی و... به نفع خود استفاده می کردند. تا حکومت پر زرق و برق و پر هزینه خود را ادامه دهند. البته نباید فراموش کرد که حوزه اقتدار حاکمیت قاجار گاهی از پایتخت و پیرامون آن بیرون نمی رفت و در مناطق دیگر خانواده و افراد بانفوذی بودند که با شاهان ارتباط نزدیکی داشتند و در مواقع اضطراری به یاری حکومت می شتافتند و در برخی موارد هم با دریافت انعام در اختیار دولت ها و نیرو های خارجی قرار می گرفتند. بنابرین حکومت قاجار قدرت مطلق و متمرکزی نبود که بر همه کشور کنترل لازم را داشته باشد، زیرا هنوز نه یک ملت و نه سرمایه داری و نه بازار فراگیر تشکیل شده بود، هرچند با انقلاب مشروطه موقعیت و پایه های شاهنشاهی و حتی نظام استبداد به شدت و سرعت رو به ضعف گذاشت و سست شد ولی اندیشه استبدادی هرگز از بین نرفت. ولی دیگر امکان بازسازی آن به شیوه گذشته بدست شاهان قاجار وجود نداشت. در نتیجه شرایط موجود نیازمند نیروی دیگری برای اداره جامعه بود.

برای درک مفاهیم و مضامین تاریخی نیاز مبرم به تاریخ اندیشه است که ایران در چند سده گذشته از آن محروم بوده است، در نتیجه کوشش می شود که تاریخ از دیدگاه امروز با مفاهیم جدید باز سازی و تبیین شود البته راه دیگری هم برای درک و فهم آن شاید وجود نداشته باشد. به دیگر سخن مرکز ثقل زمان تاریخی، زمان حال ناظر بر آینده است و همین زمان حال سرشت و معنای زمان گذشته و دوره های آن را متعین می کند. تاریخ نویس، در تدوین تاریخ، پیوسته، به دیدگاه آگاهی زمانه خود نظر دارد و هیچ تاریخ نویسی نمی تواند با اعراض از آگاهی زمانه خود تاریخ را از دیدگاه قدما بفهمد و تدوین کند ( سید جواد طباطبایی، مکتب تبریز و مبانی تجدد خواهی، ص 25 ). بنابرین گذشته با بیان امروز روایت می شود تا آموزنده برای آینده باشد. البته تاریخ نویسی اسلوب خود را دارد که باید رعایت شود و گرنه گرفتار ایدئولوژی تاریخ پژوه می شود و از مسیر واقعی خود منحرف می گردد. ( عبدالکریم سروش در جایی می نویسد: ایدئولوژی در پیروان خود پندار یقین می دمد و به پیروان آسان گیر و ظاهر بین خود جزمیتی خرد آزار می فروشد، فربه تر از ایدئولوژی، ص 145 ). در نتیجه ناآگاهی تاریخی با آگاهی های کاذب پر می شود و به انحراف می کشد. با جنبش مشروطه راه آگاهی تاریخی تا اندازه ای فراهم آمد اما هر گروه و یا شخصی آن را با دیدگاه خود تفسیر و مخلوط کرد برخی آن را در مسیر ایدئولوژی، برخی دیگر در مسیر عرفان و تعدادی هم با بهره گیری از اندیشه های خطرناک «هایدگر» به حماسه های باستانی پیوند دادند.

تاریخ نوین ایران از « دارالسلطنه تبریز » جان تازه ای گرفت، شکست در جنگ با روسیه پنجره ی جدیدی در تاریخ، جامعه شناسی، اقتصاد و سیاست ایران باز کرد و تا انقلاب مشروطه پیش رفت. آذربایجان در تاریخ ایران جایگاه ویژه ای دارد، صفوی ها حکومت مقتدر خود را در آذربایجان و تبریز تشکیل دادند، در پی آن تورک های آذربایجان همواره در حکومت و اقتدار تا به امروز بوده اند، بنابرین تاریخ ایران با تورک های آذربایجان تدوین، تفسیر و تبیین می شود، این واقعیت هنوز هم ادامه دارد و تورک های آذربایجان در ملت سازی، انباشت ابتدایی، رشد سرمایه داری و سیاست ورزی پیشقدم بوده اند. بنابرین بررسی تاریخ ایران نیازمند شناخت آذربایجان است. در دارالسلطنه تبریز، عباس میرزا با تکیه بر آن مفاهیم اصلاحات خود را آغاز کرد و به ترک بساط کهنه و در انداختن طرح نو پی برد و همت گماشت ( پیشین، ص 37 ). در این راستا گسست از گذشته و گذار به جهان مدرن که آرزوی روشنفکران، تجار شهری و فعالان سیاسی بود با همه سنگ اندازی های سنت و ارتجاع ادامه یافت. دارالسلطنه تبریز مبشر فرهنگ، آگاهی و تاریخ ساز کشور شد، در نتیجه بستر جنبش های ملی و آزادی خواهی در این شهر بطور گسترده پهن شد و به پیش رفت، بنابرین می توان گفت که تاریخ سیاسی و اقتصادی کشور از دوران صفوی تا قاجار در آذربایجان شکل گرفته و همواره در دست خانواده های تورک بوده است. هر چند در این دوران طولانی پایتخت ها به دفعات تغییر کرد و قدرت حکومتی در جاهای گوناگون متشکل و سازماندهی شد، ولی تورکان آذربایجان چندین قرن قدرت خود را حفظ کردند و در مواردی به مدرنیسم اجتماعی یاری رساندند. در عصر ناصری روشنفکری ایران به تقلید از اروپا به صحنه سیاسی کشور وارد شد، از سنت فاصله گرفت، حتی گاهی با سنت در افتاد ولی در جامعه سنتی نتوانست جایگاه خود را پیدا کند، در حالی که برخی ازسنت گرایان اسلامی و شیعه به نوزایی اسلامی فکر می کردند که بتوانند با روشنفکران غیر دینی ادغام شوند و دیانت اسلامی را پیش ببرند. برخی از روشنفکران آذربایجان مانند میرزافتحعلی آخوندوف  و دیگران به سکولاریزم و به رنسانسی که در اروپا اتفاق افتاده بود تمایل بیشتری داشتند تا از سلطه روحانیت دها شوند. آنچه در دارالسلطنه تبریز در دوران عباس میرزا آغاز شده، هنوز به هدف نهایی خود نرسیده است، جامعه هنوز در آستانه در تجدد ایستاده، منتظر ورود به جامعه مدرن است. ایستادن طولانی مدت در آستانه تجدد امکان پذیر نخواهد بود باید از آن گذر کرد و با بساط کهنه در افتاد و جامه نوین پوشید.

دارالسلطنه تبریز به محلی تبدیل شده بود که در آن افرادی مثل قائم مقام و عباس میرزا در پی نوسازی و نوآوری بودند و هر دو با جنگ با روسیه مخالفت می کردند، سیاحان، دیپلومات ها به دارالسلطنه تبریز به دیده احترام می نگریستند« گاسپار دروویل» در سفرنامه خود می نویسد: اگر تصادفات مانع انجام منویات قلبی ولیعهد نشود، عباس میرزا بانی اصلاحات کشور خواهد بود و روح تازه ای در کالبد آن خواهد دمید. نقشه های اصلاحی عباس میرزا بر مبنای ایجاد ارتش نیرومندی است که استقلال کشور را در برابر بیگانگان و سرکشان داخلی تضمین می کند، شاید حکومت نظامی برای ملل متمدن آفتی به شمار رود. اما صد ها مثال قدیم و جدید مجمد دارد که نشان می دهد برخی از اقوام برای بیرون آمدن از وضع عقب ماندگی وسیله ای سریع تر و مطمئن تر از ایجاد ملی نیرومند ندارد ( به نقل از سید جواد طباطبایی، پیشین، ص 204 ). تهران همواره با دارالسلطنه تبریز اختلاف نظر داشت، زیرا تهران در کنترل طرفداران سنت و ارتجاع بود و تبریز خواهان تجدد و تغییر! در این راستا تهران جنگ با قائم مقام را آغاز کرد تا مانع طرحی شود که در تبریز طراحی می شد. زیرا در طرح تبریز بساط کهنه برچیده می شد تا زمینه نوسازی فراهم شود.

تردیدی نیست که در راس بساط کهنه دربار تهران، نهاد سلطنت با عجایز و مخنثان حرمسرای شاهی، خیل وزیران و کارگزاران و انبوه بی تحرک منشیان، ادیبان و شاعران آن قرار داشتند. تا زمانی که عباس میرزا زنده بود، این امید می رفت که با مرگ فتحعلی شاه و بر تخت نشستن نایب السلطنه، بطور طبیعی و به تدریج، آن بساط کهنه برچیده شود، اما ولیعهد پیش از شاه در گذشت و همه امیدهای قائم مقام نقش بر آب شد. عباس میرزا چنان که میرزا عیسی و میرزا ابوالقاسم او را تعلیم داده بودند، می بایست نخستین شاه طرح نو باشد و بدین سان، تعارض میان دو نهاد سلطنت و مجلس وزارت از میان می رفت. مرگ عباس میرزا به معنای پایداری بساط کهنه بود (سید جواد طباطبایی، پیشین، ص206 ). مرگ عباس میرزا ضربه شدیدی به نوسازی کشور و رشد اندیشه سیاسی زد. عمر دارالسلطنه تبریز به پایان رسید. امید ها به یاس تبدیل شد و بار دیگر ارتجاع و سنت بر تجدد و مدرنیسم غالب شد و تا جنبش مشروطه ادامه پیدا کرد. ولی آذربایجان از پای ننشست و به مبارزه خود ادامه داد. به هر روی آنچه مسلم است تاریخ طولانی از دوران صفوی ها تا پایان قاجار پر از رخداد ها، تحولات و دگرگونی های مهم در تاریخ بوده است، در این دوره طولانی اروپا از رونسانس بیرون آمده، دیگر کلیسا قدرت پیشین خود را ندارد، فئودالیسم با گذر از قوانین و قوائد خود تسلیم بورژوازی شهری می شود و این بورژوازی حاکمیت را به کنترل خود در می آورد و آن را قانونمند می سازد و ایران هم بعنوان کشوری کهنسال نمی تواند به اینهمه رخداد در پیرامون خود بی تفاوت باشد. در نتیجه با همه کارشکنی و مقاومت سنت و ارتجاع در مقابل ترقی و تجدد، پیشرفت ها و نوآوری های نه چندان مهم و ماندگار بدست آمد که در راس آنها انقلاب مشروطه و پیآمد های آن بوده است که در ظاهر برخی از نهاد های مدنی، سیاسی و اقتصادی شکل گرفت. در نتیجه دولتمردان نه به دلخواه و داوطلبانه بلکه گاهی به اجبار ان را پذیرفتند وخود را به آن وفادار نشان دادند. آذربایجان در این مدت بعنوان پیشرو در جنبش های اجتماعی در همه این دوران تاریخ ساز بوده، بعلل متعدد پیشتاز جنبش های مردمی بوده است.

بررسی تاریخی جامعه بویژه زیر حاکمیت استبداد، نیازمند منابع، اسناد، گفتار و نوشتار قابل اعتماد است که باید در دسترس همگان بویژه تاریخ پژوهان قرار گیرد که استبداد این امکان را نمی دهد و تنها خوسته های خود را به زور القا می کند، بنابرین تاریخ نگاری زیر سایه استبداد نمی تواند بیانگر واقعیت ها باشد. بررسی تاریخ یا تحلیلی و یا و جوهری که از سوی اندیشمندان و جامعه پژوهان پیش می رود. ولی به هر رو باید هر دو مورد توجه قرار گیرد. تاریخ تحلیلی که بیشتر همراه با نقد آن است، گذشته و مفاهیم آن را بررسی، تفسیر و تحلیل عقلایی و روایی می کند. تاریخ جوهری به فلسفه آن می پردازد و از سوی دانشمندان و یا فلاسفه بررسی می شود. هر کدام از این روش ها استدلال و تحلیل خود را پیش می برد. برخی از تاریخ پژوهان بر این باورند که اجباری در رخداد های تاریخ وجود ندارد و هر شرایط اجتماعی، سیاسی و اقتصادی می تواند در این رخداد های تاریخی موثر باشد. بنابرین پیش بینی تاریخ و رخداد های آینده زیادهم امکان پذیر نیست و نمی توان حکم قطعی برای آینده تاریخ داد. تاریخ هم مانند همه علوم اجتماعی با سایر رشته ها و حوزه ها ارتباط دارد. برقراری این ارتباط به تاریخ پژوه امکان می دهد با ذهن باز آن را بشکافد و مورد بررسی قرار دهد. فلسفه جوهری و فلسفه تحلیلی تاریخ از نظر اصول و مبانی مستقل از هم بوده و هر کدام برای خود اصول و مبانی مشخصی دارند. اکثر نویسندگان، مورخان، و فلاسفه در یکی از این گروه قرار می گیرند ( تاریخ معاصر ایران، سال دوم، شماره هفتم، پائیز 1377، ص87 ).روایتگر تاریخ به اسناد، شواهد، مدارک نظر می افکند و آنها را مورد ارزیابی دقیق قرار می دهد تا واقعیت ها را کشف کند،تاریخ پژوه تنها به مطالب و موضوعاتی نمی پردازد که خود را راضی کند و یا نظر و اندیشه شخصی خود را به اثبات رساند.در ان صورت تحریف تاریخ پیش می آید و پژوهش از مسیر واقعی خود منحرف می شود.

تاریخ واقعیت های گذشته را بازگو می کند، یعنی به گذشته مربوط است و اینک و در شرایط کنونی، حادثه قابل دید، ارزیابی و مشاهده نیست که بتوان صحت و سقم آن را فهمید، تائید و اثبات کرد، بنابرین رخداد های تاریخی را بر اساس گزاره های تاریخی، حافظه و شواهد، اسناد و مدارک می توان مورد ارزیابی قرار داد، در این جا است که تاریخ پژوه دیدگاه ها و نظرات خود را گاهی بر واقعیت های تاریخی تحمیل می کند و به نتایجی می رسد که از واقعیت ها بدور است. در نتیجه مطالعه گر تاریخ سردر گم می شود و اعتماد خود را از دست می دهد.( جنگ 8 ساله ایران و عراق، که هر دو کشور را به ویرانی کشاند، از سوی تاریخ پژوهان دو کشور مورد بررسی و نگارش قرار می گیرد ولی به یک مخرج مشترک هرگز نمی رسد، هرکدام از پژوهشگران با توجه به آموزه های پیشین خود، وابستگی سیاسی، دینی، ملی، اخلاقی خود و حتی عوامل دیگر آن را مورد بررسی و پژوهش قرار می دهند و گاهی به نتایج متضاد می رسند، در حالی که جنگ بین دو کشور یک واقعیت است ). خاطرات،حافظه و حتی مستندات گاهی به گذشته ها مربوط هستند، چون قابل مشاهده نیستند، نمی توان به همه آن گفتار و مستندات اکتفا کرد،درک واقعیت ها نیازمند شناخت و درک شرایط است که می توان با بازسازی آن به بخشی از واقعیت ها و گزاره های تاریخی آگاهی نسبی پیدا کرد. بد گمانی گسترده و شایع این است که مورخان، هنگام خلق روایت های گزینشی، در دخالت دادن تعصبات و پیشداروی های طبقاتی خود، و دیدگاه های خود راه افراط در پیش گیرد ( پیشین، ص 93 ).تاریخ پژوهان در تلاش اند که تاریخ را بر اساس قانونمندی، عقلایی و یا روایی تبیین کنند تا مورد قبول واقع شود.

امروزه تاریخ تنها نقل حوادث، وقایع و رفتار مردم در گذشته نیست، علل حوادث، چگونگی وقوع آن، زمان آن، اهمیت و جایگاه آن در زندگی مردم، بصورت تحلیلی مورد بررسی قرار می گیرد، دیگر روایت های تاریخی کم رنگ تر می شوند، در نتیجه حوزه عمل و کارکرد تاریخ به سرعت و شدت رو به گسترش است. تاریخ ناظر بر تغییر و تحول انسان در طول زمان است، تغییرات اجتماعی و فرهنگی همواره صورت می گیرد، از آن رو سرشت و طبیعت انسانی در همه زمان ها و مکان ها یکسان نیست و همواره در حال تغییر و تحول است که این موضوع در ماتریالیسم تاریخی مورد بررسی قرار می گیرد.

تاریخ هم مانند دیگر علوم در تلاش است منصفانه و بی طرفانه و بصورت عینی به موضوعات خود بپردازد، حتی گفته می شود که تاریخ پژوه نباید ارزش ها و هنجار های شخصی خود را با رخداد های تاریخی درهم آمیزد و به ارزیابی آن بپردازد زیرا در آن صورت بی طرف نخواهد بود، ولی همه انسان ها ارزش های فکری دارند که در طول زندگی خود به آنها رسیده اند و تجربه آموختند، در نتیجه تحت تاثیر آن ارزش ها، دغدغه های اخلاقی و سیاسی خود قرار می گیرند و در تبیین تاریخ از آن استفاده می کنند، هرچند باید در نگارش تاریخ از ارزش گذاری های شخصی دور بود ولی نباید فراموش کرد که مورخ در گزینش موضوع به سراغ آنهایی می رود که رابطه عاطفی و یا ارزشی با آنها دارد که تاریخ پژوه را بخود جلب کرده است. تاریخ نیز همانند همه حوزه های علوم اجتماعی سعی دارد تا بی طرفانه و منصفانه و به گونه ای عینی به موضوعاتی بپردازد که به لحاظ انسانی به ندرت می توان در قبال آنها بی تفاوت باقی ماند ( پیشین، ص 106 ). البته همه آن باور ها و ارزش ها که در طول زمان شکل گرفته اند، دچار تغییر و تحول می شوند و گاهی به تردید و دو دلی در موضوع می انجامند، بنابرین معیار های ارزشی و اخلاقی تابع زمان و شرایط حاکم بر آن جامعه اند. هگل صراحتا منکر آن است که روند تاریخ را بتوان پیش بینی کرد. تاریخ متعلق به گذشته است. وانگهی فلسفه تاریخ نیز در زمان حال متوقف می شود. نه به این دلیل که فکر می کرد حال را نمی توان تغییر داد یا در آن اصلاح و بهبود ایجاد نمود، بلکه به این دلیل که تاریخی مربوط به آینده وجود ندارد، ما نمی توانیم ببینیم که چه چیزی در حال وقوع است ( پیشین، ص 110 ).

مارکس در نقد هگل می گوید: تاریخ بگونه دیالکتیکی پیش می رود که همان تز، آنتی تز و سنتز است، هگل در نظریات خود به مفاهیم حقوق، اخلاق مسیحی و آزادی در چارچوبه قانون باور دارد، در حالیکه مارکس به جامعه بی طبقه و سوسیالیسم می اندیشد و اساس را زیربنای اقتصادی می داند و گروهبندی اجتماعی، سیاسی حتی فرهنگی هرکدام در زیر ساخت معینی قرار می گیرند. کار و ابزار تولید شیوه و سازماندهی اجتماعی تولید را بوجود می آورند. مارکس تاریخ را بگونه ای تفسیر می کند که در آن جنگ میان طبقات، اقشار و بخش هایی در جامعه بوجود آورنده آن هستند و تاریخ با جدال بین آنها ساخته می شود. و این خود به تکامل، توسعه و پیشرفت اجتماعی و اقتصادی یاری می رساند. نظریه تاریخی مارکس ( ماتریالیسم ) در مقام یک نظریه ( یا به تعبیر عام تر در مقام فلسفه جوهری تاریخ ) بدون شک تاثیرات عظیم خود را بر تاریخ تخصصی ( حرفه ای ) به جای نهاده است ( پیشین، ص 114 ).

برخی تاریخ را جبرگرایی ( دترمینیسم ) می دانند و بر این باور هستند که روند تاریخ را نمی توان تغییر داد، تلاش انسان در تغییر آن بیهوده است. یعنی تاریخ همانی خواهد شد که باید بشود.نوعی جبر و ضرورت اجتناب ناپذیر در حکم تاریخ وجود دارد که صورت می گیرد، انسان قادر به پیشگیری از آن نیست و در دراز مدت نمی تواند مانع حرکت آن به پیش شود. مارکس بر این باور است که روزی سوسیالیسم پیروز و جامعه بی طبقه خواهد بود، هرگونه مقاومت در برابر آن بیهوده و عبث است. زیرا آن جبر تاریخ است، هر چند شرایط اجتماعی، اقتصادی و سیاسی نوع دگرگونی را تعیین خواهد کرد وعمل و رفتار انسان هم در آن تاثیرگذار خواهد بود. بی عملی، تسلیم طلبی، انزوا گزینی به نوعی تقدیر گرایی ( فاتالیسم )، شاید در دراز مدت تاثیر گذار تاریخ نباشد ولی تغییر و تحول را می تواند کند تر می کند. همانطور که در بالا به آن اشاره شد برخی بر این نظرند که حوادث تارخی غیرقابل پیش بینی اند ( پوپر ) شاید با بهره گیری از تجربه و رخداد های تاریخی، مواردی را پیش بینی کرد. ولی نتایج آن موارد هم غیرقابل حدس و گمان است. بخشی از پیش بینی ها با بهره گیری از علوم مهندسی اجتماعی شاید به واقعیت نزدیک تر باشد، ولی هرگز قانونمند نخواهند بود. زیرا پیش بینی علمی شامل گذشته، حال و آینده است. پوپر نظریه های تاریخیگرایانه را چیزی جز نوعی تفکر جالب ولی خطرناک نمی داند.مسئولیت اثبات این نکته را متوجه حامیان و مدافعان این قبیل نظریه ها می داند، نه منتقدان آنها. در اینجا باید یادآور شد که در مواردی مسلمانان شیعه مذهب و طرفداران تاریخ جبرگرا در نقاطی بهم نزدیک می شوند، یکی می گوید: در نهایت مسیر تاریخ بطرف رستگاری است و با انقلاب و رهایی می توان به آن سرعت بخشید که اندیشه بشری است و دیگری بر این باور است که با ظهور امام زمان که حتمی است انسان به سعادت و رستگاری خواهد رسید که آن مذهبی و الهی است، یکی را می توان نقد کرد و یا رد کرد ولی دیگری الهی و مذهبی است که قابل نقد، انکار و یا تغییر نیست به هر رو تاریخ شاید آموزگار نباشد ولی آموزه هایی دارد که باید مورد توجه قرار گیرد.

ما تلاش کردیم که بطور اختصار تاریخ را از دوران صفوی تا پایان قاجار که مهمترین رخداد ها در آن اتفاق افتاده از نظر بگذرانیم. دوران صفوی شاید مهمترین دوران تاریخ ایران باشد زیرا بعد از 900 سال بار دیگر دولت قدرتمند و متمرکزی را بر جامعه حاکم کرد. از حمله اعراب به بعد برخی از حکومت های محلی مانند طاهریان، صفاریان، سامانیان و مظفریان تشکیل شده بودند ولی هیچکدام قادر به تشکیل حکومت مرکزی که قادر به حکمرانی باشد نشده بودند. بعد از مدتی به تاریخ پیوسته و از بین رفته بودند.

شاه اسماعیل صفوی جوان با اراده از خانواده مشهور اردبیل با هزاران نفرات خود اردوی قزلباش را تشکیل داده، به تبریز حمله کردند و این شهر مهم اقتصادی و سیاسی را از چنگ آق قویونلوها در آوردند و حکومت خود را در ان تشکیل دادند، شاه اسماعیل برای مبارزه با عثمانی شیعه گری را مذهب رسمی کشور اعلام کرد و برای پیشبرد آن دست به خونریزی زد، در نتیجه روحانیت شیعه موقعیت مهم و محکمی در کشور بدست آورد که در سیاست گذاری ها تاثیر گذاشت. با گسترش مذهب شیعه و تبلیغات آن از سوی روحانیت ارتش منظمی تشکیل شد که بعد ها با تغییر نام و گاهی تاکتیک نظامی گروه منظم شاهسون ها را بوجود آوردند که به یکی از ارکان حکومت شاه عباس صفوی شد. در دوران شاه عباس شکوفایی اقتصادی رونق گرفت، روابط خارجی گسترش یافت و دولت عثمانی مجبور به تخلیه خاک ایران شد که از مدت ها پیش کنترل آن را در دست گرفته بود. در دوره صفوی ها اقتصاد ایران خود کفا و در بعضی حوزه ها مازاد داشت که گاهی به خارج صادر می شد. واردات از کشور های خارج تولیدات داخلی را تهدید نمی کرد و تجارت خارج به نفع ایران مازاد داشت، ولی با گذر زمان اندک اندک عقب ماندگی اقتصادی بویژه در تولیدات صنعتی خود را نمایان می کرد. با مرگ شاه عباس دوران انحطاط آغاز شد، از یک سو حمله روس ها و از سوی دیگر حمله عثمانی ها که با غارت افاغنه، تنش ها و شورش های داخلی همراه بود اقتصاد را زمینگیر کرد تا جائیکه قحطی و گرسنگی تعداد کثیری از مردم را به کام مرگ فرستاد.( در دوران شاه سلیمان ) تا در نهایت دوران 230 ساله صفوی ها با شاه سلطان حسین به پایان رسید.

افشاریان که از تبار تورکان ایل افشار بودند با غلبه بر افغانها دوران افشاریان را بنیاد نهادند، بزرگترین و مهمترین شخصیت سیاسی، نظامی افشار نادرشاه بود که با تاکتیک های ویژه خود پیروزی های بزرگی بدست آورد، نیروی نظامی قدرتمندی تشکیل داد. در اردوی نظامی نادر، سنی مذهب ها، شیعه ها، مسیحی ها و دیگران مشارکت داشتند. نادر بعد از مدتی به سنی گری گرایش پیدا کرد و گفت: مذاهب تفرقه انگیزند و باید از آنها دوری کرد، برخی بر این باورند که نادر شاه نسبت به ادیان بی تفاوت بود و همین مایه قدرت و پیروزی وی بود که بتواند به هند لشگر کشی کند و آنجا را به تصرف خود در آورد.نادر شاه برای خشنودی سنی مذهب ها کلاه چهارگوشی بر سر می گذاشت که نشانه ای از خلفای راشدین باشد. نادرشاه نخست در مشهد به خاک سپرده شد، در دوران قاجار مورد احترام قرا گرفت آرامگاهش به تهران انتقال یافت. در سال 1342 در دوران محمد رضا پهلوی بنای یادبودی از سوی هوشنگ سیحون طراحی گردید. مردم یاد و خاطره نادرشاه افشار را همواره گرامی می دارند.

در دوران کوتاه مدت زندیه آرامش در کشور حاکم شد و زمینه رشد اقتصادی و اجتماعی فراهم آمد. خاندان زندیه در مجموع تنها 45 سال حکومت کردند، در این دوره فعالیت های عمرانی بویژه در منطقه جنوب و شیراز افزایش یافت، شبکه های آبیاری و زه کشی بار دیگر احیاء شد. سیلو های فراوانی در نقاط مختلف ساخته شد تا  آذوقه های غذایی در آنها انبار و نگهداری شود. کریم خان زند برای حمایت از توده های مردمی نخست مالیات ها را کاهش داد، سپس قیمت مواد غذایی را مدت ها ثابت نگهداشت تا محبوبیت خود را در بین مردم بالا ببرد. این رفتار پوپولیستی به تهی شدن خزانه انجامید. که در سال های پایانی زندیه، آرامش سال های نخستین را از بین برد و جنبش هایی در مناطق مختلف رخ داد. در دوران زندیه روحانیونی که در زمان نادر مجبور به ترک وطن شده بودند، بار دیگر برگشتند تا فعالیت خود را از سر گیرند. در دوران زندیه با فعالیت گسترده روحانیت، بار دیگر مذهب شیعه با همه اندیشه های ارتجاعی اش رونق گرفت و تعزیه خوانی بویژه در ماه محرم رواج پیدا کرد که در آن حادثه کربلا و کشته شدن امام حسین و نزدیکانش بصورت نمایش بازسازی می شدند و مورد توجه مردم قرار می گرفتند. با پایان دوران زندیه دوران قاجار آغاز شد.

دوران قاجار از سوی ایلات تورک زبان بنیان گذاری شد. آقا محمد خان با گردآوری ایلات تورک دوران پر تلاطم، پر تب و تاب و پر رخداد سیاسی، اجتماعی و اقتصادی زمینه های دوران قاجار را فراهم آورد. آقا محمد خان از طایفه « اشاقی باش » بود، زیرک، باهوش و نظامی با استعداد و خستگی ناپذیر بود، دوران کودکی سختی داشت. شاید از این رو باشد که در هنگام خشم بسیار بی رحم و سنگدل می شد. علاقه شدیدی به کتاب خواندن داشت و هنگام جنگ هم در فرصت های بدست آمده به مطالعه می پرداخت، به تاریخ علاقه مند بود، با پشتکار شگفت انگیزی تاریخ ایران را می خواند و به دفعات آن رامرور می کرد. آقا محمد خان پایتخت را به تهران که منطقه خوش آب و هوایی بود منتقل کرد. آقا محمد خان مناطقی که به دست روس ها و یا عوامل آنها افتاده بود از آنها پس گرفت، چندین قصر ساخت ولی کار های مهم عمرانی که ضرورت زمان بود انجام نگرفت.

در دوران فتحعلی شاه روابط با اروپا بطور چشمگیری گسترش یافت. نمایندگانی از سوی ناپلئون به ایران فرستاده شدند تا با عباس میرزا در دارالسلطنه تبریز دیدار کنند. در این دوره کشور های استعماری اروپا تلاش می کردند تا دامنه ی نفوذ خود را به شرق گسترش دهند. فرانسه در رقابت با انگلیس و روس به بازسازی ارتش ایران پرداخت. ولی با همه این تلاش ها قشون عباس میرزا شکست های پر درپی ایران در جنگ با روسیه را تجربه کرد. عباس میرزا و افراد دارالسلطنه تبریز با این جنگ ها مخالف بودند و می دانستند که تاب تحمل در مقابل ارتش مجهز روسیه را ندارند. ولی این جنگ های طولانی و خانمانسوز به تشویق، خواست و گاهی اجبار و تهدید روحانیت آغاز شد و ادامه یافت. در نتیجه آن بخش مهمی از خاک کشور با دو قرارداد « گلستان » ( 1813 ) و « ترکمنچای » ( 1828 ) از ایران جدا شد و به روسیه واگذار شد.

مهمترین پادشاه دوران قاجار بدون تردید ناصرالدین شاه قاجار بود که نزدیک به نیم قرن حکومت کرد. در دوران این پادشاه تحولات فکری که بعد ها زمینه ساز انقلاب مشروطیت شد، آغاز و با گذر زمان رونق گرفت. ناصرالدین شاه به دفعات به اروپا سفر کرد و تحت تاثیر پیشرفت های آنجا قرار گرفت و خواست بخشی از آنها را در کشور اجرایی کند. ولی با مخالفت شدید روحانیت روبرو شد. زیرا با اجرای آنها موقعیت اجتماعی و اقتصادی روحانیت به خطر می افتاد. در این دوره قرارداد پاریس ( 1857 ) که بعد از نبرد ایران و بریتانیا و شکست ایران در آن به امضاء رسید، هرات و بخش های دیگری از افغانستان کنونی به انگلیس واگذار شد. و همزمان بلوچستان پاکستان هم از کنترل ایران خارج شد. قرار داد دیگری ( آخال ) با روسیه بسته شد که ترکمنستان ( سمرقند، بخارا، خارزم و... ) به روسیه داده شد. دوران امتیاز ها  ( رویتر، تلگراف، کشتیرانی، لاتاری، بانک، توتون و تنباکو و... ) آغاز و به سرعت فراگیر شد. همزمان نو آوری های فراوانی در این دوره پدید آمد و گاهی با تشویق و حمایت شاه رونق گرفت. در دوره ناصرالدین شاه قحطی بزرگ و کشنده ای اتفاق افتاد که در آن یک دهم از جمعیت کشور جان باختند. این قحطی بین سال های 1249 و 1250 با خشکسالی آغاز و به سرعت فراگیر شد. بعد از ناصرالدین شاه نوبت به پسرش مظفرالدین شاه رسید.

مهمترین حادثه دوران مظفرالدین شاه که سال های طولانی در تبریز نشسته، منتظر شاهی خود بود، انقلاب مشروطیت و امضای آن بود، دوران حکمرانی این شاه خیلی طولانی نبود. هرچند مظفرالدین شاه هم در این مدت به دفعات ( سه بار ) به اروپا مسافرت کرد و همانند پدرش، تحت تاثیر پیشرفت های پر سرعت و همه جانبه آنجا قرار گرفت. مجبور به همراهی با مشروطه خواهان شد و مدت کمی بعد از امضای مشروطیت از دنیا رفت . پسرش محمد علی شاه که به شدت با مشروطه مخالفت می کرد، در تخت پادشاهی نشست و در اولین فرصت مجلس تازه تاسیس را برای نجات از مشروطه، روشنفکران و قوانین آن به توپ بست. ولی با همه خشونت ورزی خود قادر به کنترل جامعه نشد و بعد از اعمال استبداد که کوتاه مدت بود، به روسیه پناهنده شد و در نهایت پسرش احمد شاه در سن نوجوانی به پادشاهی رسید که با آن دوران قاجار هم به پایان رسید.

در رابطه با دوران قاجار تاکنون صد ها مقاله، کتاب و رساله پژوهشی در داخل و خارج نوشته شده و تعداد زیادی از آنها هم که به زبان های دیگری چاپ شده، به زبان فارسی ترجمه شده است. در رابطه با دوران قاجار که در زمان پهلوی ( پدر و پسر ) و که در دوران جمهوری ولایت، بیشتر از حد منفی بافی شده، مطالب تحقیر آمیز و مخدوش کننده فکر و ذهن مردم در آن رابطه به چاپ رسیده است، این به معنی عدم نقد آن دوران نیست و باید با دقت بیشتر تاریخ و رخداد های آن مورد ارزیابی دقیق قرار گیرد و این دوران پر تلاطم با همه کمی و کاستی هایش زیر ذره بین عادلانه قرار گیرد تا درس آموز تاریخ پژوهان قرار گیرد.

 

  

No comments: