نزدیک به نیم قرن پس از استعمال تئوریهای اسلام در روایت شیعی آن، و با اختیارات تام ولایت فقیه، بدون مسئولیت در برابر قانون، و تنها مسئول در برابر خداوند متعال، آنهم تنها در روز قیامت، اوضاع در «اُمالقرای اسلامی»، یا به قولی دیگر «خاک پاک ایرانزمین»، بر وفق مراد این ولایت مطلقه نمیگردد.
آمدن مردم به خیابان، در هر گوشهی این خاک پهناور، پس از خیزش سالهای ۷۸، ۸۸، ۹۶، ۹۸، و نیز سالهای آغازین قرن پانزدهم هجری نشان میدهد که این مردم از سالها و دههها حکومت جابرانه و متکی به کشتار و اعدام به جان آمدهاند.
«رهبر معظم» انقلاب اسلامی، دو روز پیش با یومالله نامیدن آن
از امت حزبالله خواست به مقابله رو در رو با تظاهر کنندگان، که وی آنانرا
اغتشاشگران نامیده به پردازند. یعنی عملاً به جنگ داخلی دعوت کرده است. غافل
از اینکه این جنگ از اولین روزهای جایگیری حکومت اسلامی، با خودی و غیر خودی شروع
شده، و با تشکیل سپاه پاسداران و بسیج و سازمانهای متعدد جاسوسی و پلیسی تا امروز
ادامه داشته و چیز بدیعی نیست. منتها، در این جنگ داخلی یکی از طرفین همه وسایل
کشتار را در اختیار داشته، ولی طرف دیگر تنها با جان و زندگی خود، با دژخیم به
مقابله آمده است. وظیفه اصلی، و تنها وظیفه سپاه پاسداران انقلاب اسلامی در نام
وی متبلور شده است.، پاسداری از انقلاب اسلامئ، همچنانکه همگان میشناسند،
مقابله با مردم است و لاغیر. و اگر مردم علیرغم آن باز به خیابان آمدهاند به
معنای آنستکه آنان در خانهای که وسایل معاش آنرا نمیتوانند فراهم کنند چه کاری
دارند.
این حکومت نه تنها از تأمین معاش، آب و برق برای مردمی که
تعداد آنرا خود داوطلبانه و حریصانه، برای عرض اندام در برابر دنیای اسلام سنی، در
عرض چهار دهه به سه برابر رسانده، عاجز است، بلکه تمام منابع آبی را به حد استیصال
رسانده و دریاچهها و باتلاقها را خشکانده، هوا را به حد غیرقابل تنفس در شهرهای
بزرگ و به خصوص تهران آلوده کرده است ٬ در سیاست خارجی گروگانگیری، به دنبال «عمق
استراتژیکّ» به سواحل دریای مدیترانه کوچ کرده، و در رابطه با سازمان ملل
متحد، آنرا به مرحله تحریمها رسانده است
مخلص، در هیچ ساحهای از وظایف یک دولت عادی، نه تنها موفقیتی
نداشته، بلکه به سادگی از عهدهاش برنیامده است. و این نیز با توجه به شعار «حفظ
اسلام، از اوجب واجبات است» یعنی حکومت ملایان واضح است. زیرا زمانیکه تمام
همّ دولتی تنها برای بقا باشد، نتیجه دیگری غیر منتظره خواهد بود.
چون چنین حکومتی که نه، میخواهد، و نه، میتواند تغییر رفتار و حکومت
کردن، یعنی حذف ولایت از قاموس دولت بکند نمیتواند دوام داشته باشد. اصرار در
ادامه ولایت، سبب خسران غیرقابل جبران، قربانیان بیشتر، ویرانیهای مادی و معنوی
فزونتر میشود. ولی فقیه، و به تبعیت از آن «یؤمنون بالغیب» تا چه حد در این راهی
که دیوار عبور ناپذیر در مقابل آن واضح و آشکار است پافشاری بکند ، بستگی به عقل
سلیمی خواهد داشت که مفقود است. ولی در عالم واقعیات، زور پر زور به تعصبات غلبه
میکند.
برای بیرون رفتن از این وضعیت آچماز، از جانب خود ایرانیان نظرات
گوناگونی ابراز میشود. یکی از آنها که در این نوشته با دو حرف ج.ا. نام میبرم(با
ج.ا. جمهوری اسلامی اشتباه نشود) به درستی مینویسد که تا اپوزیسیون متحد نشود
نمیتواند جمهوری اسلامی را ساقط کند. و بعد اضافه میکند که این اپوزیسیون هم
نمیتواند متفق شود، چون اختلاف نظر که نه، اختلاف جهانبینی و ایدئولوژیک چنان
عمیق است که این اتحاد را غیرممکن میکند.
به نظر نویسنده این سطور هم، واقعیت تاریخی و جهانبینی این همراهی و
همکاری را نه تنها غیرممکن، بلکه غیر عقلانی نیز نشان میدهد. اپوزیسیون غیر سلطنت
طلب، چگونه میتواند بانیروهایی که سمبل مدیاتیک آنها فرزند شاهی است که این
اپوزیسیون قربانیان بیش از حد زیادی برای برانداختنش متحمل شده است برای مبارزه با
رژیم اسلامی همراهی داشته باشد؟
اساساً قابل تصور نیست که اپوزیسیون این رژیم، از ملی گرایان گرفته
تا نیروهای چپ، با خواهندگان برگشت رژیمی که کلیت مردم ایران با انقلاب ۱۳۵۷ آنرا به تاریخ
سپردهاند همراهی کند که چه بشود؟
یکبار رژیمی را ساقط بکنی و بعد دوباره برای بازگشت تخیلی آن همکاری؟
اتحاد؟ گول خوردن؟ اسباب تمسخر جهانیان شدن؟
ج.ا. برای خروج از این بنبستِ غیرممکن بودنِ اتحاد همگانی، پیشنهاد
میکند که باید به همکاری اکثریت نسبی در داخل این اپوزیسیون رضایت داد، و بیشترین
اتحاد ممکن بین عناصر گوناگون آنرا تشکیل داد. و آن نیز تنها از طریق ایرانشهری،
[یعنی نوعی ناسیونالیزم که مورد توافق بسیاری از عناصر داخل اپوزیسیون باشد،] ممکن
میشود که، مفصل اساسی و بنیانگزار آن نیز زبان فارسی است. او خود از این طریق به
نوعی نشان میدهد که چرا اتحاد همه عناصر اپوزیسیون فارغ از شاه خواهان، غیر ممکن
است. زیرا ناسیونالیزم که علامت اولیه آن را پیش خود، تمامیت ارضی مفروض داشتهاند
و خط قرمز بسیاری از اعمال آن قرار دادهاند، بدون زبان فارسی معنا پیدا نمیکند.
در یک کلام، بخواهی یا نخواهی، تمامیت ارضی، یعنی تسلط زبان فارسی. شکی هم جایز
نیست. گویی زبان فارسی از این خاک جوانه زده است. ولی زبانهای دیگر توسط
باران بدین خاک باریدهاند.که طبعاً نقطه نظر هیچکدام از عناصر اپوزیسیون ملل غیر
فارس نمیباشد. و این مصادف میشود با ورود تردستانه سلطنت طلبانی که از در
نمیتوانستند وارد این اکثریت بشوند، پس از پنجره میآوریمشان ! چون آنان خود
از فدائیان این مطلب هستند. چنین کنند تکنوکراتها جائیکه تکنیک باید بکار برده
شود..
- و اما،
مردم معترض به درستی تشخیص دادهاند که تا چنین حکومتی بهر قیمت پابرجاست،
آزادی که هیچ، وضع اقتصادی و معاش آنها روز به روز بدتر خواهد شد. یک نگاه
کوتاه به وضع دُلار آمریکایی همه چیز را توضیح میدهد. قبل از انقلاب سال ۱۳۵۷ نرخ دُلار ۷۵ ریال در برابر یک دُلار بود.
اکنون دُلار در حدود یک میلیون پانصد هزار ریال است یعنی از زمان روی کار
آمدن ولایت فقیه، قیمت دُلار به ریال به شکل بهت آوری بیست هزار برابر شده
است. دستمزد کدام کارگر، و دریافتی ماهانه کدام معلم توان مقابله با آنرا
میتواند داشته باشد؟ در حالیکه تمام قیمتها روزانه، و بلکه هر ساعت با
نرخ دلار بالا میرود. مسئول چنین وضعی به غیر از دستگاه حکومت کی میتواند
باشد؟
چنین حالی مردم به جان
آمده را ناچار از اعتراض میکند و این اعتراضات، بویژه پس از ضربشست اسرائیل و
آمریکا در چند ماه پیش، شارلاتانهای سیاسی به طمع بهرهبرداری، میدان را مستعد و
مهیا برای آزمودن آخرین شانس قبل از فوت، ارزیابی کردهاند.
عزیزان قلم بدستی که در
جهاد ساقط کردن ولایت فقیه، در مورد نیاز به شخصیتی که در داخل و خارج(خارج برای
اینان یعنی آمریکا و اسرائیل) شناخته شده باشد قلم فرسایی میکنند، کمی تند
میرانند. دوران گذاری که در آن باید حتماً شخصیت برجستهای سکان را در دست
داشته باشد، کمی عجولانه سرهم بندی شده است، چون شخصیت مذکور اگر شاهزاده رضا
پهلوی برای برخی، و اعلیحضرت محض برای برخی دیگر باشد، چه کسی برجسته بودن وی را
تأیید کرده است؟برجستگی وی از کجای شخصیت و اعمال وی ناشی شده است؟
از این عزیزان قلم بدست و
سایتدار، اگر مأخوذ به حیا در برابر تصادفاً، وجهی دریافتی، یا وعدهای نامکشوف
برمن نباشند، استدعای رفیقانه دارم، از متوسل شدن به امامزادهای که هیچ کسی را
نمیتواند شفا دهد، دست بردارند. ولی اگر دلایلشان قوی ومعنوی بودند، به توصیههای
خود ادامه بدهند، منتها از مذمت تاریخ واهمه داشته باشند.
چگونه است که بعد از آغاز
تظاهرات در شهرهای ایران، به خصوص شهرهای کوچکتر که اسامی بسیاری از آنان برای
عموم ناشناخته است، یک مرتبه هجوم سلطنتچیهای گوناگون به رسانهها در ابعاد
گستردهای، شروع به مصادره حرکات و اعتراضات مردم به نفع خود، و بویژه سردمدار
مدیاتیزه شدهاش یعنی فرزند آخرین شاه قبل از لغو سلطنت در ایران کردهاند. همراه
با آن برخی سایتهای فارسی زبان لابد با مذاکرات قبلی و نهانی، اخبار اعتراضات را
به نحوی مستمر با پخش عکس و تفصیلات و تفسیرات به نامبرده ارجاع میدهند. پر واضح
است که وقتی منابع مالی کافی به کار می افتد مدل و آرایش صفحات، و بقول
چاپخانههای قدیم صفحهبندیشان تغییر میکند. برخی از این سایتها نیز مطابق
با شرایط و تیترهای خبر فوری و غیره که در سایتهای مزبور سابقه نداشت و استدعاهای
عاجزانه از رئیس جمهوری آمریکا، دُنالد ترامپ، برای دخالت نظامی وعده داده شده
توسط وی، و بفوریت هر چه تمامتر، برای پایان دادن به حکومت ولایتی از مشخصات حال
حاضر آنان است.
سیمای مدیاتیک دست راست
افراطی ایرانی رضا پهلوی نه تنها در سایتهای ایرانی بلکه در تلویزیونهای دیگر نیز
انعکاس مییابد. هدف فوری این هجوم مدیاتیک، جا انداختن شخص رضا پهلوی به عنوان
برجستهترین سیمای مخالف حکومت ولایت فقیه و حتی رهبری حرکات اعتراضی میباشد.
پس بگذارید بهبینیم رضا
پهلوی چه شخصیتی است که دفعتاً واحده، در عرض چند روز از شخصی ناشناخته برای عموم،
به سیمای ناگزیر تبدیل شده است.
به سبب وابستگی فامیلی با
خاندان پهلوی که در گذشته، دو پادشاه نیز داشتهاند، وی مانند یک فرد عادی ایرانی عادی
در نظر گرفته نمیشود. بدینسبب نگاه سریعی به سوابق این خاندان برای فهم این مطلب
کمک میکند.
۱-پدر بزرگ وی یعنی
رضاشاه در قشون قزاق تزار روسیه در ایران خدمت میکرده و مسئول مسلسل یا شصت
تیر آن قُشون بوده و در جریان انقلاب مشروطیت و محاصره یازده ماهه شهر تبریز مرکز
مشروطهخواهان، بدون موفقیت شرکت داشته است و خاطره این شکست قشون تزاری هیچگاه از
خیالش زدوده نشده بود. بدین سبب هم کینه بخصوصی با این شهر و تبریزیها داشته
است. وی با انتخاب و راهنمایی ژنرال اینگلیسی آیرونساید که پس از سرنگونی تزار روس
آن قشون را از جانب دولت انگلیس تأمین مالی میکرد، در اختیار گرفته بود، برعلیه
دولت کودتا کرده و سپس تبدیل به شاه، و پس از مرگش در تبعید، توسط فرزندش لقب کبیر
یافته است.
۲-محمدرضاشاه پهلوی در
جریان جنگ دوم جهانی، پس از تبعید رضاشاه توسط نیروهای انگلیسی به
جزیره موریس، در
حالیکه برای دیده نشدن توسط مردم مخالف پدرش، با همدستی محمدعلی فروغی، روی صندلی
عقب ماشین دربار درازکش خوابیده بوده، برای ادای سوگندی که هیچگاه بدان وفادار
نماند، به مجلس شورای ملی رفت. در داستان ۲۸کودتای مرداد سال ،۱۳۳۲ برای بازگشت به ایران از
استعانتهای ژنرال شوارتسکف آمریکایی و کیم روزولت ایضاً آمریکایی به دور دوم
سلطنتش رسید،که به حکومتش مبدل شد
۳- رضا پهلوی که آرزو میکند
به سلطنت پدرباختهاش برسد و اگر این تخیل وی به واقعیت به پیوندد، وی اعلیحضرت
رضاشاه صغیر خواهد شد. چرا صغیر؟ زیرا اگر پدربزرگ وی را کبیر نه نامیده و رضاشاه
اول حساب میکردند طبعاً نوهی وی هم رضاشاه دوم نام میگرفت. کبیر و صغیر از یک
خانوادهاند. و اما این اعلیحضرت مفروض شاهپرستان خوشخیال، خودش کیست؟
- وی کمی قبل از لغو سلطنت درسال ۱۳۵۷، همراه خانوادهاش به تبعید
آمد. هیچگاه مانند جوانان همسال خود به تحصیل نه پرداخت، و در تبعید هم هیچ
کار دولتی یا خصوصی نکرد. ولی با وجود این، نزدیک به نیم قرن زندگانی شازدهای
داشته و در آمریکا ازدواج کرده، صاحب اولاد شده است. وی در هیچ دستگاه دولتی
یا عمومی نیز مشغولیتی نداشته است. بنابراین تجروبه هیچ ساحهای از زندگانی
عمومی را با خود نداشته است. رضا پهلوی در کدام حزب سیاسی فعالیت کرده است
که بداند فعالیت سیاسی چیست؟ و مرامنامه و اساسنامه چه مقولاتي هستند؟. تصور
من اینستکه وی حتی نمیتواند یک کلاس ابتدایی را در یک دبستان اداره بکند، یا
حتی در یک شعبهی اداره سجل احوال کار مراجعین را براه قانونی انجام دهد.
لاکن علیرغم این کاستیها، اظهار میدارد، و البته به دروغ، به درخواست خیالی
مردم،- لابد مردمی که با وی همپیاله بودهاند-، رهبری دوران گذار را متعهد
شده است. دوران گذار از ویرانهای مادی و معنوی که از این حکومت ولایی
باقی خواهد ماند، به کجا؟ با چه وسایلی؟ چنین ایرانی، دیگر ایران بعد از
کودتای ۲۸ مرداد ۳۲ نخواهد بود.
و اما وسایل؟ رضا پهلوی،
- و البته طرفدارانش نیز- نه میخواهد و نه میتواند از رویهی خاندانی پهلوی،
یعنی تکیه به نیروهای خارجی مسلط روز، زمانی انگلیس و اکنون آمریکا، و نوچهی
اسرائیلیاش چشمپوشی بکند. استغاثه سایتهای منعکس کننده نظرات و نیات وی از رئیس
جمهوری آمریکا برای دخالت نظامی از همین رو است. وی از یاد میبرد که پدرش برای
ائمهاطهار شیعه ضریح گرانبها میساخت و در هر سفر خارجی نیز توسط امام جمعه تهران
که تصادفاً باسوادتر از علمای عظام بود از زیر قرآن رد میشد. و خانم فرح پهلوی
چادر بسر کرده و به زیارت ثامنالائمه میشتافت. از کجای چنین والدینی و چنین
خاندانی، رضا پهلوی آزادیخواهی را استخراج کرده است که اکنون برای آزادی مردم
ایران فعالیت بکند؟ آیا آزادی مردم ایران را در کاخ سفید یا دیوار نُدبه و دفتر
نتانیاهو میجویند یا در داخل کشور؟ گویی افراد این خاندان یکی بعد از
دیگری، بیشتر به قدرتهای بیگانه متوسل خواهند شد. که خود این هم ثبوت سلطنت خواهی
ایرانیان است!؟
بنا بر این، رضا پهلوی
هیچ جایی در مبارزه مردم ایران برای آزادی و بر علیه استبداد دینی و دنیوی ندارد.
زیرا خاندان پهلوی در زمان رضاشاه و محمدرضاشاه غدّاًرترین دشمنان آزادی بودهاند.
و اساساً نقطه مثبتی از این نظر ندارند. کسی هم منتظر نبود که شاهد مبارزه وی با
جمهوری اسلامی باشد. چون سلطنت، منصبی را که در طول تاریخ، بزور شمشیر و نیروی
قهریه بدست میآمده، و از سوی نویسندگان قانون اساسی مشروطه، تبدیل به «ودیعهای
الاهی» شده بود که باکمال تعجب نه توسط خود الاه، بلکه توسط مردم ایران به شاه
تفویض میشد و پس از سالیان دراز گردنکشی و نقض مستدام قانون اساسی توسط پهلویها،
در سال ۱۳۵۷ مردم ایران از این تفویض اعراض کردهاند. حالا
فرزند چنین اشخاصی «مژدگانی که گربه عابد شد» را با ما بازی میکند؟
تصور نشود که، هر کس با
جمهوری اسلامئ موافق نیست، لزوماً باید طرفدار سلطنت خواهان باشد و بر عکس. از نظر
تاریخی استبداد در ایران بر روی دو پایه استوار بوده است. پادشاهی و دینی؛ و در
همراهی با هم. یعنی دین و حکومت، سلطنت و ولایت فقیه دو روی یک سکّه هستند. در
انقلاب سال ۱۳۵۷ مردم ایران پایه پادشاهی را ملغی کردند. ولی در
نتیجه آن، پایه دینی با هاری بیشتری به استبداد بی حد و حصر خود در تمام زوایای
زندگی کشور و مردم شدت داد. سالهاست که مردم در صدد کندن پایه دوم این استبداد
کهن هستند. این حق آنان است؛ بر این حق پا بفشاریم. این حق پیروز خواهد شد.
درود بر این حق !
احمد رحیمی
No comments:
Post a Comment