رضا شاه در روستای آلاشت سواد کوه در مازندران در یک زمستان سرد و تاریک در یک خانه محقر روستایی که در دامنه های رشته کوه های البرز قرار داشت در سال 1265 خورشیدی بدنیا آمد. با اینکه شمال کشور همواره پر آب و پر محصول بود و در مقایسه با نقاط دیگر از نعمت بیشتری برخوردار بود اما رضا شاه دوران کودکی بسیار سخت و دشواری را از سر گذراند. زیرا نفرات خانه پدری پر تعداد بودند. پدر رضاشاه «عباسعلی داداش بیگ » هم مسن بود و هم از بیماری مزمنی که سال ها گرفتار آن بود رنج می برد.
داستان آشنایی عباسعلی
با نوش آفرین به این ترتیب بوده است که عباسعلی برای مداوا به علی خان مراجعه می
کند و چند روزی در خانه آنها ساکن می شود تا تداوی شود. در این مدت علی خان از
خواهر جوان خود نوش آفرین می خواهد که از عباسعلی پرستاری کند، در این مدت عباسعلی
به نوش آفرین دلبسته می شود و از او خواستگاری می کند که مورد پذیرش قرار می گیرد.
بعد از ازدواج همراه با عباسعلی عازم روستای آلاشت می شود. نوش آفرین جوان مورد
استقبال اقوام و نزدیکان عباسعلی قرار نمی گیرد و از همان روز های نخست بدرفتاری
که بخش عمده آن از روی حسادت و عدم آشنایی با فرهنگ منطقه بود آغاز می شود. نوش
آفرین در برقراری ارتباط با اقوام عباسعلی بعلت تفاوت های زبانی ( نوش آفرین به
تورکی سخن می گفت ) و فرهنگی مشکل داشته و خود را در انزوا حس می کرده است. در این
مدت حامله شده دوران سخت بارداری را تحمل می کند ، تا اینکه بار دیگر عباسعلی حالش
ناخوش و وخیم می شود و بار دیگر برای مداوا نزد علی خان در تهران می رود که دیگر
هرگز به روستای خود بر نمی گردد و همانجا فوت می کند. در این فاصله نوش آفرین
زایمان می کند و رضا ( رضا شاه ) بدنیا می آید.
با مرگ عباسعلی در تهران
فشار و سختگیری افراد دیگر خانواده به نوش آفرین افزایش می یابد، تا جائیکه صبر و
شکیبایی را از وی می ستاند. در نتیجه نوش آفرین زن جوان و خسته از زندگی در محیط
نا خوشآیند تصمیم می گیرد که با کودک خود بار دیگر به نزد برادرانش در تهران
برگردد، البته می دانست که آینده سختی در انتظار آنها است. زیرا راه سوادکوه تا
تهران که باید با اسب و قاطر پیموده شود در آن فصل سال پر خطر و دشوار بود. هنوز
برف و بوران بر منطقه حاکم بود و کودک خرد سال را تهدید می کرد. در مسیر راه تاب و
توان کودک از بین می رود و از فرط سرما بیهوش می شود که گویا افراد کاروان به این
نتیجه می رسند که دیگر امیدی به زنده ماندنش در میان نیست، ولی مرد سالخورده و با
تجربه ای به دادش می رسد وبه مالش دست و پای کودک می پردازد که کودک از یخ زدن و
مرگ نجات پیدا می کند. گریه و تکاپوی کودک موجب شادمانی همگان بویژه مادر درد
کشیده اش می شود.( در این رابطه داستان های زیادی نقل و یا از سوی برخی ها برای
اهداف خود ساخته و پرداخته شده که بیشتر حماسی است و نمی تواند واقعی باشد ).
نوش آفرین همراه با کودک
خود این بار در خانه برادر دیگرش به نام « ابوالقاسم » زندگی خود را در چهار راه
حسن آباد محله سنگلج آغاز می کند. مدرسه و پادگان نظامی قزاق ها در این منطقه قرار
داشت و ابوالقاسم خیاط قزاق ها بود و لباس های آنها را می دوخت. رضا شاه دوران
کودکی و نوجوانی خود را در این منطقه گذراند. در نتیجه با رفتار و گفتار نفرات
قزاق از نزدیک آشنا شد و شاید هم آرزوی گرویدن به آنها را در دل پروراند.فقر مالی
خانواده مانع از آموزش وی در این دوره شد و در یک گارگاه مسگری به شاگردی مشغول
بکار شد. ابوالقاسم دایی رضا متوجه غلاقه وی به نیرو های نظامی قزاق شد و با
روابطی که داشت توانست در 14 سالگی وی را بعنوان کمکی وارد قزاقخانه کند. در این
دوره نفرات قزاق از کودکان و یا جوانان تنومند و فقیر انتخاب می شدند که بتوانند
با آموزش سخت، خشن و سنگین قزاقخانه سازش کنند و از عهده آن برآیند. اداره و
دیسیپلین قزاقخانه در دست افسران روس بود. مهارت، مقاومت و تیزهوشی رضا باعث شد که
بعد از مدتی در دسته تیر قزاق پذیرفته شود و در پرتاب تیر و مسلسل ماکسیم مهارت
نشان دهد.از آن رو در قزاقخانه به رضا ماکسیم مشهور شد و مورد توجه قرار گرفت.
رضا شاه 29 ساله بود که
مظفرالدین شاه قانون مشروطه را امضاء کرد، آگاهی چندانی با امور سیاسی کشور نداشت
و از آنچه در پیرامونش می گذشت بی خبر بود، در این سال ها سفارت خانه های اروپایی
برای حفظ و امنیت خود نیاز به نگهبانی داشتند و رضا خان بعنوان نگهبان در سفارت
های آلمان و هلند مشغول بکار شد و بار دیگر به نیرو های قزاق پیوست. در دوران محمد
علی شاه و حاکمیت استبداد صغیر روانه تبریز شد تا مقاومت مشروطه خواهان را درهم
شکند ولی موفقیتی بدست نیآورد و به تهران باز گشت.بعد از پیروزی مشروطه خواهان و
سقوط محمد علی شاه این بار برای مبارزه با مخالفین مشروطه بار دیگر به تبریز
فرستاده شد و این نشانگر آن است که رضا شاه مطیع فرمان و دستور مافوق بود و از خود
اراده ای نداشت. رضا شاه در دوران خدمت خود در نیرو های قزاق برای سرکوب هر گونه
جنبشی آماده خدمت بوده و به مناطق مختلف کشور فرستاده می شد و به تجربه آموزی و
شناخت مناطق مختلف از سوی وی می انجامید که در دوران بعدی از آن بهره گیرد. مدتی
هم در کرمان در خدمت خانواده پر نفوذ و قدرتمند « فرمانفرمایان » قجری قرار داشت
که به شدت تحت تاثیر افراد آن خانواده قرار گرفت. خانواده فرمانفرما از مالکین
بزرگ و بسیار ثروتنمد بود آن دوران بودند و فرزندان خود را برای تحصیل به اروپا می
فرستادند. هرچند افراد این خانواده اغلب آزادی خواه و طرفدار سرسخت مشروطه بودند
ولی رفتار برخی از آنان تحقیر آمیز برای رضا خان بود.گاهی با ترحم و گاهی دیگر با
سرکوب همراه بود زیرا رضا خان را سربازی ساده و بی سواد می دیدند. رضا خان با
احساس حقارت با چاشنی کینه ورزی به آنها می نگریست. شاید همین احساس حقارت و کینه
ورزی بود که وقتی به قدرت دست یافت و شاه ایران شد بخش مهمی از املاک فرمانفرمایان
را به تصرف در آورد تا بخشی از عقده های سرکوب شده و پنهان در درون خود را تسکین
دهد.
رضا شاه بیشترین آموزه
های سیاسی، اجتماعی و اقتصادی خود را در دوران احمد شاه قاجار بدست آورد، در دوران
وزارت جنگ و نخست وزیری آن را تقویت کرد و روابط خود را با افراد، نهاد ها و ارگان
های ذی نفوذ سیاسی در داخل و خارج گسترش داد، تا به قدرت دست یافت. سلیمان میرزا
اسکندری که خود را سوسیالیست می نامید از رضا خان مدت ها حمایت می کرد و بر این
باور بود که رضا خان زمینه ساز جموریت خواهد بود ولی با اعلان شاهی، از او فاصله
گرفت. ولی افراد دیگری مانند دشتی، رهنما، داور، تدین، تیمورتاش، بهرامی، نصرت
الدوله و برخی دیگر از شخصیت های برجسته دوران که پیش تر ها عهد و پیمانی با رضا
خان نداشتند، در کار بر پا داشتن دیکتاتوری با تمام نیرو تلاش کردند و آماده قبول
پست های مهم شدند ( مسعود بهنود، پیشین، ص
79 ) در این میان رضا شاه بازی های سیاسی خود را آغاز کرد و تلاش ورزید که قدرتمندان
گذشته را تابع خود سازد و در این راه موفقیت های چشمگیری هم بدست آورد. برخی نیز
برای حفظ موقعیت خود مجبور به تمکین شدند تا موقعیت و اموال خود را حفظ کنند.
البته برخی هم همچنان مخالف و یا دو دل بودند که رضا شاه با آنها چگونه رفتار
خواهد کرد. در این میان افرادی هم مانند عبدالحسین تیمورتاش، تحصیل کرده نظامی در
سن پترزبورگ میدان داری می کردند تا تاجگذاری رضا شاه به بهترین نحو اجرایی شود و
در آن مهمانان داخلی و خارجی شرکت نمایند.( در تالار آئینه کاخ گلستان ) فروغی در
مراسم تاجگذاری خطابه ادبی، تاریخی و حماسی آماده کرده بود که قرائت کرد و در بخشی
از آن آمده بود: شهریارا انعقاد این محفل عالی که وجوه ملت ایران با قلبی سرشار از
شادی و مسرت و صمیمیت و ارادت در آن شرف حضور یافته و مقارن این احوال عموم اهل
مملکت در سرتاسر ایران به جشن و سرور اشتغال دارند و دوستان خارجی ما نیز با شوق و
ذوق وافر در این شادمانی شرکت می نمایند، تنها برای آن نیست که پادشاه نو به تخت
این سلطنت کهن پای می نهد و تاجئ کیانی بر سر می گذارد، بلکه برای آن است که به
این ملت ستمدیده بشارت رسیده است که بار دیگر آب رفته به جوی باز می گردد و ایام
سربلندی و عزت روی می نماید... ( مسعود بهنود، پیشین، ص 86 ) این گفتار تملق آمیز
خوشآیند رضا شاه بود که پایه های نظام دیکتاتوری را به راحتی پی ریزی کند و خود را
قدرت مطلق بداند. رژیم تازه تاسیس را نخست دولت بریتانیا و سپس شوروی به رسمیت
شناخت.
رضا شاه به فکر تمرکز
قدرت در دست خود بود و با زرنگی و کنجکاوی بدنبال الگو برداری و یا الگوسازی بود
زیرا از سنت و شیوه کشورداری بی بهره بود. از آن رو به دولتمردان پیشین نیاز داشت
که بتواند تیم خود را از میان آنان برگزیند هرچند رضا شاه در دوران صدارت خود با
روحیه برخی از آنها آشنا شده بود و حتی پست وزارت به آنها داده بود. در این راستا
قرعه بنام محمد علی فروغی افتاد که پست نخست وزیری را بپذیرد. بدین ترتیب نخستین
دولت رضا شاه را فروغی تشکیل داد و در 28 آذرماه 1304 دولت چند ماهه خود را تشکیل
داد تا دوران گذار را به پیش ببرد. در این دولت افرادی مانند مرتظی قلی بیات (
وزیر مالیه ) و علی اکبر داور ( وزیر فواید و تجارت ) شرکت داشتند. فروغی از همان
روز های نخست فهمید که دوران جدیدی آغاز شده که باید همه گوش بفرمان رضا شاه باشند،
از آن گذشته افراد جاه طلب و فرصت جویی هم وارد میدان سیاست شده اند از جمله
تیمورتاش آشنا با فرهنگ غرب، داور آشنا با مفاهیم حقوقی غرب و دیگران که در حوزه
نظامی و سیاسی یاور رضا شاه بودند و وی را تا کاخ شاهی مشایعت کردند. در این میان
افرادی هم در مخالفت اصرار داشتند و همواره به رضا شاه یادآوری می کردند ( سلیمان
میرزا ) که هدف، برپایی نظام جمهوری بود که ما همپیمان شدیم و قسم خوردیم ولی هم
اکنون
زیرپا گذاشته شد. آذربایجان با نگرانی پیشآمد ها
را زیر نظر داشت و واکنش های تند و سریعی هم از خود نشان نمی داد، شاید هم آرامش
قبل از طوفان بود، زیرا هنوز ماهیت و عملکرد رضا شاه در رابطه با آذربایجان و
خواسته های آن روشن و آشکار نبود. هرچند برخی از نمایندگان فعال آن دوره مانند حسن
تقی زاده چشم به آینده دوخته بود که بتواند جایگاهی در دولت داشته باشد. ولی
همزمان رضا شاه به فکر تخلیه آذربایجان از ثروت و اندیشه بود. در این راستا نخست
چشم طمع به جواهرات اقبال السلطنه ماکویی دوخت و صندوق های پر از جواهرات وی را به
تهران منتقل کرد. اقبال السلطنه سال های طولانی در حفظ مرز های شمالی و غربی
کوشیده و موفق شده بود.
رضا شاه بعد از چند ماه
دولت کوتاه مدت فروغی به « مستوفی الممالک » ( حسن مستوفی ) متمایل شد و ایشان را
به نخست وزیری انتخاب کرد. هدف رضا شاه از انتخاب مستوفی نزدیک شدن به مقامات
پیشین بود که هم قدرت و هم روش اداری را می دانستند و می توانستند به رضا شاه کمک
کنند. همراه با آن به افراد ناراضی و مطرح مانند « مدرس » تاثیر گذار باشند.
مستوفی جایگاه ویژه ای در دربار قاجار داشت و از کودکی در دربار بزرگ شده بود. در
انتخابات مجلس که در دوران صدارت مستوفی برگزار شد تعدادی از طرفداران مدرس وارد
مجلس شدند. ترکیب مجلس خوشآیند رضا شاه نبود و باید به کار مدرس پایان می داد. چند
توطئه برای کشتن مدرس ناکام ماند.مستوفی نزدیک به یک سال صدرات را پیش برد ولی
نتوانست ادامه دهد، در این مدت رضا شاه موقعیت خود را تحکیم کرد و توانست دارایی
های خود را افزاش دهد.
بعد از مستوفی نوبت
مخبرالسلطنه ( مهدی قلی هدایت ) رسید و در 16 خرداد 1306 دولت خود را تشکیل داد.
در دولت هدایت سید حسن تقی زاده در سمت وزیر مالیه و وزیر طرق و شوراع شرکت کرد.
رضا شاه تجربه زیادی به دست آورده بود و به سراغ مردی رفت که سال ها والی
آذربایجان بود و از خانواده های شناخته شده دوران قاجار که در انقلاب مشروطه شرکت
کرده و پدرش از وزرای محمد علی شاه دشمن مشروطه که نشانگر اختلاف نظر پدر و پسر در
آن دوران بود. هدایت تحصیل کرده آلمان و آشنا با فرهنگ غرب بود. مردی نرم خو و
دوستدار هنر و موسیقی که آگاهی زیادی در رابطه با مخابرات داشت. در هنگام اقامت و
تحصیل در آلمان به فلسفه آن کشور تمایل پیدا کرده بود. رضا شاه خود نیز به آلمان
گرایش داشت و با هدایت همسو بود. در این میان عبدالحسین تیمورتاش بعنوان واسطه بین
آن دو عمل می کرد. هدایت دکتر میلسپو آمریکایی را با بازی سیاسی از کار ریاست کل
مالیه برکنار کرد تا رضا شاه را راضی کند، زیرا رضا شاه خواهان پایان دادن به کار
میلسپو بود. هدایت با فقه و اصول هم آشنایی داشت که توانست با روحانیت قم کنار
بیآید و در برخی موارد آنان را ساکت و آرام کند.
در این دوره بیشتر
کارهای اجرایی از سوی تیمورتاش پیش می رفت که عنوان وزیر دربار را داشت، هرچند حاکمان
واقعی ولایات فرماندهان ارتش و یا نظمیه بودند که زیر نظر خود رضا شاه قرار
داشتند. در این سال ها رضا شاه قدرت نمایی می کرد و مقدار املاک خود را به شیوه
های مختلف که گاهی با کاربرد خشونت پیش میرفت افزایش می داد. البته تعدادی هم برای
حفظ جان و مال خود بهترین و حاصلخیزترین املاک خود را بعنوان هدیه به رضا شاه می
دادند. در انتخابات دوره هفتم مجلس تعدادی از طرفدران رضا شاه که هدایای گران
قیمتی به شاه هدیه کرده بودند وارد مجلس شدند، افرادی مانند مدرس از راه یابی به
مجلس باز ماندند. تیمورتاش همراه با داور در صدد برپایی قوانین جدید و مدنی بودند
تا پایه های دادگستری نوین را پی ریزی کنند زیرا رضا شاه هم خواستار آن بود. البته
روحانیون به شدت برآشفتند و با اینگونه فعالیت ها مخالفت می کردند. ولی تیمورتاش
همراه با دیگر تجدد خواهان با آنها مقابله می کردند. با اجرای سیاست های رضاشاهی
تعدادی از سیاست مداران کهنه کار مانند مصدق و قوام عزلت گزیدند و به املاک خود
رفتند تا مخالفت خود را نشان دهند.
تغییرات در همه حوزه های
اجتماعی و سیاسی و حتی دیپلوماسی آغاز شده بود، سفارت خانه های جدیدی در کشور های
مختلف گشوده می شد و در این کار ابتکار عمل در دست تیمورتاش بود و تعدادی دانشجو
برای تحصیل به خارج فرستاده شدند تا با تکنیک روز آشنا شوند.البته در اعزام آنها
رضا شاه دخالت مستقیم می کرد. دانشجویان اعزامی با لباس متحد الشکل گرد هم آمدند
تا سوار اتوبوس ها شوند از آن گروه تعدادی در سیاست کشور تاثیر گذار شدند (
بازرگان، سنجابی، خلیل ملکی، عبداله ریاضی، محمد علی حکمت، مهدی حسابی، رضا
رادمنش، اسماعیل آزرم و... ) هر چه زمان می گذشت او خودخواه تر، خشن تر و مستنبد
تر می شد ( مسعود بهنود، پیشین، ص 107 ). در این دوره« تاج الملوک » مادر محمد رضا
برای یاد گیری پروتکل و دیگر مراسم دربار از بزرگان قاجار آموزش می دید تا در
دیدار های سران کشور های دیگر مشارکت داشته باشد. تیم تیمورتاش ( داور، نصرت
الدوله و... ) خواهان مشارکت زنان در جشن
ها بودند که نیازمند پوشش مدرن بود، در این جشن ها سفرا با همسران خود شرکت می
کردند که پوشش اروپایی داشتند و به موسیقی دلنواز گوش می دادند. یکی از عوامل موثر
در قانون کشف حجاب زنان مسافرت « امان اله خان » به همراه همسرش به ایران آمده
بود.
در این دوره در داخل کشور
با مطبوعات که می خواستند مقالاتی پیرامون آزادی، دمکراسی، حقوق اجتماعی و فردی
مطلب بنویسند به شدت برخورد می شد و روشنفکران ایرانی بویژه در آلمان به انتشار
مقالات مختلف ادبی و سیاسی می پرداختند و همزمان تاریخ باستانگرایی را گاهی با
چاشنی حماسی منتشر می کردند . ده ها انجمن ادبی و شاهنامه خوانی تشکیل شده بود.
مجله های کاوه، ایرانشهر، فرنگستان و... ترجمه های زیادی را از ادبیات اروپا منتشر
می کردند و خواهان پی روی مطلق از آداب و رسوم غربی بودند که بتوانند با استفاده
از علوم جدید از خرافات و عقب ماندگی گذر کنند، از نویسندگان مطرح در این نشریات
می توان به تقی زاده، کاظم زاده ایرانشهر، رضا زاده شفق، رشید یاسمی، جمال زاده،
اردلان، مشرف نفیسی، مرتظی یزدی، تقی ارانی و... اشاره کرد که برخی مورد غضب رضا
شاه قرار گرفتند و گرفتار زندان و یا مرگ شدند. همراه با آن داستان نویسی، نمایش
نامه نویسی و تاتر رونق می گرفت و به پیش می رفت. تیمورتاش تلاش می ورزید هنر
نمایشی را به سبک روسیه که در آن جا تحصیل کرده بود به پیش ببرد و گوشه چشمی هم به
فرانسه و هنر آنجا داشت. رضا شاه با نظارت بر آنها به حفظ امنیت داخلی توجه داشت
به عملکرد دولتمردان، سرمایه داران و فرماندهان نظامی را زیر نظر می گرفت و
کوچکترین شک و تردیدی باعث اخراج، تبعید و گاهی مرگ مشکوک آنها را به همراه داشت.
حکومت نظامی و اختناق رضا شاه لرزه بر اندام مردم و روشنفکران انداخته بود و همین
امر سبب شد که رفته رفته رضا شاه پایگاه اجتماعی خود را از دست داد و سرعت سازندگی
هم به شدت کاهش یافت. رضا شاه در کار سیاست به دوستان و همکاران نزدیک خود هم رحم
نمی کرد و با کوچکترین شک و تردید آنان را از خود و مقام سیاسی و اجتماعی می
راند.در این راستا می توان به نصرت اله فرمانفرما اشاره کرد که مورد بی مهری قرار
گرفت و به زندان افتاد. در سوی دیگر تیمورتاش یار دیرین رضا شاه قرار داشت که
بعنوان وزیر دربار در همه امور اداری دخالت می کرد و با شرکت نفت انگلیس به مخالفت
بر می خواست. از این رو بریتانیا همواره بدنبال فرصتی بود که بتواند تیمورتاش را
از صحنه سیاسی دور کند و در نهایت آن را بدست آورد. تیمورتاش در برگشت از اروپا
مورد استقبال مقامات شوروی قرار گرفت و قول و قرارهایی در میان آنها رد و بدل شد
که حجم تجاری شوروی افزایش یابد و بعد از بریتانیا روس ها در حوزه های نفتی فعالیت
کنند. همین گفتگو ها کافی بود که تیمورتاش مورد غضب قرار گیرد و بعد از مدت کوتاهی
از همه سمت های خود برکنار شود. و حتی زیر نظر و بازجویی قرار گیرد. اقبال چند
ساله تیمورتاش رو به افول بود، دوران غم و اندوه فرا رسیده بود. چند ماه بعد
تیمورتاش به زندان قصر انتقال یافت و همه وساطت ها بی نتیجه ماند. در این هنگام «
کاراخان » نماینده شوروی به دیدار تیمورتاش رفت که همین دیدار بهانه دیگری بدست
رضا شاه داد که گویا هدف از این دیدار رساندن پیام رمز به تیمورتاش بوده است که
هدف از آن توطئه یی برای سقوط و یا کشتن رضا شاه بوده است. شب هنگام، تیمورتاش که
از صبح آن روز به سرداب تاریکی منتقل شده بود، با آمپول هوای پزشگ احمدی کشته شد (
مسعود بهنود، پیشین، ص 124 ).
در این دوره مجلس هشتم
شروع بکار کرده بود که همه نمایندگان مطیع
رضا شاه بودند و کسی جرعت انتقاد نداشت. فرصت لازم برای بریتانیای کبیر پیش
آمده بود که بتواند قرارداد جدیدی با وساطت تقی زاده منعقد سازد. بعد از آن دوران
طولانی مخبرالسلطنه ( مهدیقلی هدایت ) که با تجدد و فرهنگ غرب زاویه داشت به پایان
رسید و از قدرت کناره گیری کرد.
رضا شاه در همه عرصه های
سیاسی و اقتصادی نفوذ کرده، رقبای خود را یکی بعد از دیگری از میان برداشته بود،
رجال مطرح در سیاست دیگر خواهان مشارکت در امور سیاسی نبودند و با خطرات آن هم
آشنا شده بودند، در نتیجه رضا شاه بار دیگر محمد علی فروغی را برای تشکیل کابینه
وادار کرد. در کابینه فروغی سرلشگر احمد نخجوان، علی اکبر داور، محمود جم، بیات
و... شرکت داشتند. فروغی دولت خود را در 26 شهریور 1312 تشکیل داد و برنامه منسجم
و راهبردی در پیش رو نداشت.زیرا رضا شاه خود همه امور را در دست گرفته بود. در
اروپا فاشیسم در حال پیشروی بود و انتظار می رفت که در آینده نزدیک جنگی دیگر
اروپا را به کام خود کشد. هدف نهایی هیتلر اتحاد جماهیر شوروی بود از آن رو ایالات
متحده آمریکا و بریتانیای کبیر بدون نگرانی و حتی خشنود از مسلح شدن هیتلر در
آلمان بودند. رضا شاه در ایران با استبداد مطلق حکم می راند و به حاکم خود شیفته
تبدیل شده بود که خوشآیند بریتانیا بود. رضا شاه با فرهنگ غرب آشنا نبود و بین سنت
و مدرنیته در آمد و شد بود. شاید همین موضوع باعث شد که فروغی زمینه بازدید رضا
شاه را از ترکیه فراهم آورد. در این دوره سفیر ایران در ترکیه « مستشار الدوله
صادق » از طرفداران مشروطه و ریاست مجلس موسسان را در ابتدای سلطنت رضا شاه به
عهده داشت. سفیر بگونه ای مسافرت رضا شاه را برنامه ریزی کرده بود که دیدارش
طولانی تر از برنامه باشد ( از 15 روز به یک ماه افزایش یافت ) و دیدار های متعددی
هم با آتاتورک صورت گیرد که بسیار در رضا شاه تاثیر گذار خواهد بود. براستی رضا
شاه از همان ابتدای ورود خود به ترکیه مجذوب اقدامات آتاتورک شد. زن ها ی زیادی را
بدون چادر و روسری در مراکز اداری، تولیدی و بهداشتی و خدماتی مشاهده کرد. ( در
ترکیه الفبای عربی به لاتین تغییر کرده بود، تعطیلی هفتگی و تقویم هجری به میلادی
تبدیل شده بود، دختران ترکیه باله می رقصیدند و ترانه می خواندند، از آن گذشته در
قانون اساسی آن واژه لائیک گنجانده شده بود ).همراه با آن مجذوب شعار های ملی و
ناسیونالیستی تورک ها شد که بطور مداوم تبلیغ می شد. در برگشت به ایران همواره از
آتاتورک یاد می کرد و آن را مرد بزرگ می نامید. در این راستا جشن هزاره فردوسی
برپا شد و آرامگاه فردوسی بازسازی و مرمت گردید. سپس فرهنگستان زبان تشکیل شد که
زبان فارسی از لغات بیگانه پالایش شود. ریاست این فرهنگستان را خود فروغی بعهده
گرفت.از آن روز به بعد شعار خدا، شاه، میهن تبلیغ و رواج یافت تا جائیکه گفته شد،
چه فرمان یزدان چه فرمان شاه که خوشآیند روحانیت نبود ولی شرایط بگونه ای پیش می
رفت که کسی یارای مقاومت در مقابل شاه را نداشت. ذکاء الملک ( فروغی ) که شاهد
سربه نیست شدن تیمورتاش مرد قدرتمند دربار بود متوجه وخامت اوضاع شد و راهش را از
رضاشاه با ترس و لرز جدا کرد. رضا شاه به سراغ مخالفین انقلاب مشروطه رفته بود تا
خود را آزاد از قید و بند های مشروطه سازد. در اولین فرصت « صدرالاشراف » جلاد باغ
شاه را وارد کابینه کرد. پیشتر ها این شخصیت بدنام دادستان کل کشور بود.
در این شرایط آلمان با
خواست بریتانیا به مسلح کردن دولت های پیرامونی شوروی با تمام توان ادامه می داد،
از این رو به رابطه رو به گسترش ایران و آلمان چشم پوشی می کرد و شاید هم آن را
تشویق می کرد. در ایران طرفداران آلمان رو به افزایش بود و رابطه اقتصادی آن همراه
با مشاورین اعزامی آلمان ابعاد وسیعی بخود می گرفت. نهاد های سیاسی و در راس آنها
رضا شاه تمایل به آلمان داشت. بنابرین در پایان دوران فروغی وزارت امور خارجه هم
در دست رضا شاه بود.
پنجمین دولت در دوران
رضا شاه از سوی « محمود جم » در 13 آذرماه 1314 تشکیل شد. محمود جم از آذربایجانی
های شناخته شده و مورد اعتماد رضا شاه بود، در حالی که در گذشته عضو « کمیته آهن »
سید ضیاء بود ولی در دل رضا شاه جای گرفته و موقعیت پیدا کرده بود. جم تعداد وزارت
خانه ها را افزایش داد و برخی دیگر از آذربایجانی ها را در دولت خود جای داد. جم
وابستگی قاجاری و اشرافی نداشت، و از همان دوران سردار سپهی رضا شاه به وی گرویده
بود، اهل قلم و سخن نبود و بعنوان کارگزار وظایف محوله را بخوبی انجام می داد. در
دوران ریاست جم حادثه پر حاشیه « کشف حجاب » رخ داد که برخی از دولتمردان با آن
موافق نبودند، ولی جرعت مخالفت هم نداشتند. پیشبرد قانون کشف حجاب، کلاه شاپو و
لباس متحدالشکل به اداره تامینات و نظمیه سپرده شد. جشن بی حجابی در دانشسرای
دختران برگزار شد و در آن « تاج الملوک » همسر رضا شاه و دختران شاه شمس و اشرف در
آن شرکت کردند.
در دوران ریاست جم بر
دولت « قهوه قجری » همچنان برای از میان برداشتن منتقدین و مخالفین ادامه داشت.
برخی از شخصیت های ادبی ( فرخی یزدی و... ) ایلی و سیاسی کشته شدند ( برخی از سران
ایل بختیاری، نصرت الدوله فرمانفرما و... ) به شیوه های ابدایی « آیرم » و سپس
سرپاس مختاری گرفتار آن شدند. برخی نیز مانند داور خود کشی کردند. رضا شاه خود را
قدرت مطلق می پنداشت و فکر می کرد با کشتن و نابود کردن، مخالفت را از بین خواهد
برد و از پویش مجدد آنها جلوگیری خواهد کرد، غافل از اینکه جهان با ابزار جدید به
هم نزدیک شده و اندیشه های نو در جریان است. در این میان جنبش چپ خود را در عرصه
سیاسی، ادبی و اجتماعی نشان می داد. « تقی ارانی » استاد فیزیک و فارغ التحصیل از
آلمان در صحنه قرار داشت و با نوشتار و گفتار خود به جوانان آموزش سیاسی می داد.
برخی از افراد خانواده قاجار مانند « عبدالصمد کامبخش » که در روسیه تحصیل کرده و
به بلشویسم گرایش پیدا کرده بود با همکاری برخی دیگر مجله « دنیا » را منتشر
کردند. در پیرامون این مجله گروه بزرگی از روشنفکران، ادیبان و فعالان اجتماعی و
سیاسی گرد آمدند. حکومت نظامی و شبه فاشیستی رضا شاه در صدد بر آمد تا مانع از
اینگونه فعالیت ها شود زمینه دستگیری این گروه از روشنفکران را فراهم آورد و در یک
حمله تعداد زیادی از آنها را دستگیر و روانه زندان کرد. نام این گروه در تاریخ
سیاسی کشور « گروه 53 نفر » نامیده شد و در سال های بعد در سیاست تاثیر گذار شد. این
گروه به زندان های طولانی مدت محکوم شدند و به زندان قصر منتقل یافتند، درزندان
قصر از مدت ها پیش « سید جعفر پیشه وری»، و افراد دیگری مانند آرداشس آوانسیان،
یوسف افتخاری، داداش بیگ و... زندانی بودند. دکتر ارانی در 15 بهمن ماه 1317 در
زندان جان باخت.
در این دوره ایران به
آلمان گرایش زیادی پیدا کرده بود تا جائیکه در تجارت خارجی مقام نخست را داشت.
تبلیغات زیادی به نفع نازی ها انجام می شد، رادیو برلین اخبار گزینشی خود را به
زبان فارسی منتشر می کرد و در ایران شنونده زیادی پیدا کرده بود. تبلیغات آنها با
شعار های ناسیونالیستی و باستانگرایی رضا شاه همسویی و همپوشانی داشت و مورد تشویق
برخی از ناسیونالیست ها و سیاست بازان طرفدار آلمان قرار می گرفت. با انتخابات
مجلس دورازدهم دوران صدارت محمود جم به پایان رسید و نوبت به « احمد متین دفتری »
که گرایش به آلمان داشت فرا رسید.
متین دفتری دولت کوتاه
مدت خود را در 3 آبانماه 1318 تشکیل داد.احمد متین دفتری برادرزاده و داماد مصدق
بود ولی گرایش شدیدی به آلمان داشت که این خود رضا شاه را راضی و خشنود می کرد.
خبر های نخستین پیروزی های هیتلر در اروپا ( لهستان، چکسلواکی ) رضا شاه را بر آن
داشت تا دست از سیاستمداران کهن و پیشین بردارد و به افرادی متوسل شود که چندان
تجربه سیاسی در آن زمان بسیار حساس را نداشتند. قرارداد های اقتصادی با آلمان پی
در پی به امضاء می رسیدند، دیگر رضاه شاه تمایل خود به آلمان را پنهان نمی کرد.
این رفتار رضا شاه نگرانی در اروپا بویژه بریتانیا را افزایش می داد زیرا آنها
دریافته بودند که جنگ در حال گسترش و به خاورمیانه پر از انرژی هم خواهد رسید و در
دست گرفتن منابع انرژی عامل پیروزی در جنگ خواهد شد. هیتلر چشم طمع به منابع نفتی
باکو داشت که بتواند با محروم کردن اتحاد شوروی از آن جنگ را با پیروزی بر آن به
پایان برساند. ایران در جغرافیای مهمی بین دو منبع انرژی خلیج فارس و جمهوری
سوسیالیستی آذربایجان ( باکو ) قرار گرفته بود. اورپا سیاستمداران کارکشته خود را
بعنوان سفیر به ایران اعزام کردند تا مواظب عملکرد رضا شاه متمایل به آلمان را
داشته باشند. رضا شاه مغرور از پروژه های کاربردی و اجرایی خود به پیش می تاخت و
هر روز به افتتاح پروژه ای می رفت.( راه آهن، برق تهران، کارخانه های دخانیات،
حریربافی، قند سازی، سد دز و روانسر، دانشگاه تهران و... ) هم زمان قرارداد
بازرگانی با شوروی هم به امضاء رسید.
در صحنه جنگ همه چیز به
نفع آلمان هیتلری به پیش می رفت و فرانسه تسلیم آلمان شد و نگرانی اروپا به شدت
افزایش یافت. در نتیجه به ایران فشار آوردند تا موضع خود را در قبال آلمان تغییر
دهد، دیگر آنها به بی طرفی ایران هم رضایت نمی دادند و باید در جبهه مخالف آلمان
یعنی متفقین قرار گیرد. در نتیجه احمد متین دفتری مجبور به کناره گیری از قدرت شد
و استعفاء داد. در نهایت هفتمین و آخرین دولت رضا شاه را منصورالملک ( علی منصور )
در 5 تیرماه 1319 تا 4 شهریورماه 1320 تشکیل داد. منصور گوش به فرمان شاه داشت و
رضا شاه همچنان به بازی دوگانه ادامه می داد ولی در نهان از آلمان حمایت می کرد.
هر خبر پیروزی آلمان شاه را به شعف و شادمانی وا میداشت ولی بگونه ای رفتار می کرد
که دیگران متوجه شادی وی نباشند. در این میان ادامه جنگ در اروپا به اقتصاد کشور
ضربه می زد و موج نارضایتی بویژه در بین روشنفکران رو به افزایش بود. رضا شاه هنوز
متوجه اوضاع وخیم و پیچیده جنگ و گسترش آن نبود و مانند گذشته از تملق اطرافیان
لذت می برد، بویژه هنگامیکه وی را با « ناپلئون » مقایسه می کردند و می گفتند که
در تاریخ پایدار خواهد ماند.
علی منصور تلاش می ورزید
که گویا هیچگونه نزدیکی به آلمان و هیتلر ندارد، ولی همزمان تعدادی از نفرات
گشتاپو عازم ایران شده و به فکر اشغال و در صورت عدم موفقیت به انهدام مراکز نفتی
جنوب بپردازند. « چرچیل » با نگرانی از پیشرفت هیتلر در جبهه ها به « روزولت »
متوسل و تقاضای کمک می کرد، ولی روزولت سعی می کرد وارد جنگ نشود زیرا با شعار های
صلح دوستانه بار دوم به قدرت رسیده بود. رضا شاه از رخداد های پیرامونی کلافه شده،
گاهی به فحاشی روی می آورد تا قدرت خود را نشان دهد. و همزمان به تقویت نیرو های
نظامی پرداخته و به مقاومت نیرو های مسلح خود در مقابله با نیرو های متجاوز به
جغرافیای ایران باور داشت، در حالی که این یک توهم و خیال بود زیرا نیرو های نظامی
ایران توانایی و تاب مقاومت در مقابل نیرو های خارجی که به سلاح های مدرن مجهز
بودند را نداشتند. هنوز حمله به ایران محتمل نبود تا روزی که هیتلر هدف اصلی خود
را به اجرا گذاشت و نیرو های خود را در مرز شوروی متمرکز کرد. حمله به خاک شوروی
در تابستان 1320 آغاز شد و نیرو های آلمان براحتی از مرز های شوروی گذشته، وارد
خاک آن کشور شدند. پیمان دو کشور شوروی و آلمان از هم پاشید و جبهه های جدیدی
تشکیل شد. بریتانیا و شوروی دو خصم گذشته به هم نزدیک شدند. در این میان « ردولف
هس » نفر دوم رایش به بریتانیا پناهنده شد که شاید نخستین ضربه به هیتلر بود.
افراد سیاسی و حتی نخست
وزیر علی منصور توانایی سخن گفتن در مقابل رضا شاه را نداشت، آنچه رضا شاه می گفت
باید به اجرا در می آمد، در حالی که نیرو های شوروی در سرتاسر مرز ایران متمرکز و
ناو های انگلیسی راه خلیج فارس را در پیش داشتند، رضا شاه بر این باور بود که
شوروی با نیرو های هیتلر در نبردند و انگلیس هم به دفاع و سنگر سازی در درون کشور
خود مشغول است از آن رو آن دو قادر به بازکردن جبهه دیگری در ایران نخواهند بود.
هنگامی که رضا شاه خطر را مشاهده و حس کرد دستور لغو مرخصی های ارتش را داد و سعی
کرد با داستان های حماسی روحیه آنان را بالا ببرد و آنان بتوانند مقاومت کنند تا
پیروزی آلمان را در شوروی جشن بگیرند.
مقامات سفارت بریتانیا و
شوروی پی در پی هشدار می دادند که باید افراد و مشاوران آلمانی از ایران اخراج
شوند، در این راستا دو نامه نوشتند، اولی را در تاریخ پنجم تیرماه و دومی را در 28
تیرماه 1320 منتشر کرده در خواست خروج چهار پنجم آلمانی ها شدند و هرزمان خواستار
عبور نیرو و مهمات از راه ایران به شوروی شدند، رضا شاه با یادآوری بی طرفی ایران
با آن مخالفت کرد. آخرین یاد داشت متفقین در 25 مرداد به ایران داده شد که در آن
بار دیگر خواسته های پیشین را تکرار و از ایران خواستار اقدام فوری شدند. ایران به
اخراج افراد اندکی از آلمانی ها تمایل نشان داد. در نهایت در سحرگاه سوم شهریور
1320 نیرو های شوروی از شمال و بریتانیا از جنوب وارد ایران شدند. ارتش حاکم بر
مناطق شمالی از مشهد تا آذربایجان از هم پاشید و تنها در جنوب دریادار « بایندر»
اندکی مقاومت از خود نشان داد و در نهایت تسلیم شد. در چهارم شهریور رضا شاه در
جلسه هیئت دولت شرکت کرد و در خواست تشکیل شورای عالی جنگ را داد ولی هیچکدام از
شرکت کنندگان حرفی برای گفتن نداشتند، شاه قدر قدرت تنها مانده بود تنها « حاج علی
رزم آرا » جرعت و جسارت از خود نشان داد و گفت: ما یارای مقاومت نداریم، با روش
های نوین جنگ و تجهیزات مدرن آشنا نیستیم، از آن گذشته تنها برای چند روز آذوقه در
انبار ها داریم. رضا شاه با حیرت و نگرانی به گفتار رزم آرا گوش می داد. در این
میان سربازان از پادگان ها فرار کرده بودند و تشنه و گرسنه در شهر ها می گشتند.
شورای عالی جنگ برای دلجویی از آنها اعلام کرد که به پادگان ها برگردند و مبلغی را
برای امرار معاش دریافت کنند. رضا شاه از این تصمیم شورای عالی جنگ به شدت خشمگین
شد و برخی از امرای ارتش را زندانی کرد. رضا شاه هنوز قبول نمی کرد که دیگر هیچ
قدرتی ندارد و باید تابع رخداد های آینده باشد. یکی از ویژگی های استبداد همین است
که تنها می ماند و زیر بار مسائل له می شود. رضا شاه در روز پنجم شهریور بیچاره و
سرگردان بدنبال افرادی بود که بتواند دولت جدید تشکیل دهد و از بریتانیا دلجویی
کند.شورای عالی جنگ طی اعلامیه ای از قهرمانی ها سخن به میان آورده بود در حالی که
فرماندهان و مدیران دوائر دولتی از مناطق جنوب عازم مرکز شده بودند تا امنیت خود
را حفظ کنند زیرا از خشم مردمی در هراس بودند که در برخی موارد به آنها ظلم و ستم
روا داشته بودند و خود را حاکم ابدی می پنداشتند.
رضا شاه به برخی از
افراد سرشناس پیشنهاد تشکیل دولت می داد، ولی آنها سرباز می زدند و نمی پذیرفتند
تا در نهایت با بی میلی به سراغ محمد علی فروغی رفت. فروغی مدت ها از سیاست بدور
بوده و آگاهی به دیپلوماسی داشت، ولی آنچه مسلم است عمر سیاسی رضا شاه به پایان
رسیده بود و باید از قدرت کناره گیری می کرد.
رضا شاه به مدت 16 سال
در ایران حکم راند، دستآورد های مشروطه را از بین برد، جوانه های آزادی خواهی و
دمکراسی را خشکاند، نخبه کشی کرد و با توهم و خیال حکم راند، تاریخ سازی کرد تا
قدرت مطلق و استبدادی خود ساخته را حاکم گرداند.همه قدرت سیاسی و اقتصادی را در یک
مرکز جمع کرد. در نتیجه توازن رشد و توسعه اقتصادی و سیاسی به سرعت و شدت بهم
ریخت، در این میان مناطقی که تا دیروز قطب مهم اقتصادی و سیاسی بود به ویرانه ای
تبدیل شد. یکی از آن مناطق آذربایجان بود که همواره سهم بزرگی در تاریخ سیاسی و
اقتصادی ایران داشت. در مدت 16 سال حکومت رضا شاه بخش مهمی از سرمایه مادی و
انسانی آذربایجان را با کاربرد شیوه های گوناگون از جمله تشویق، تهدید و گاهی با
اعمال زور به مرکز انتقال داد. البته نمی توان گفت که رضا شاه برای ایران هیچ کاری
انجام نداد. او در سال های نخست حکومت خود با سیاست های استعماری انگلیس مبارزه
کرد، مستشاران انگلیسی را از ارتش و ادارات بیرون کرد، با دولت جدید شوروی ارتباط
برقرار کرد. با تمایلات تجزیه طلبانه مبارزه و اصول جدید اداری برقرار، سیستم پولی
و اقتصادی را تنظیم، مدارس نوین و دانشگاه ها را برپا، ارتش را منظم و راه سازی و
صنایع کوچک ملی را راه اندازی کرد ( گذشته چراغ راه آینده است، پژوهش گروهی جامی،
ص 68 ). البته شرایط جهانی بعد از جنگ بگونه ای بود که راه رشد و ترقی هموار شده و
جهشی در اقتصاد همه دنیا و کشور ها پدید آمده بود، بنابرین مسیر تغییر و دگرگونی و
گریز از خرافات و سنت های جان سخت هم فراهم آمده بود و ارتباطات جهانی در حوزه های
اقتصاد و همکاری هم به سرعت در حال گسترش و
افزایش بود.در سال 1023 در تمامی کمتر از 1000 وسیله نقلیه موتوری وجود
داشت، شش سال بعد 8000 خودرو و 6000 کامیون در جاده های کشور در رفت و آمد بودند.
در سال 1925 کارآیی 200 کامیون متعلق به دولت اجازه داد که برای نخستین بار گندم و
غلات اضافی ایالاتی که مازاد غله داشتند به نقاطی که دستخوش قحطی بودند برسد( ژان
پیر دیگار، برنارهورکاد، یان ریشار، ایران در قرن بیستم، ترجمه عبدالرضا مهدوی، ص
94 ).با گذشت زمان رضا شاه دولت را در اقتصاد فعال کرد و در صنایع خود به سرمایه
گذاری پرداخت. در حوزه نساجی، قند سازی، سیمان، چای، روغن، شیشه، آبجو،شراب و...
فعال شد که در مجموع بازدهی اندکی داشتند که در سال های پایانی دوران رضا شاه (
1937 ) اقتصاد گرفتار رکود و تورم شد تا جائیکه دولت برای جبران کسری مجبور به
فروش املاک خالصه گردید. البته سنگ اندازی روحانیت همچنان ادامه داشت و گاهی مانع
از اقدامات مهم در حوزه های حقوقی، فرهنگی، اجتماعی و سیاسی می شد. روحانیت به شدت
با دادگاه های مدنی مخالفت می کردند ( سن ازدواج برای دختران را شریعت 9 سال تعیین
کرده بود که قانون مدنی نوین آن را به 13 سال افزایش داد ولی روحانیت همچنان مخالف
آن بود ). رضا شاه در اقدامی در 21 مارس 1935 ( اول فروردین 1314 ) نام ایران را
از پرشیا ( پرس ) به ایران تغییر داد وهمزمان ماه های سال را به نام های باستانی
برگرداند و به همه کشور های جهان اعلام کرد که از این به بعد آن جغرافیای سیاسی را
ایران خطاب کنند.
رضا شاه در آرزوی برپایی
دولت مقتدر و مرکز گرا به دست آوردهای انقلاب مشروطه تاخت. تا مشروطه را بی محتوا،
بی هویت و بی پایه جلوه دهد. در حالی که در اروپا دولت های مطلق گرا بعد از شکل
گیری نهاد های مردمی و سیاسی از صحنه خارج شدند، تا دمکراسی نهادینه شود. رضا شاه
شرایط را بگونه ای ترسیم کرد و پیش برد که اگر ایالات سرنوشت سیاسی خود را خود در
دست گیرند، کشور چند پارچه و یا تجزیه خواهد شد. از آن رو برخی از روشنفکران هم در
شکل گیری دولت قدرتمند مرکز گرا تلاش ورزیدند و گاهی آن را ستودند. در این راستا«
شاهرخ مسکوب » در جایی می نویسد: در شرایط آن روز وطن که همه نگران از هم پاشیدن
آن بودند، درقیاس با اندیشه آزادی که از خواست های اساسی انقلاب مشروطه بود، نظم و
بقای ایران شتاب و ضرورتی بیشتر یافت، از آن رو یگانه چاره ای که تقریبا همه
اندیشمندان ایران دوست برای درمان این پرشانی یافتند. یکی ایرانیگری در ایدئولوژی
و دیگری دولت نیرومند مرکزی در میدان عمل ( شاهرخ مسکوب، داستان ادبیات و سرگذشت
آجتماع،ص 7 ).این بینش راه دیکتاتور را برای تمرکز قدرت هموار می کرد. البته حمایت
از دیکتاتور به بهانه حفظ تمامیت ارضی فراتر از افراد و نهاد ها بود، ملک الشعرای
بهار در تاریخ مختصر احزاب سیاسی ، احمد کسروی در نوشته های خود طرفدار حکومت
مقتدر مرکزی بودند و از عملکرد رضا شاه در سرکوب آزادی و جنبش های محلی بویژه در
آذربایجان حمایت می کردند. این در حالی بود که رضا شاه بخش مهمی از بودجه را برای
سازماندهی ارتش هزینه می کرد. آمار و ارقام حاکی از آن است که در طی سال های 1305
تا 1320 بطور متوسط33 و نیم درصد کل درآمد دولت صرف ارتش می شده است ( به نقل از
محمد سالار کسرایی، چالش سنت و مدرنیته در ایران، ص 415 ). البته این تنها هزینه
های نیروی نظامی نبود بخش مهمی از درآمد های نفتی هم هزینه آن می شد و فرماندهان
ارتش هم از نعمت رانت های دولتی بهره مند می شدند. بطور قطع مخارج شتکه نظامی خیلی
بیشتر از بودجه وزارت جنگ بود، زیرا این وزارت خانه تمامی فعالیت های نظامی را در
بر نمی گرفت، سایر منابع مانند املاک دولتی نیز به مصرف اهداف نظامی می رسید.(
محمد علی همایون کاتوزیان، اقتصاد سیاسی ایران از مشروطیت تا پایان سلسله پهلوی،
ترجمه محمد رضا نفیسی و کامبیز عزیزی، ص 176 )
رضا شاه در راستای یکسان
سازی، ملت سازی، تاریخ سازی،یگانه سازی زبان به تخریب و تحقیر ملت ها و زبان های
دیگر پرداخت و بنام مبارزه با جدایی طلبی همه جنبش های مترقی و مردمی را به شدت
سرکوب کرد، همزمان با بزرگ مالکان در مناطق مختلف همسو شد زیرا خود در گذر زمان به
یکی از مالکان بزرگ در آمد. تنها در منطقه ترکمن صحرا که بخش اعظم آن خالصه بود
400 ده خالصه خرید.( آنا لمپتون، رابطه مالک و زارع در ایران، ص 45 ) رضا شاه در
مدت حکمرانی خود بیش از 44000 سند مالکیت به نام خود صادر کرد ( روزنامه اقدام،
شماره18 به تاریخ 13 مهرماه 1320 ).رضا شاه با برخورداری از این همه ملک از اندیشه
های مترقی باز ماند و به ارتجاع تمایل پیدا کرد. احزاب تجدد خواه و مترقی ( حزب
کمونیست، سوسیالیست ) را در سال 1306 غیر قانونی اعلام کرد. در پی آن در خرداد ماه
1310 لایحه ای به مجلس تقدیم شد که در آن هرکس و یا هر گروهی که مرام و رویه آن
ضدیت با سلطنت مشروطه و یا حمایت از مرام اشتراکی داشته، و یا در آن راستا
سازماندهی و یا به سازمانی بپیوندد از سه تا ده سال به زندان محکوم خواهد شد. این
قانون ارتجاعی ضربه سختی به روشنفکران و فعالین سیاسی وارد کرد و بیشترین خسارت و
ضربه را به فعالین آذربایجان زد، زیرا هدف رضا شاه خشکاندن کانون های فکری و
انقلابی در آذربایجان بود. باید یادآور شد که سیاست اقتصادی رضا شاه عمدا و عامدا
بر ضد برخی مناطق، به خصوص آذربایجان بود که مورد تبعیض قرار می گرفت. در واقع،
آذربایجانی ها که تصادفا در شمار تواناترین و مولد ترین منابع انسانی کشور بودند،
دستخوش چنان تبعیضی شدند که بسیاری از آنان بطور دستجمعی به تهران مهاجرت کردند (
محمد علی همایون کاتوزیان، پیشین، ص 179 ). رضا شاه بیشتر از گسترش رفاه عمومی به
تقویت و نفوذ دولت و کنترل جامعه بود، امری که از زمان اوج قدرت صفوی ها سابقه
نداشت. این فرایند البته با تضاد های سیاسی، اقتصادی و ایدئولوژیکی همراه بود و
بعضی از تضاد ها تا پایان سلطنت رضا شاه در شهریور 1320 ادامه داشت ( جان فوران،
مقاومت شکننده، تاریخ تحولات اجتماعی ایران، ترجنه احمد تدین ).صحنه سیاسی جهان
بعد از جنگ اول مناسب برای پیشرفت بود زیرا از یک سو دوران انقلاب ها، آزادی ها،
همبستگی ها فرا رسیده و جهان نیازمند منابعی از کالاهایی بود ( انرژی، معادن ) که
امکان تولید آن در مناطق مختلف ایران بسیار فراوان و بالا بود. همین گسترش تجاری و
داد و ستد به رشد دمکراسی می انجامید. در حالی که رضا شاه همه منابع کشور را خود
می دوشید، دهقانان، عشایر و کارگران را له می کرد و از مالکان زمین دار عوارض
سنگینی می گرفت ( برای جبران هزینه های نظامی و گسترش بوروکراسی ). این در حالی
بود که فعالیت هایش به نفع طبقه جدید بوروکرات ها، دارندگان انحصار ها، مقاطه
کاران و نور چشمی های سیاسی بود، در نتیجه تورم، مالیات های سنگین و سایر اقدامات
او موجب پائین آمدن سطح زندگی مردم شد ( میلسپو، آمریکائیان در ایران، به نقل از
جان فوران، پیشین، ص 331 ). رضا شاه از یک سو خود را طرفدار تجدد نشان می داد و از
سوی دیگر از ارتجاع بویژه روحانیت شیعه حمایت می کرد. از آن رو یک حکومت ملی،
مستقل و سکولار پا نگرفت. در حالی که در دو کشور همجوار ما هند استعمارزده با وجود
شکاف های عمیق قومی، طبقاتی و مذهبی « حزب کنگره » بعنوان مضهر اراده ملی قوام
یافت و در ترکیه نیز جنبش « جوانان تورک » به رهبری آتاتورک شالوده اولین حکومت
غیر مذهبی را در جهان اسلام پی ریخت. به هیچ قیاس تاریخی نمی توان نشان داد که
نفوذ خارجی در ایران از هن و تورکیه بیشتر بوده و یا منافع خاصی در ایران از بر
آمدن یک حکومت ملی بر بنیان نیرو های مشروطه خواه پیشگیری کرده است.( دلارام
مشهوری، رگ تاک، جلد دوم، ص 249 ). رضا شاه دستآورد های درخشان قهرمانان مشروطیت
را یکی بعد از دیگری نابود کرد و از بین برد، حکومتش را شبیه به دیکتاتوری بناپارت
خواند، و مخالفین خود را نابود ساخت ( احسان طبری، جامعه ایران در دوران رضا شاه،
ص 151). از آن گذشته مجلس شورای ملی بیک مجلس مذهبی بیشتر شباهت داشت تا یک مجلس
سیاسی و اقتصادی. چنانکه برای اظهارمسلمانی کردن و شاید هم در راستای عوام فریبی
مردم در ایام محرم و صفر ده روز در مجلس غزاداری برقرار کرد. ( یحیی دولت آبادی،
حیات یحیی، جلد چهار، ص 403 ).واقعیت این است که روحانیت در همه این مدت از هر
فرصتی استفاده کرده است، گاهی روی صحنه . گاهی دیگر در پشت صحنه با فریبکاری،
همانگونه که دشمنی با مشروطه را هرگز فراموش نکرد، زیرا دعوی فرمانروایی داشت.
دولت را جائر می خواند، مالیات دادن و سربازی رفتن را حرام و مردم را نسبت به
مشروطه دلسرد می کرد، همچنان از مردم زکات، مال امام و رد مظالم می گرفت ( احمد
کسروی، بهائیگری، شیعیگری، صوفیگری، ص 215 ). البته باید یادآور شد که ایران دوران
رنساس و روشنگری را از سر نگذرانده بود که در آن « لوتر، کالوین و...» و روشنفکران
عصر روشنگری پدید بیآیند و جامعه را از تاریکی و جهل برهانند. بدون شک برنامه ها و
رفرم های رضا شاه تغییراتی بصورت ظاهری در سطح جامعه بوجود آورد ولی نتوانست این
اصلاحات و رفرم ها عمق پیدا کند و جامعه و ساختار آن را تغییر دهد. البته باید
گفت: در جامعه ایران سنت بسیار جان سخت و تحصیل کردگان هم اغلب دین خود بودند.
زیرا از خانواده هایی برخاسته بودند که به آسانی از سنت و آموزه های مذهبی گذر نمی
کردند. در نتیجه دوگانه عمل می کردند در ظاهر خود را مدرن و روشنفکر نشان می دادند
ولی در دورن اسیر باور های سنتی، دینی و مذهبی بودند. دراین میان رضا شاه به
بازخوانی، تکثیر و گسترش اندیشه ورزان دوران مشروطیت ( میرزا فتحعلی آخوند زاده،
طالب اوف، کرمانی و... ) اجازه فعالیت نمی داد وشاید هم آنها را مضر برای حکومت
خود می دانست. در نتیجه میدان همواره در دست روحانیت و یا همفکرانان آنان بود که
گاهی با تغییر لباس و گاهی دیگر با طرحی نو در ظاهر به میدان می آمدند. و رضا شاه
حتی نتوانست تعادلی بین دیروز و امروز برقرار سازد و بخشی از خواسته های احزاب
طرفدار خود را هم بر آورده کند. حزب « تجدد » که از سوی داور، تیمورتاش و تدین
سازمان دهی شده بود و از رضاه شاه هم حمایت بی دریغ می کرد، حتی در برنامه خود
آورده بود.« جدایی دین از سیاست، ایجاد ارتش منظم و آموزش دیده، بوروکراسی کارآمد،
پایان دادن به امتیازات اقتصادی، صنعتی کردن کشور، جایگزینی سرمایه داخلی با
سرمایه خارجی، تغییر زندگی عشایری کوچ نشینان به کشاورزی، وضع قانون مالیات بر
درآمد تصاعدی،فراهم ساختن امکانات آموزشی برای همگان بویژه زنان، تدارک مشاغل
حکومتی برای افراد مستعد و گسترش زبان فارسی به جای زبان اقلیتها در سراسر ایران ».(
یرواند آبراهامیان، ایران بین دو انقلاب، ترجمه گل محمدی و فتاحی، ص 153ئ )، از
این همه خواسته های حزب تجدد، تنها تشکیل ارتش منظم و گسترش زبان فارسی با سرکوب
زبان های دیگر به اجرایی شد. در این راستا نشریه « ایرانشهر » که از سوی برخی از
روشنفکران آذربایجان در برلین بین سال های 1301 تا 1306 به چاپ می رسید و در خیلی
از شهرهای کشور توزیع می شد. بر اهمیت آموزش عمومی غیر مذهبی، فلسفه غرب، رشد
تکنولوژی، تبلیغ ایران باستان و دشمنی با اعراب اشاره می کرد. و ادامه می داد که
هم اکنون جامعه به یک دیکتاتور انقلابی نیاز دارد که با توسل به زور، توده های بی
سواد را از چنگال روحانیون خرافاتی رها
سازد ( یرواند آبراهامیان، پیشین، ص 155 ). البته بیشتر نویسندگان این گروه از
روشنفکران که پیرامون نشریات کاوه و فرنگستان و غیره گرد آمده بودند و در آلمان
زندگی می کردند تحت تاثیر نازی های آلمان به پاکسازی نژادی، زبانی، قومی و یکسان
سازی اجباری جامعه باور داشتند، و رضا شاه را در این سیاست ها تشویق می کردند. ولی
با گذشت زمان و اجرای آن با کاربرد خشونت به نتیجه دلخواه خود نرسیدند، زیرا با
همه این تلاش ها نه تنها اتحادی در یگانه سازی اجباری جامعه رخ نداد،بلکه گاهی،
همبستگی، همسویی، هم پیوندی و همکاری بین ولایات را متزلزل و از هم دور کرد. رشد
ناموزون اقتصادی به جابجایی شدید جمعیت در ایالات انجامید، برخی مناطق بویژه استان
های مرکزی و شمالی از رشد مطلوبی برخوردار شدند و دیگر مناطق بویژه پیرامون که از
زبان و فرهنگ دیگری استفاده می کردند از آن بی نسیب و حتی محروم ماندند.
رضا شاه در نیمه دوم
حکمرانی خود نسبت به ادیان، مذاهب و زبان های دیگر که در مناطق مختلف رایج و مورد
استفاده توده های مردم بود سیاست انکار پیش برد، در راستای بر پایی وحدت ملی و
زبانی سیاست سرکوب و نابود سازی را به اجرا در آورد. در اولین اقدام مدارس اقلیت
های مذهبی را تعطیل کرد، برخی از شخصیت های مهم و مطرحی مانند « ساموئل حییم »
نماینده یهودیان، « شاهرخ ارباب کیخسرو» نماینده زرتشتیان در مجلس کشته شدند. سیاست بستن مدارس و انتشاراتی ها
برای اقلیت ها، بویژه تورک های آذری بسیار زیان بار، تحقیر آمیز و خشن بود. تورک
ها که نسبت به کورد ها، اعراب، بلوچ ها و ترکمن ها، بیشتر شهر نشین شده بودند و
روشنفکران بومی خود را داشتند، هنگامی که مدارس، روزنامه ها و انتشاراتی های فارس
زبان جای مدارس، روزنامه ها و انتشاراتی های تورک زبان آذربایجان را گرفت، به شدت
دلگیر و ناراحت شدند که در نتیجه آن یگانه سازی زبانی رضا شاه هم شکست خورد (
یرواند آبراهامیان، پیشین، ص 201 ). پیشبرد سیاست واحد سازی ( دولت، زبان، تاریخ،
سرزمین ) در باز مانده و باقی مانده یک امپراتوری بزرگ که در آن زبان ها، فرهنگ
ها، تاریخ و عرف و عادت های گوناگون از زمان های کهن حاکم بود، سیاست غلط و
اشتباهی بود که به فقر فرهنگی جمعی، اختناق گسترده، و گریز از مرکز و عدم پیروی از
آن انجامید. که پیآمد های آن در سال های بعد خود را نشان داد. ( در ورود نیرو های
متفق به ایران نیروی منسجم، متحد و بازدارنده ای با روحیه ملی در کشور نبود ). رضا
شاه از جهات گوناگون به مرد معاصر خود آتاتورک شباهت داشت. هر دو می خواستند جامعه
سنتی خود را مدرن سازی کنند. الگوی هر دو در ظاهر کشور های غربی بود که با همگونی
فرهنگی، وحدت سیاسی و یکسان سازی ممکن بود، هر دو نیازمند دولت های قدرتمند و فارغ
از نفوذ بیگانگان بودند، هر دو در این راستا تلاش کردند تا با زور، زنان را از
خانه بیرون کشند و به زندگی اجتماعی وارد کنند. هر دو می خواستند مناطق شهری را با
افزایش درآمد آن از طریق گرفتند مازاد از توده های روستایی و دهقانی اجرایی کنند و
توسعه بخشند. هر دو با همکاری نظامیان به قدرت سیاسی دست یافتند و عقیده داشتند که
بدون استبداد سیاسی و نظامی دسترسی به اصلاحات اجتماعی، فرهنگی و اقتصادی امکان
پذیر نیست. دلی آن دو از نظر فکری و خاستگاه اجتماعی متفاوت بودند. آتاتورک با
آگاهی از شرایط و حمایت و پشتیبانی روشنفکران از همان سال های نخست حزب سیاسی«
جمهوری خواه خلق » را سازماندهی کرد ( این حزب هنوز هم به زندگی و نقش آفرینی خود
در سیاست ادامه می دهد ). در مقابل رضا شاه رفته رفته نخستین پشتیبانان خود را از
دست داد، در کسب پایگاه های اجتماعی جدید ناکام ماند و بدون پشتیبانی حزب سیاسی و
نفرات سیاسی توانا و قدرتمند و نهاد های مردمی حکومت کرد، به دیگر سخن اقتدار
آتاتورک بر طبقه روشنفکر تورکیه مبتنی بود، در حالی که رضا شاه هیچگونه پایگاه
مردمی و طبقاتی نداشت، به نحو مخاطره آمیزی بر بستر جامعه ایران معلق بود ( یرواند
آبراهامیان، پیشین، ص 185 ).
رضا شاه پایه های حکومت
خود را بر سه پایه ارتش منظم، بوروکراسی گسترده و سلطنت قدرتمند بنا نهاد. هر چند
این سه عنصر باهم همپوشانی و همسویی نداشتند. زیرا پایگاه طبقاتی تعیین کننده در
جامعه شکل نگرفته بود، از یک سو بوروکراسی متمایل به غرب با دانش آموختگان غرب در
حال شکل گیری بود و از سوی دیگر قواعد سنتی همچنان ادامه داشت و حاضر به پذیرش
نوآوری ها نبود. رضا شاه تلاش می کرد تا خود را به اشراف نزدیک کند شاید از این رو
بود که زن سوم خود را از قاجار انتخاب کرد و یا « فوزیه » خواهر ملک فاروق را به
عقد پسرش محمد رضا در آورد. رضا شاه با گذر زمان به یکی از ملاکین بزرگ تبدیل شد و
برای حفظ منافع آنان تلاش کرد که این خود با مدرن سازی جامعه ( صنعتی کردن ) در
تضاد بود. وزرای رضا شاه اغلب از زمینداران بزرگ و یا از اشراف بودند، در نتیجه
برخی از آنها با مشروطه و دستآورد های آن مخالف بودند که گاهی آشکار و گاهی دیگر
آن را پنهان می کردند.
دولتی کردن بازرگانی
خارجی مانع از گسترش تجارت با خارج شد که می توانست مشوق تجارت ( صادرات و واردات
) خارجی باشد و رقابت را گسترش دهد، در نتیجه برخی از تجار که با خارج در اتباط
بودند از گردونه تجارت حذف شدند و این سیاست بیشترین ضربه را به تجار آذربایجانی
وارد کرد که سال های طولانی در انجام آن تجربه داشتند. شاید از آن رو باشد که تجار
آذربایجان هرگز به رضا شاه احساس نزدیکی و یا همبستگی نداشتند و عملکرد آن را با
منافع خود در تضاد می دیدند. همین امر سبب شد که طبقه متوسط نیرومندی که مدافع
دمکراسی و اصلاحات در جامعه است شکل نگیرد. زیرا رضا شاه از طبقه متوسط نگران و
وحشت داشت. احمد کسروی در رابطه با رضا شاه می نویسد: اقدامات رضا شاه در تمرکز
دولت، آرام کردن قبایل، محدود کردن روحانیون، کشف حجاب، لغو القاب اشرافی، اجرای
نظام وظیفه، تاسیس مدارس، شهر ها و صنایع جدید قابل ارج است ولی او قانون اساسی را
پایمال کرد، ارتش را برا سایر نهاد های دولتی ترجیح داد، ثروت شخصی گرد آورد،
اموال مردم را غارت و یا مصادره کرد، روشنفکران مترقی را کشت و شکاف میان دارا ها
و ندار ها را افزایش داد ( احمد کسروی، در باره رضا شاه، نشریه پرچم، 4 تیرماه
1321 ).
رضا شاه هرچند به فرهنگ
غرب تمایل نشان می داد و برای آموزش آن در ایران هر ساله بیش از 100 دانشجو را به
کشور های غربی اعزام می کرد ولی با فلسفه غرب، با قانونمندی و آزادی غرب سر ستیز داشت و اجازه رشد آن را در ایران نمی
داد. با اتحادیه های کارگری به شیوه های مختلف مخالفت می کرد. ارانی در دادگاه خود
به آن اشاره می کند و می گوید: شما از پوشش غربی، روش و نماد های تکنولوژی و شیوه
زندگی غربی تقلید می کنید، باید فلسفه غربی را هم بپذیرید و بکار ببندید.( دفاعیه
دکتر تقی ارانی در دادگاه 53 نفر، نشریه دنیا، شماره 4، تابستان 1342 ).
رضا شاه در دوران 16
ساله خود از سیاستمداران تورک که از مناطق مختلف کشور بودند بهره برد. برخی از این
افراد از شاهزاده های قاجار مثل « فیروز میرزا » از نوادگان عباس میرزا بود.
عبدالحسین تیمورتاش و سید محمد تدین از تورک های خراسان بودند. محمود جم و علی
سهیلی از تبریز و سرلشگر احمد نخجوان و برخی دیگر از آذربایجان بودند، البته همگی
در تحکیم پایه های حکومت رضا شاه فعالیت می کردند. رضا شاه به هویت سازی جدید،
یکسان سازی با تکیه بر تاریخ کهن و تقویت زبان فارسی همت گماشت. و در این راستا
تلاش ورزید. تا زبان های رایج در ایران را نابود سازد. در نتیجه بیشترین ضربه را
از پیشبرد این سیاست آذربایجان خورد.در سایه سیاست ورزی های رضا شاه که تا سقوط وی
ادامه داشت، عقده ها در آذربایجان و دیگر مناطق تلمبار شد، در نتیجه جز شاه همه
مسئولین بی اراده و ناتوان گاهی در لاک خود فرو رفتند، از این رو سرانجام به جای
اندیشه علمی برداشت های خرافی و توطئه آمیز بیش از پیش رونق گرفت ( محمد رضا
نفیسی، نگاهی به اندیشه اقتصادی در عصر پهلوی، ص 14 )
آذربایجان سنگری برای
آزادیخواهان در طول تاریخ بود. سال ها برای حفظ ایران جانفشانی کرده و بستری برای
جنبش های اجتماعی و سیاسی بود. رضا شاه برای خشکاندن سرچشمه آزادی خواهی در
آذربایجان ظلم و ستم روا داشت. گاهی کینه ورزید و افراد فرومایه را بعنوان حاکم و
استاندار به آذربایجان فرستاد. از جمله آنها می توان به « مستوفی » اشاره کرد که
می گفت: آذربایجانی ها تورکند، یونجه خورده مشروطه گرفته اند حالا نیز کاه می
خورند ایران را آباد می سازند ( حسن لطفی، مقاله ای در روزنامه آذربایجان، شماره
6، 28 آبانماه 1320 ). هدف از این گفتار تحقیر هویت سیاسی و فرهنگی آذربایجان بود
که دیگر نتوانند و یا نخواهند به پا خیزند. البته همراه با این رفتار حملات
وحشیانه ای هم به کانون های فرهنگی و سیاسی آذربایجان می شد. در همه این مدت نوعی
حکومت نظامی در آن حکمرانی می کرد. رفتار غیر انسانی « مستوفی » را مردم آذربایجان
بویژه تبریز هنوز هم فراموش نکرده است. در تابستان 1319 به فرمان این به اصطلاح
استاندار، غله مرغوب آذربایجان را بدون توجه به نیاز های منطقه به زور خرواری 140
ریال خریده به مرکز فرستادند، در زمستان همان سال گرسنگی و قحطی جامعه آذربایجان
را فرا گرفت و این بار غله گندیده، فاسد و بی کیفیت از راه آستارا به تبریز فرستادند
و خرواری 600 ریال به مردم قحطی زده فروختند که مایه بیماری مردم شد و در اعتراض
مردم که می گفتند اسب های ارتش هم آن را نمی خورند. باز هم مستوفی با بی شرمی گفت:
باکی نیست حالا که اسب های ارتش نمی خورند می دهم خر های تبریز بخورند! ( همان
اثر، ص 260 ).در همین رابطه « مصطفی نساری » از سوی شهرداری تبریز نامه گلایه
آمیزی نوشت و یادآور شد که آرد گرفته شده از اداره تثبیت بی کیفیت و مخلوط با خاک
و شن است و حتی تعدادی نان هم به پیوست نامه به استانداری فرستاد ولی با کمال حیرت
و ناباوری از کار برکنار شد.
آذربایجان در طول تاریخ
یکی از مراکز مهم اقتصادی و سیاسی کشور بود، راه آهن سراسری، انحصار تجارت در دست
دولت، لطمات سنگینی به اقصاد این منطقه وارد کرد. با گذر زمان تجارت با خارج به
جنوب منتقل شد و همراه با آن سرمایه و نیروی کار از آذربایجان به سوی استان های
مرکزی روانه شدند، نبود سرمایه و عدم سرمایه گذاری به فقر عمومی آذربایجان
انجامید. در نتیجه آذربایجانی خود را فریب خورده و مغبون و بازنده میدان تجارت و
سیاست دید. در سال 1308 سیل ویرانگری بخش هایی از تبریز را ویران کرد و با خود
برد. خسارت زیادی از نظر مادی و اقتصادی به مردم وارد شد. سد تبریز هم آسیب دید،
درخواست کمک از مرکز شد. که با آن مخالفت کردند و گفتند شهرداری تبریز از بانک ملی
وام بگیرد و آن را به مرور زمان مستهلک سازد ، به دیگر سخن خود تبریزی ها آن خسارت
ها را بپردازند، در نتیجه شهرداری از وظایف اصلی خود که شامل زیباسازی، پاکیزگی و
باز سازی شهر بود باز ماند و آذربایجان از تهران و مرکز مایوس و نا امید شد. این
در حالی بود که مالیات های بدست آمده از آذربایجان در مناطق دیگر بویژه در شمال و
مازندران هزینه می شد و در آنجا سد سازی می کردند.
ظلم در آذربایجان تنها
تحقیر زبان و یا آن دیگری خواندن مردم نبود، توهین به فرهنگ، تاریخ و سنن بود که
گویا زبان مادری مردم آذربایجان یادگاری از افراسیاب و چنگیز بوده و زبان فارسی که
بطور اجباری در مدارس تدریس می شد، زبان و یادگاری از داریوش و گذشتگان تاریخ
ایران زمین بوده است. البته ارزش گذاری زبان با انسان ها و شخصیت های تاریخی و
سیاسی چه نسبتی دارد ؟ قابل بحث، گفتگو و بررسی است! تحقیر زبان تورکی از سوی
روسای فرهنگ در مدارس ادامه داشت تا با هویت کودکان آذربایجان بازی شود و آنها را
گرفتار دوگانگی و گاهی چند گانگی سازد.البته هدف آنها ایجاد وحدت ملی در جامعه
متکثر بودند. در این راستا « محسنی » رئیس فرهنگ استان آذربایجان شرقی با خودخواهی
و خود شیفتگی بسیار می گفت: هرکس که تورکی حرف می زند، افسار اولاغ به سر او بزنید
و او را به آخور ببندید ( به نقل از گذشته چراغ راه آینده است، گروه پژوهشی جامی،
ص263 ).
مدتی بعد شخصی بنام «
ذوقی » جایگزین محسنی شد و همان سیاست تحقیر زبان و هویت را پیش برد و پا را فرا
تر گذاشت و صندوق جریمه تورکی حرف زدن را در مدارس نصب کرد، تا کودکانی که جسارت
کنند و زبان مادری خود را بکار برند جریمه شوند، تا به اصطلاح وحدت ملی ایجاد
شود.« روزی هنگامی که« میرزا قنبر » بعنوان معلم سرکلاس اول ابتدایی تدریس می کرد.
طبق معمول به بچه ها می گفت « آب » یعنی « سو »،« نان » یعنی « چورک »، « بابا نان
داد » یعنی « دده چورک وردی»، ذوقی با بازرسی که از تهران آمده بود و مدیر مدرسه
وارد کلاس می شوند. ذوقی پس از شنیدن نحوه تدریس میرزا قنبر از مدیر مدرسه می پرسد
چرا آموزگار شما تورکی صحبت می کند؟ و مدیر توضیح میدهد که بجه ها معنی کلمات را
نمی فهمند و او کلمات را به تورکی تفهیم می کند. ذوقی می گوید، این درست نیست.
برای تفهیم کلمات باید آنها را به بچه ها نشان داد. آموزگار برای فهماندن معنی
کلمه نان باید تکه نانی به آنها نشان دهد
و برای تفهیم صدای خروس، باید صدای خروس در بیآورد. تا بچه ها فارسی را به
جای زبان مادری یاد بگیرند! البته باور کردنش سخت است ولی متاسفانه حقیقتی است تلخ
! (گذشته چراغ راه آینده است، ص 264 ). این روش لطمات روحی و روانی فراوانی به
کودکان وارد می کرد. تضاد بین فرهنگ خانه و مدرسه را افزایش می داد. کودکان معصوم
گرفتار سیاستی می شدند که اطلاعی از آن نداشتند. کودکان بین درس آموزی و زبان
آموزی سرگردان بودند، در نتیجه مدرسه گریزی و نفرت از مدرسه افزایش می یافت. البته
شرایط امروز با گذشته های دور بسیار متفاوت است. کودکان امروز بیشتر از گذشته با
زبان فارسی آشنا هستند و در خانواده آن را پیش از آغاز مدرسه یاد می گیرند. آنچه
مسلم است کودکان در این سنین قادر به یادگیری چند زبان هستند که می تواند به رشد
فکری و فرهنگی آنان یاری رساند و جهانبینی آنان را گسترش دهد.
در دوران رضا شاه لطمات
و صدمات سنگینی به توسعه اقتصادی، فرهنگی، شکوفایی و پویایی اجتماعی آذربایجان
وارد شد، در همه این مدت بنوعی حکومت نظامی در آذربایجان به اجرا درآمد. تا مانع
از رشد و سازماندهی جنبش های اجتماعی و سیاسی در منطقه شود. در این مدت سیاست رضا
شاه بر این پایه استوار بود که آذربایجان را از سرمایه مادی و انسانی محروم
سازد.رضا شاه مانع از انتشار روزنامه، کتاب و یا نشریات به زبان تورکی در
آذربایجان شد، که شاید اندکی از شرایط اجتماعی و سیاسی منطقه را به زبان می آوردند
و منعکس می کردند، در نتیجه بدنبال سرنگونی و تبعید رضا شاه به خارج از کشور، برخی
از روزنامه نگاران فرصت یافتند تا بخشی از واقعیت های موجود آذربایجان را با نوشته
و گفتار خود بیان کنند و یا به تصویر کشند. در این راستا در مدت کوتاهی مقالات و
نوشتار فراوانی منتشر شدند. در یکی از آنها آمده است: تبریز همان شهری که سر داد و
سر به استبداد خم نکرد، همان شهری که نهال آزادی را با خون های جوانان خود پرورش
داد، همان شهری که چون کشوری با عظمت در دوره استبداد صغیر با دیو مهیب ارتجاع
نبرد کرد و پیروز شد. آری همان شهر اینک منظره ای دارد که از دیدن آن نزدیک است
خون در رگ ها فسرده شود! تبریز که چون طاووس از علم، آزادی خواهی، صنعت، ثروت،
معنویت و میهن پرستی نقش و نگار فراوان داشت، اینک مرغ بال و پر شکسته و دم کاکل
کنده از همه زیبایی ها دور و محروم مانده است ( روزنامه فریاد، شماره 4 به تاریخ
21 آذرماه 1321، از مقاله« منظره شهر».
در دوران رضا شاه،
آذربایجان با احساس محرومیت و تحقیر، از مشارکت سیاسی و اقتصادی در منطقه دور ماند
و حتی با دیکتاتوری رضا شاه به انزوا رفت.در نتیجه فاصله توسعه یافتگی آن با مناطق
دیگر بویژه مرکز و استان های شمالی ژرف تر و عمیق تر شد، بخش مهمی از درآمد های
ملی و ارزش افزوده منطقه هزینه نیرو های نظامی و امنیتی شد، شاید از این رو باشد
که کناره گیری رضا شاه مورد استقبال مردم آذربایجان قرار گرفت ( محمد حسین یحیایی،
اقتصاد آذربایجان و گذر از مرکز گرایی، ص 224 ). در پی کناره گیری رضا شاه از قدرت
روشنفکران آذربایجان به سرعت دست بکار شدند، جمعیت آذربایجان سازماندهی شد و
روزنامه « آذربایجان » بعنوان ارگان جمعیت به دو زبان فارسی و تورکی انتشار یافت.
مدیریت روزنامه را شخصیت برجسته آذربایجان « علی شبستری » بعهده کرفت و سردبیری آن
را « اسماعیل شمس » پذیرفت و این روزنامه شرایط زندگی و شرایط اقتصادی، اجتماعی و
فرهنگی مردم آذربایجان را منعکس می کرد. البته انتشار این روزنامه خوشآیند حاکمان
تهران نبود، ترس و واهمه را در دل آنها می افکند و بازهم ترانه های گذشته خود را
با چاشنی جدایی طلبی را نشخوار کردند و حتی از توزیع آن امتناع ورزیدند تا مردم
دیگر مناطق از دیدگاه و شرایط آذربایجان آشنایی و آگاهی پیدا نکنند.
آنچه مسلم است و به وضوح
مشاهده می شود این است که آذربایجان با همه سرکوب ها، تحقیر ها و تحریم ها همواره
آماده راهگشایی و فعالیت های راهبردی برای آزادی، آبادی و توسعه پایدار برای جامعه
ایران و خود آذربایجان است. از این رو با پدید آمدن هر روزنه ای از آن بهره برداری
خواهد کرد زیرا سنت انقلابی، دگرگونی خواهی و نو آوری دارد و آن را در طول تاریخ
گذشته و معاصر به دفعات نشان داده است. آذربایجانی بر این باور است که دستآورد های
انقلاب مشروطه و قانون اساسی آن از سوی حاکمیت رضا شاه زیرپا گذاشته شد و حقوق
طبیعی و ذاتی آذربایجان پایمال شد. زبانش تحقیر، خودش مجبور به مهاجرت و سرمایه اش
پراکنده و متلاشی شد. با دیکتاتوری رضا شاه قانون ایالتی و ولایتی مشروطه که بر
گرفته و بازتابی از حقوق گذشته و سنتی ایران ( ممالک محروسه ) اقتباس شده بود.
نادیده گرفته شد، سرزمین آذربایجان و زبان مردم آن سامان از سوی قدرت مقتدر مرکزی
غصب شد که هرگز مورد قبول مردم نبود و مردم آذربایجان را نسبت به سیاست و مشارکت
در آن دلسرد و مایوس کرد.

No comments:
Post a Comment