پس صندلیها و لیوانهای چائی را بیاورید پشت بخاری و بطری
رُم را نیز فراموش نکنید!..."
بعد از روزهای تمام نشدنی جنگ و دلتنگی جان فرسا برای وطن در خون تپیده ای که انگار در سیاره ی دیگری واقع شده، دو جمله ی آغازین داستان برتولد برشت از کتاب «زندگی را جشن بگیریم» چنان مرا تکان داد که حیفم آمد شما را از آن بی نصیب بگذارم (سیزلره ده نیسگیل ائله دیم؛ مهاجرلرین بیتیب، تؤکنمز نیسگیل لری):
"وقتی
سخن از سرما می رود، بهتر است که آدم خود را گرم نگاه دارد.
پس صندلیها و لیوانهای چائی را بیاورید پشت بخاری و بطری
رُم را نیز فراموش نکنید."
«زندگی
را جشن بگیریم» -
Das Leben feiern-
مجموعه ای مرکب از بیست داستان کوتاه نویسندگان معاصر اروپائی است. در این مجموعه همچنین
سه داستان کوتاه از روزنامه نگار و نویسنده ی نامدار مکزیکی «آنجلس ماسترِتا» - Angeles Mastretta - گنجانده شده است.
انتخاب
داستانها توسط خانم «گئزینه دامِل» - Gesine Dammel – انجام گرفته
است. کار خانم «دامل» جمع آوری و گلچین کردن آثار ادبی و تهیه ی آنتولوژی از آثار
شاعران و نویسندگان آلمانی برای انتشاراتی «اینزِل» است. با توجه به لیست طولانی
کارهای خانم «دامل» باید بگویم که در این کارش موفق بوده است.
کتاب از پنج
فصل با نام های:
خوشبختی
برای چیزهای بی اهمیت- هیچگاه دیر نیست- حتی اگر بعضی وقت ها کارها خوب پیش نرود- جشنی برای زندگی
Das Glück der kleinen Dinge- Es ist nie zu spät- Auch wenn's mal schiefgeht-
Ein Fest des Leben- Zauber der Natur
گرد هم آمده
است.
ناشر در باره ی
کتاب می نویسد:
"روزهائی
هستند که هیچ چیز به دلخواه پیش نمی رود، روزی خاکستری آغاز می شود و خلق و خوی
نیز همانگونه خاکستری می شود...
فقط
خوشبختانه اینها لحظات گذرائی هستند و با تاراندن افسردگی و بدخلقی میتوان بخود گفت: علیرغم این همه، زندگی می تواند زیبا باشد.
این مهم را
نویسندگان زن و مرد این مجموعه نیز بخوبی می دانند و ما را دعوت می کنند که سرمان
را از زیر ماسه ها بیرون
کشیده و با مزه
مزه کردن لحظات زیبا، همراه با آنها زندگی را جشن بگیریم."
داستان های مجموعه
هر یک زیباتر، خواندنی تر و شیواتر از دیگری هستند.
کتاب
با شعری از شاعر افسانه ای آلمانی «راینر ماریا ریلکه» - Rainer Maria Rilke - شروع می شود. شعر جاودانی «در بند فهمیدن
معنای زندگی نباش» - Du musst das Leben nicht verstehen - برای من مفتاح المفاتیح اشعار ریلکه
محسوب می شود:
"در بند فهمیدن معنای زندگی نباش،
تا زیستن بهر تو همچو بزمی شود.
و روزها بر تو چنان بگذرد
چونان کودکی که در گشت و گذار،
از وزش هر نسیمی
یک بغل شکوفه ارمغان گیرد.
روزِ مبادا و جمع کردن شکوفه ها،
بیگانه است بهر هر کودکی.
پس آزادشان کند از بند گیسوان،
آنها را که به طیب خاطر در آن گرفتار بودند،
تا
دگر بار آغوش باز کند
برای
سالهای محبوب جوانی."
فصل
اول کتاب، نام «خوشبختی برای چیزهای بی اهمیت» را بر پیشانی دارد.
در
این فصل «مرد مسن خانه ی روبروئی» اثری از نویسنده ی آلمانی «اولکریه دئره سنر» - Ulrike Draesner - را دو بار خواندم:
"خیلی
وقت است که می خواهم مطلبی در باره ی «شاعر» و فیلسوفی بنویسم که هشت سال قبل
هنگام نقل مکان به آپارتمانی - که حالا در آن زندگی می کنم- باعث وحشتم شد.
روزی زمستانی،
در طبقه ی سوم آپارتمان روبروئی، در تیررس اتاق کارم و مقابل میز تحریرم مردی
ایستاده بود. ..."
فصل
«هیچگاه دیر نیست» شامل شش نوشته است که نامش را از داستان کوتاه «مئشتهیلد
گروسمن» - Mechthild
Grossman - «هیچگاه دیر نیست- تجربه ای در دوران
سالمندی» گرفته است:
"جلویم
ساندویچ بورگر روی دیسی قرار دارد. حالا این را چگونه باید بخورم؟ مرد میز بغلی
آنرا همیطوری در دستانش گرفته و گاز می
زند. پیاز لای ساندویچ لیز خورده و روی بشقاب می افتد. نه من در انظار عمومی نمی
خواهم اینگونه دیده شوم. از گوشه ی چشم به نوه ی دختری ام نگاه می کنم. او بخوبی
از پس این کار بر می آید و همچون جراح ماهری توسط کارد و چنگال با ظرافت تمام تکه
ای از آن را می برد. پس منهم می توانم. کارد را به کار می گیرم و چنگال را به دهانم
می برم. ..."
در فصل «حتی اگر بعضی وقت ها کارها خوب پیش نرود»
بخش آغازین نوشته ی کوتاه «بسته ی پستی خدای مهربان- داستانهای
کریسمس»
برتولد برشت -Bertolt Brecht
- را خواندم و خواندم و همچون شعری از بر کردم:
"وقتی
سخن از سرما می رود، بهتر است خودمان را گرم نگاه داریم.
پس صندلیها و لیوانهای چائی را بیاورید پشت بخاری و بطری
رُم را نیز فراموش نکنید! ..."
«عروس و داماد» نوشته ی «ماری سابینه روگر» - Marie Sabine
Roger - آخرین داستان فصل «جشنی برای زندگی» را تشکیل می دهد:
"اکنون تنها شده اند. در هنگامه ی جشن تنها در جهان.
همه ی مهمانان بخاطر آن دو اینجا آمده اند و تبریک هایشان
را گفته اند. خوشبختی، سالهای خوب طولانی همراه با شادی، شیرینی و خلاصه هر چیز
خوبی را که می توان تصور کرد، برایشان آرزو کرده اند.
آن دو خندیدند، تشکر کردند، دست ها را فشردند، گونه ها را
بوسیدند- هر چند بعضی از بوسه ها به خطا رفته و در هوا معلق شدند- چون همانگونه که
گونه ها برای بوسیدن جلو آورده می شوند، همانطور هم باید فاصله ی معینی را حفظ کرد
و به گونه ای دور از دسترس ماند. بوسه هائی که با شلب نسبتا بلندی در نزدیکی لاله ی گوش می
نشینند. و یا بوسه هائی از گونه، با تصادم های غیر منتظره، غافلگیرکننده،
ناخوشایند و ناجور. ..."
و آخرین فصل کتاب با نام «جادوی طبیعت» که با شش نوشته ی زیبایش
خواننده را مسحور می کند.
من برای ترجمه از پنجمین و آخرین فصل کتاب، داستان «مارک هامر» - Marc Hamer
- با عنوان «مرغان دریائی علف ها را
ریشه کن می کنند» - Die Möwen rupfen Gras aus – را انتخاب کردم.
«مارک
هامر» شاعر طبیعت، زیبائی ها و رنگارنگی آن است. کمتر نویسنده ای را می شناسم که
در مورد ظرائف و چیزهای پیش پا افتاده ی طبیعت چنین استادانه بنویسد و بتواند آنرا
با همه ی عظمت اش در جمله ها بگنجاند.
داستان
کوتاه، از نظر خلق تصاویر و شیوائی جمله هایش به شعر پهلو می زند:
مرغان دریائی
علف ها را ریشه کن می کنند
ساعت
پنج و سی دقیقه است. کنسرت سایه روشن صبحگاهی مجموعه ای از آواهای پرندگان است که
همچون موجی ترا در بر می گیرد.
سپس موج سهمگین
صداهای جدید آدمهائی که از جایشان برخاسته و همچون مد دریا به هر جهتی یورش می
برند.
ماشین باری که
غرش کنان می گذرد و آرامش بعد از آن.
همچون گیاه
بابا آدم - Klette - چسبیده ام به خانه و سعی
می کنم شروع روزی بیگانه با من و آسمانی که انگار قطرات صورتی رنگی را تراوش می کند، نادیده بگیرم.
همانگونه که در
مقابل در پشتی باز خانه نشسته ام، اشعاری لیریک از کتاب «زمانی در جهنم» اثر
«آرتور رمبو» را به فرانسه می خوانم و با زحمت فراوان سعی در فهمیدن آنها می کنم؛
زبان فرانسه ای که من آنرا بدون معلم یاد گرفته ام، برای اینکار خیلی متواضع است.
باران
شروع می شود و همراه با
من پشتم و زمین
تشنه نیز شادی می کنند. کار کردن بس است، امروز در خانه خواهم ماند.
درخت های گیلاس
زیر سنگینی آب باران خم
می شوند، برگهای
بر زمین ریخته شده، قهوه ای شده و مسیر رفت و آمد را تبدیل به سرسره ای می کنند که
زنان مسن هنگام گذر از آن تلو تلو می خورند.
رگبار شدید
باران می گذرد و هنگام
گذرش قطرات
درشت اش بر روی شیروانی پشت بامها بالا و پائین پریده و جست و خیز می کنند.
رگبار شدیدتری
بر روی آسفالت ضرب می گیرد.
ابرها به سرعت
ناپدید می شوند و آفتاب نیمه جان دست دومی وارد صحنه می شود. درختچه ی به گل نشسته ی یاس امین الدوله چکه می
کند.
اجبار به ترک
این زندگی زمینی با بوهایش، با رطوبت اش، با گرما و سرمایش در فشار متغیر هوا چقدر
نفرت انگیز خواهد بود.
هنگامی که در
کارخانه و پشت میز کار می کردم و از زندگی بیرون شهر و چرخش طبیعت و
آب و هوا بریده شده بودم، از واقعیت وجودی خودم به عنوان موجودی میرا دور شده بودم
و فراموش کرده بودم که موجودی انسانی در این جهان هستم. بعضا شبیه ماشینی برنامه ریزی
شده بودم که وظیفه اش تولید و مصرف است. رفتار و کردارم به نظرم بیگانه و آلوده به ناپاکی بودند.
درختان گیلاس در مقابل آسمان تیره ی اخمو بی
هیچ حرکتی ایستاده اند.
مرد بداخلاقی
که در کوچه ی ما زندگی می کند، از جلویم می گذرد. سایه ای ندارد و لباس جین تناش است. از لای شیشه ی خیس پنجره، رنگهای
روشن تیره و تار دیده می شوند. با خود می اندیشم، خانه را ترک بکنم. شاید هم
همینجا بمانم و چکیدن دانه های درشت و سنگین آب را از روی شیروانی موقعی که با رگههائی به رنگ روغنی آبی رنگ بر روی
آسفالت ضرب می گیرند، تماشا بکنم. گربه ام میمی خودش را در کنارم جمع می کند و ما
با همدیگر آرامشی درونی را تقسیم می کنیم.
یک جفت سُهره با
کله های سیاه شان بر روی بوته ی گل سرخ نشسته اند.
پا به سن گذاشته ام، باید نشسته بند کفش هایم
را ببندم.
چه می شود کرد،
امری است که باید قبول کرد. امروز از مزارع دوری خواهم گزید، بیشه ها را به کلاغ
ها واگذار کرده در خانه خواهم ماند تا در اینباره بنویسم. در حافظه ام خودم را هنوز سر حال، قوی، سالم و جوان حس می کنم. فراموش
میکنم که چقدر خسته هستم و وقتی که گوشه ای می نشینم و استراحت می کنم، احساس
خستگی مفرط می کنم. پاهایم درد می کنند و در قفسه ی سینه ام تنگی فشاری را حس می
کنم.
پا به سن گذاشتن با خود
کمی حزن و اندوه به همراه دارد؛ زندگی رنگ عوض می کند و شخص دیگر به یقین می داند،
چیزهائی که می بایستی قبلا اتفاق بیفتند، دیگر به واقعیت نخواهند پیوست. در عوض
احساس آزادی معینی به آدم دست می دهد، مسئولیت ها کمتر و کمتر می شوند و فضا برای
خلاقیت باز می شود. کم و زیاد هر دو ممکن هستند: سالمند شدن شمشیری دو لبه است. احتمالا
اکنون بهترین دوران خلاقیت خود را زندگی می کنم و لذت بردن از خیلی چیزها را بهتر
و بیشتر درک می کنم. زندگی با مزه تر شده است، طوری که بعضا از خنده روده بر می
شویم و دیگر هیچ چیزی را جدی نمی گیریم. مادیات در زندگی ام رل کمتری بازی می کنند
ولی نسبت به قبل از هر چیزی لذت بیشتری می برم. خوشبخت هستیم و با دید بهتری به
قضایا می نگریم و با موانع راحت تر کنار می آئیم.
هر روز یک ساعت و بعضا
دو ساعت مدیتیشن می کنم و اینگونه خودم را خوشبخت حس می کنم.
ساعت ها سپری شده اند و
کسی از جلو پنجره رد نشده است. مرغان دریائی چمن ها را از ریشه کنده و با خود به
پشت بام حمل می کنند. زمان می گذرد و هوا کم کم تاریک می شود. زاغچه ای با چشمان
آبی کم رنگ سنگ مانندش از پشت پرچین خانه مرا نظاره می کند و نگاهش همچون آهنربائی
توجه مرا به خود جذب می کند. مرغان دریائی به کار خود مشغول هستند. باد ماه می مثل
همیشه در حال وزیدن و کندن آخرین شکوفه های باقیمانده بر شاخه ها است، باد شکوفه
های روی زمین را جارو می کند، باران سنگینی شروع می شود و آب لابلای شکاف های سنگ
ها را پر می کند. به نظاره ی طوفانی که خیابان را شلاق می زند، ایستاده ام و به
بادی که به آرامی با تاریکی یکی می شود، گوش فرا می دهم. هوای طوفانی زمان خوبی
برای من است.
طوفان سه روز ادامه پیدا
می کند. در خانه می مانم، چائی می نوشم، کتاب می خوانم و با شادی گذار هوای طوفانی
را نظاره می کنم، با یقین به اینکه منهم یک شکوفه هستم.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
«برتولد برشت» - Bertolt
Brecht
-: نویسنده، شاعر و مهمتر از همه نمایشنامه نویس آلمانی برای خواننده ی آثار ادبی
در ایران به اندازه ی کافی شناخته شده است.
آثاری
از او همچون «دایره ی گچی قفقازی»، «زندگی گالیله»، «ننه دلاور و فرزندان او»، «زن
خوب ایالت سچوان» و «استثنا و قاعده» در طول چندین دهه بارها در ایران روی صحنه رفته
اند.
«گئزینه
دامِل» - Gesine Dammel–:
خانم «دامل» به غیر از تهیه ی کتابهای سرگرم کننده برای کودکان و نوجوانان، همچنین
به کار جمع آوری گلچینی از آثار ادبی و تهیه ی آنتالوژی از کارهای نویسندگان مختلف
برای انتشاراتی آلمانی «اینزِل» مشغول است.
از کارهای مهم او می توان از تهیه ی گلچین های ادبی همچون
«نشاط خواندن»، «روزی از زندگی»، «در سرزمین اسرار انگیز کتاب ها»، «اشعار عاشقانه
برای زنان» و «گلبرگی از اشعار» را نام برد.
«آنجلس
ماسترِتا» - Angeles
Mastretta -: روزنامه نگار، نویسنده و یکی از
نمایندگان نامدار ادبیات مدرن مکزیک محسوب می شود. از مهمترین رمانهای او می توان «جانم
را بگیر!...»، «سودای عشق» و «هیچ ابدیتی چون من نیست» را نام برد.
«راینر
ماریا ریلکه» - Rainer
Maria Rilke
-: «راینر ماریا ریلکه» یکی از بزرگترین شعرای آلمانی زبان یک قرن اخیر محسوب می
شود. او را می توان نماینده ی شعر لیریک مدرن آلمان نامید.
«ریلکه»
شاعر معنای هستی، آفرینش، مرگ و ابدیت است. آثار «راینر ماریا ریلکه» غیر از
زیبائی شاعرانه و موسیقی شعری، مشحون از صحنه های اعجاب انگیز هستند. احساس درونی
انسان مشغولیت اصلی ذهن شاعرانه ی «ریلکه» محسوب می شود.
آثار
چندی همچون «نامه هائی به یک شاعر جوان»، «مرثیه های دوئینو» و «سونت هائی برای
اورفئوس» از او به فارسی ترجمه شده اند.
«اولکریه
دئره سنر» - Ulrike Draesner -:
نویسنده ی معاصر آلمانی که از طرف خوانندگان آثارش بخاطر بکار بردن زبانی شاعرانه
و لیریک مورد تحسین قرار گرفته است. «دئره سنر» برای آثار مختلف اش برنده ی جوایز
متعددی شده است.
«مئشتهیلد
گروسمن» - Mechthild
Grossman -:
هنرپیشه ی زن آلمانی و بازیگر تئاتر و سریال های تلویزیونی است.
«ماری سابینه روگر» - Marie Sabine
Roger –: نویسنده و رمان نویس فرانسوی که آثارش از فاصله ی طبقاتی و
روابط اجتماعی در جامعه حکایت می کنند. خانم «روگر» همچنین شهرت خود را مدیون آثار
متعددش برای کودکان و نوجوانان است. از رمان «لابیرنت کلمات» او فیلم سینمائی با
همین نام در فرانسه تهیه شده است.

No comments:
Post a Comment