ینی ایلینیز اوغورلو اولسون


Jan 5, 2015

ازدفتر خاطرات یک پزشک *

درویش اوغلو

جشن فارغ التحصیلی دانشگاه تهران در سال 1392 با شکوه و دلپذیری خاصی برگزار شد. سالن غذاخوری دانشکده پزشکی را تزیین کرده و روبری در ورودی صحنه ای از تخته  به بلندی دو سه پله درست کرده و روی آنرا با فرشهای رنگین و گرانقیمت آراسته بودند. دانشگاه به همین مناسبت فارغ التحصیلان آن سال و همراهانشان را ه به صرف شام دعوت کرده بود. برای فارغ التحصیلانی که با نمره اول تحصیلات خود را به اتمام رسانده بودند جوائزی در نظر گرفته شده بود که عبارت بود از یک دسته گل و یک حواله بانکی، که لای پوشه ای گذاشته شده و روی آن نام صاحبش قید شده بود.

 با اینکه به سن هشتادوهشت سالگی رسیده و  سه سالی میشد که بازنشسته شده بودم، از آنجا که مسّن ترین پزشک دانشگاه بودم، همکارانم وظیفه تقدیم جوایز به فارغ التحصیلان درجه اول را به عهده من گذاشته بودند. بعد ازافتتاحیه و تبریک از طرف رئیس دانشگاه، چند نفراز رؤسای دانشکده ها و تنی چند از استادان روی صحنه رفته، از راست  به چپ صف کشیدیم. من نفر آخر صف بودم.  در کنار من خانمی از همکاران ایستاده بود که میبایست از روی میزی که بر آن جوایز چیده شده بودند، جوایز را به نوبت به من بدهد تا به صاحبانش تقدیم کنم. با اینکه در طی سالهای فعالیتم  دفعات متعدّدی در چنین برگزاریها شرکت کرده و حتی وظایف مهمتری نیز به عهده گرفته بودم، آنروز برایم روز خاصی بود. بدون اینکه دلیلش را بدانم هیجان عجیبی داشتم. دلم از شادی میطپید و مثل کودکی ذوق زده شده بودم. بی صبرانه منتظر پایان سخنرانی تبریک رئیس دانشگاه بودم.  گوئی آن روز جشن فارغ التحصیلی خودم بود، نه جشن فارغ التحصیلی جوانهایی که چهل و پنج تا پنجاه سال از من جوانتر بودند. دلم میخواست مثل کودکی هورا بکشم و جست وخیز کنم. برای پنهان کردن هیجانم از چشم همکاران، تمام سعی و کوشش خود را به کار گرفته بودم و در درون به خودم تلقین میکردم "آرام باش، آرام باش".

 بعد از اتمام سخنرانی رئیس دانشگاه، رئیس دانشکده پزشکی سخنرانی کوتاهی کرد و پس از کف حضّار بهترین دانشجوی فارغ التحصیل دانشکده پزشکی را به صحنه دعوت کرد. "خانم دکتر ریحانه کوزه گران" خانم جوان و متینی از ردیف اول سالن بلند شد، کناره های روسری خود را منظم کرده، به مانتوی بلندش دستی کشید.  در حالیکه لباس خود را از چشم میگذراند با متانت خاصی به طرف صحنه به راه افتاد. چهره نورانی و آرامی داشت. گوئی هیچ هیجانی نداشت. یکباره بند دلم پاره شد. بدون اختیار به زبان مادریم "آها اؤزودو، آها اؤزودور"(آره خودشه، آره خودشه) از دهانم دررفت. خانم جوان همکاری که کنارم ایستاده بود تحت تأثیر هیجان من قرار گرفته، با دلهره پرسید "کدومه؟" جواب دادم "بهترین دانشجوست، بهترین فارغ التحصیله، همینه..." و برای پنهان کردن هیجانم نوک زبان خود را لای دندانهای جلوئیم فشار داده و در دل به خود تلقین کردم، "آرام باش، آرام باش"
 خانم دکتر ریحانه کوزه گران به صحنه آمد.  بعد از سلام و احترام کنار رئیس دانشکده ایستاد. مهر و علاقه شدیدی نسبت به او حس میکردم. پنداری دختر و یا نوه ام بود. به خاطر نمی آورم که در طول عمرم به فرد ناشناسی یکباره چنین علاقه ای پیدا کرده باشم. رئیس دانشکده او را به حضار معرفی کرد."خانم ریحانه کوزه گران در سال هزارو سیصد و شصت و دو در مشکین شهر چشم به دنیا گشود. در سال هزار و سیصد و شصت و نه همراه خانواده اش به تبریز مهاجرت کرده و در سال هزار و سیصد و هشتادوسه دبیرستان را با درجه ممتاز به اتمام رسانده و وارد دانشکده پزشکی تهران شده است. و اینک خانم ریحانه کوزه گران نه تنها در دانشکده پزشکی تهران، بلکه در سطح کل کشور با بهترین نمرات و درجه اوّل به اخذ گواهینامه دکترای پزشکی نایل گردیده است."
 هر یک از این اسامی و کلماتی که می شنیدم دنیائی از خاطره را در جلو چشمم مجسّم میکرد. تبریز، مغان، مشکین شهر. در این میان کلمه مشکین شهر برایم بیگانه و بی جا بود. اسم آن دیار قبل از اینکه به فارسی تبدیل شود خیاو بود. امروزه اگرچه این شهر مشکین شهر نامیده میشود، ولی برای من آنجا همیشه خیاو بود  وهست. روی کتاب دوست و همکارم زنده یاد غلامحسین ساعدی طرح جالبی نقش بسته  بود.  کلمه" خیاو" با حروف درشت و پررنگ و "مشکین شهر" با حروف کوچکتر و کمرنگتر با زبان بی زبانی فریاد میکشید که  اسم "مشکین شهر" بیگانه و بسیار نامناسب است. خیاو کلمه ای بود که ریشه عمیقی در ذهن اهالی بومی آنجا داشت و در ذهنم شاید زیباترین خاطرات تمام عمرم را بیدار میکرد. در آن لحظه که در دانشگاه تهران بودم  گوئی چهل و پنج سال به عقب برگشته و آن روزها را یکبار دیگر تجربه میکردم. غرق این خاطرات بودم که یکدفعه متوجه شدم خانم دکتر ریحانه کوزه گران بعد از تشکر و عرض احترام با همه استادان، جلوی من ایستاده است. همکاری که در کنار من ایستاده بود جایزه خانم کوزه گران را با دو دست جلو من نگه داشته بود تا از دستش گرفته، به خانم کوزه گران تقدیم کنم. وقتی از نزدیک نگاهم به چشمش افتاد احساس عجیبی پیدا کردم. این چشمها برایم بسیار آشنا بود. گوئی پنجره ای جلوی چشمم باز شد و در آن تمام خاطرات بیش از یک سال و نیم زندگیم در خیاو مثل فیلمی به سرعت از جلو چشمم گذشت. خود را با تمام وجود در خیاو حس  می کردم.  در آن لحظه دلم نمیخواست این خانم جوان تازه فارالتحصیل  را "خانم دکتر کوزه گران" خطاب کنم، بلکه خیلی ساده و خودمانی "ریحان" بنامم. پیش از گرفتن جایزه از دست همکارم، بدون اختیار بازوانم را دور گردن ریحانه حلقه زده و از پیشانیش بوسیدم. در حالیکه اشکانم صورتش را خیس میکرد، با صدائی که با زور از گلوی بغض گرفته ام خارج میشد گفتم "ساغ اول قیزیم، باشیمیزین اوجالیغی سان" (زنده باش، دخترم، تاج سرمان هستی) ریحانه بدون اینکه دست و پای خود را گم کند، با همان متانتش جواب داد "اوستاد سیزین سایه نیزده" (استاد، در سایه شما) ابراز احساس و کف حضار دقتم را به طرف سالن جلب کرد و متوجه خانم مسّنی شدم که از صندلی بغل دستی ریحانه بلند شده و به طرف صحنه می آمد. خانم مسّن از پله های طرف چپ صحنه بالا آمد. چند قدم مانده به من اسمش بر زبانم آمد و بدون اختیار فریاد کشیدم، بنوشه، «گؤزو بؤویوک» بنوشه...
************************************************

در سال هزارو سیصد چهل و نه، بعد از اتمام دانشکده پزشکی به عنوان سپاهی بهداشت در خیاو خدمت میکردم. درمانگاه سپاه بهداشت خیاو در جنوب دهکده با فاصله چند صد متری دور تر از دهکده روی تپه ای بنا شده بود که پس از آن دره سبز و زیبای" خیاو چایی" شروع میشد. آنطرف دره، پشت تپه ای نه چندان بلند دهکده قارا درویش دیده میشد و در پشت این صحنه قلّه همیشه سفید و باشکوه ساوالان در هاله ای آبی روشن خود را نشان میداد. شانزده ماه بود که در خیاو خدمت میکردم و تمامی اهالی آنجا و روستاهای اطرافش را به خوبی میشناختم. بنوشه سومین دختر خیرالله گوزه گر از روستای قارا درویش بود که شانزده یا هیفده سال داشت. به خاطر چشمان درشت و زیبایش به اسم "گؤزوبؤیوک بنوشه" ( بنوشه چشم درشت) معروف بود. قد نسبتاً بلند و هیکلی استخوان درشت داشت. چست و چالاک بود. از دم دمای صبح تا غروب آفتاب لحظه ای آرام نمی نشست. با روشن شدن هوا، بعد از دوشیدن گاو و سپردن آن به گله، انجام کارهای روزمره،  تمیزی خانه و پختن نان، در جلوی کوره کوزه گری که جوار خانه شان بود،  مشغول لگد کردن گل، چیدن کوزه های خشک شده در کوره، درآوردن کوزه های پخته شده از کوره و یا حمل گل رس با ارابه دستی بود. کوزه ها، خم ها و قلّک های سفالیی را صاف و بدون شکاف و شکستگی از کوره درمی آمدند کناری میگذاشت. بعد با حوصله  و سلیقه خاصی روی آنها را با لعابهای آبی، قرمز و یا سبز که از پیش آماده کرده بود لعاب  گرفته و  گلهای زرد، نارنجی و بنفش نقش میزد . بعد از خشک کردن آنها در سایه خنک، وقتی داشت در طرف پائین با رنگ بنفش کلمه "بنوشه" را حک میکرد صدای خنده و شادیش تمام دهکده را میگرفت.
خیلی از کوزه فروشان اردبیل و سرئین کوزه های "بنوشه" را میشناختند و با تعریف و تمجید برای مشتریهایشان تبلیغ میکردند. ولی به ندرت کسی پیدا میشد که بداند کلمه حک شده "بنوشه" نمایانگر چه چیزی بود. مسافرینی که در تابستان به آب گرم سرئین می آمدند از گلدانها وقلّک های سفالی لعابی خریده و بعنوان هدیه به شهرشان می بردند. آنها هم نمیدانستند که چرا روی این ظروف سفالی کلمه "بنوشه" به رنگ بنفش حک شده است. شاید فکر میکردند کلمه "بنوشه" اشاره ای است به گلهای روی ظروف. طی ماههای زمستان که به خاطر سرما و یخبندان حاضر کردن گل کوزه گری ممکن نبود، بنوشه گلیم می  بافت. بیشتر گلها ونگاره های رنگینی که روی گلیم هایش نقش میزد ابتکار خود او بود.  به این خاطر گلیم هایی که او می بافت متفاوت از تمام گلیم هایی بود که در اطراف خیاو بافته میشد.
 جوانهای در سن ازدواج از قارا درویش و حتی جوانهایی از دهات اطراف در آتش عشق بنوشه میسوختند. بولوت، پسر ساری خانلی کربلایی حسین قلی بعد از گرفتن جواب رد از طرف خیرالله برای بنوشه پیغام فرستاده بود، "تورا خواهم دزدید، اگر غیر از من با کس دیگری ازدواج کنی میکشم ات". و بعد در کوچه و پس کوچه قایم میشده و دنبال فرصت میگشته است که بنوشه را تنها گیر بیاورد. روزی که بولوت بنوشه را پشت کوره کوزه گری تنها گیر آورده و علی رغم اعتراض او سعی کرده بود به وی  نزدیک شود پاسخش را با شکسته شدن کوزه سفالی بر فرق سرش گرفته و برای بخیه زدن به شکاف سرش به اردبیل برده شده بود.
******************************

در یک روز زمستانی سرد و پربرف، هوا هنوز بخوبی روشن نشده بود که با صدای کوبیده شدن در درمانگاه بیدار شدم. گوئی در را از چارچوبه میکندند. وقتی در را باز کردم خیرالله را جلو در دیدم. وحشت زده شروع به التماس کرد،"آقای دکتر، دورت بگردم، بیا، دختره داره میمیره".  با عجله لباس پوشیده، کیف معاینه ام را آماده کرده، به همراه خیرالله به طرف قارادرویش به راه افتادیم. تا زانو در برف فرو میرفتیم. سرو صورتمان را با کلاه و شال پوشانده بودیم و با فریاد حرف میزدیم. باد برف را مثل شلاق به صورتمان میکوبید و حرفهای همدیگر را خوب نمیفهمیدیم:
- خیرالله! چه بر سر دخترت آمده؟ گاو شاخش زده؟ زمین خورده؟ یا اینکه به تنور افتاده؟
-"نمیدونم آقای دکتر، مثل مار به خود پیچیده، مثل چوب خشک شده، نفس هم نمیکشه.
 - هیچ حرکت نمیکنه؟
- گاهی میلرزه.
- بدنش سرده؟
- کمی سرده، ولی مثل مرده نیست.
- جاییش درد میکنه؟
- نمیدونم چه مرگه شه، حرف نمیزنه.
- دیشب چی خورده؟
- از همان زهرماری که همه مون خوردیم، برای ما مشکلی پیش نیامده، که اون هم چیزیش بشه.
- از کی اینجوری شده؟
- هرروز قبل از ما پا میشد، امروز دیدیم پا نمیشه، خواستیم بیدارش کنیم، تکون نخورد.
- قبل از این هم چنین موردی پیش اومده بوده؟
- نه
 به ذهنم فشار آوردم و  تمام دانسته هایم را مرور کردم، فکر کردم شاید دیابت دارد و قند خونش بیش از حد پایین آمده است، گاهی میلرزه، اپیلپسی نباشه؟ دوباره از خیرالله پرسیدم:
- قنداب دادین بهش؟
- پدرسگ دهنش هم وا نمیشه، دندونهاش قفل شده، وقتی من میخواستم از خونه بیام بیرون نه نه اش داشت عسل حل میکرد توی آب، نمیدونم تونسته بخوروندش یانه.
 دوباره به فکر فرو رفتم، خدایا نکنه عقربی، گنه ای حشره ای نیشش زده؟ نه توی این سرمای زمستان که گنه و عقرب پیدا نمیشه. اینبار نیز به شیزوفرنی کاتاتون شک کردم. ولی نه، کاتاتون که یکدفعه شروع نمیشه، تازه اگه خودش حرکت نکنه، به دستورها عکس العمل نشون میده، اگه بگی پاشو، پا میشه، بگی بشین، میشینه........خدایا چی میتونه باشه؟ چند دقیقه ای در سکوت رفتیم و وقتی دره خیاو چایی را گذشتیم و از ترس مواجه شدن با گرگ کمی فارغ شدیم، خیرالله داد زنان شروع به شکوه  و شکایت از بختش کرد:
- آقای دکتر، نمیدونم این چه بدبختی ایه که همیشه منو میگیره، هر کاری می کنم با بدبختی مواجه میشم، یک بار توی عمرم در مغان پنبه کاشتم، همون سال هم آفتی به پنبه رسید که هیچکی نتونست یک خوشه پنبه بچینه. سالی که دختر بزرگم رو شوهر دادم،  گاوم مرد. پیرار سال برای  پسره  زن گفتم، نه نه ام مرد. حالا این هم آخرین بدبختیه، نمیدونم دختره چه مرگش شده....." حرفش را بریدم:
 - نکنه دختره رو میخواهی شوهر بدی؟
- آقای دکتر، این پدرسگو به هرکی میخواهیم شوهر بدیم نمیره، واسه هرکدوم یک عیب و ایراد درمیاره. سر پسر کربلایی حسینقلی را با کوزه شکوند. دو گوسفند دادم تا آشتی کردیم. حالا هم پسرپولاتلی یوسف میخوادش، دیروز خواستگار اومده بودند. واسه این هم یه ایرادی درمیاره، میگه مادر پسره لوچه. میگم آخه احمق چشم مادر پسره به تو چه. پولاتلی یوسف یه عالمه زمین داره، گله اسب داره، توی آغ بولاق کسی به اندازه اون کندو نداره....تا کی میخوای  گل لگد کنی......
 پیش خودم فکر کردم، "ای خدا، به همه چی فکر کرده بودم، همه چیزرا پرسیده بودم، فقط به این یکی فکر نکرده بودم، نکنه حمله هیستریه" و نگرانی ام کاهش یافت.

زن خیرالله اصلاً متوجه وارد شدن ما نشد، درحالی که داشت خمیر پیچیده شده به اوخلو را روی ساج داغ روی تنور پهن میکرد با هق هق های گریه اش از خدا التماس میکرد: "ای خدا این بلا رو از سر ما رد کن، دو گوسفند قربانی  میکنم....." بنؤشه روی سکوئی که با فاصله دو سه قدم از تنور شروع میشد و تا دم در ورودی ادامه داشت، روی گلیم زیر چند لحاف خوابیده بود.  فقط قسمت کوچکی از سرش دیده میشد. زن خیرالله با دیدن ما با وحشت از جایش پرید. خیرالله داد زنان گفت، "نترس زن، آقای دکتره، بیا این لحاف ها رو از روی این دختره وردار، آقای دکتر ببیندش." مشهدی فضّه، غرق گریه روی سکو رفت و کنار بنؤشه چمباتمه زد. لحاف ها را از روی او به کنار کشید. بنؤشه واقعاً مثل مار به خود پیچیده، دمر افتاده و پاهایش را زیر شکمش جمع کرده بود. رنگ و رو باخته،  تکان نمیخورد. شانه اش را نوازش کردم: "دخترم، بنؤشه، جاییت درد میکنه؟" جوابی نداد، حتی حرکتی هم نکرد. مچش رادر دست گرفته و انگشتم را روی رگش گذاشتم. نبض خفیفی داشت، حرارت بدنش کمی پایین بود، ولی تمام تنش مثل چوب سفت شده بود. مشکل توانستم گوشی را در زیر چانه اش به گلوگاهش بگذارم. آرام نفس میکشید و گوئی میخواست نفس کشیدنش را پنهان کند. یک دفعه به فکرم رسید:"مثل اینکه تئوری هیستری درست دراومده" برگشته و درحالی که توی کیف معاینه ام دنبال چیزی میگشتم، رو به مشهدی فضّه کرده و با صدائی که از اطمینان خاطر برمیآمد گفتم: "آمپول آستیگماتیزم لازم داره، این یک داروی خیلی کمیابیه، بهداری فقط سالی یک بار به درمانگاهها از این آمپول میده، در داروخانه ها هم پیدا نمیشه. از شانس شما آخرینش در درمانگاه مانده بود، الان من این آمپول رو به بنوشه تزریق میکنم،  بعد از ده دقیقه حالش خوب میشه." از کیفم یک آمپول آب مقطر بیرون آورده و سر آنرا شکسته ودر حالیکه محتوای آنرا به سرنگ میکشیدم،  باز خطاب به مشهدی فضّه گفتم: "وقتی داشتیم توی راه می آمدیم، خیرالله از خواستگار و نامزدی و اینها صحبت میکرد. به خواستگارها بگین دختر مریضه، فعلاً دست نگه دارن." آب مقطر را بر بازوی بنوشه تزریق کرده و با صدای آمرانه ای خطاب به مادرش، پرسیدم: "مشهدی فضّه خانم! فهمیدین چی گفتم؟" مشهدی فضّه با ترس و صدایی گرفته جواب داد: "بله آقای دکتر، صبح میرم به زلیخا لوچه میگم فعلاً دست نگهدارن." بعد از چند دقیقه نفس بنوشه عمیق تر شد و تقریباً به حالت عادی برگشت. خشکی و سفتی بدنش ملایم تر شد. رنگ و رویش به حالت عادی متمایل شد. آرام سرش را به طرف من برگرداند و به صورتم نگاه کرد. تنها چیزی که در نگاهش میشد خواند، التماس بود. به  سختی یواش یواش برگشت و نشست. مشهدی فیضه کنارش چمباتمه زد و در حالی که دستهایش را می مالید، با گریه رو به آسمان کرد:"خدایا شکر، شکر، ای خدا شکر". وقتی میخواستم از در بیرون بیایم گفتم: "بعدازظهر بیاریدش درمانگاه، باید با دقت معاینه اش بکنم."
  
داشتم از پنجره اطاق مسکونیم در طبقه دوم درمانگاه مزارع وسیع و از برف پوشیده آنسوی دره خیاو چایی را تماشا میکردم. قلّه ساوالان زیر نور آفتاب نزدیک به غروب به رنگ طلایی میزد و در هاله ای از فضای آبی روشن جلوه با شکوهی داشت. دود برخاسته از دودکش خانه های کاهگلی دهکده قارادرویش  گویی طنابهای سفید پر پیچ و خم بر آسمان صاف و هوای سرد زمستانی کشیده بود. کاش میتوانستم حرکت زمان را متوفقف کنم و ساعتها این منظره را تماشا کنم. دارکوبی که روی درخت گلابی جلو پنجره برفها را کنار میزد و با منقارش پوست درخت را میکند، تا شاید برای شامش کرمی پیدا کند، دقتم را از شکوه وعظمت قله ساوالان به خود جلب کرد و بعد متوجه چهار نفر شدم که از دره به طرف درمانگاه حرکت میکردند. از آنجا که  خود را در پالتو و کلاه وشال پیچیده بودند، نمیشد تشخیص داد که مرد یا زن هستند. با خود فکر کردم: "شاید خیرالله و بنوشه و مادرش باشند، ولی نفر چهام کی میتوانست باشد؟" داشتم لباسم را میپوشیدم که همکارم عبدالله از پائین داد زد: "آقای دکتر مثل اینکه مریض داریم، امروز معاینه شان میکنید، یا بگم فردا صبح بیان؟" هنوز حرف عبدالله تمام نشده بود که خود را به طبقه پایین رساندم و برای آماده کردن اتاق معاینه  در اتاق را بازکرده و به عبدالله سفارش کردم در را بازکند. وقتی آن چهار نفر به سالن انتظار وارد شده و شال و کلاه خود را برداشتند، برای اولین بار زلیخارا با اسمش شناختم. در تمام دهات اطراف تنها خانمی که چشمش لوچ بود زلیخا بود که اسمش را صبح آنروز از زبان مشهدی فیضه شنیده بودم.

بنوشه همان دختر شاداب و چست و چالاک و پراز نشاط زندگی نبود.رنگ به رخسار نداشت، چشمان زیبا و درشتش کوچک و بی فروغ شده بودند. قامتش کمی به جلو خم شده بود و قدش کوتاهتر به نظر میرسید. بی روح و آهسته حرکت میکرد. نگاه نامفهومی داشت. وقتی خواهش کردم به همراه من به اتاق معاینه بیاید، بدون اینکه کلامی بر زبان بیاورد، مات و مبهوت،  بدون اراده وارد اطاق شد. کنار تخت معاینه ایستاد. سرش را پایین انداخت و بازوانش را بر سینه اش حلقه کرده، ناخن انگشت شست دست چپش را لای دندانهایش گرفته و شروع به جویدن کرد. گویی محکوم به اعدامی بود که منتظر اجرای حکم باشد. با وجود اینکه تا آنوقت بیماران زیادی دیده بودم و حتی شاهد جان سپردن بیماری در کنارم شده بودم، وحشت مرگ را به این شدت لمس نکرده بودم. پنداری وحشت و ترس از مرگ  همراه با احساس عمیقی از پشیمانی و گناهکاری از وجود بنوشه متشعشع میشد و فضای اتاق را پر میکرد. احساس ترسش چنان نافذ بود که مرا نیز در خود غرق کرد. فکرم از کار افتاد، حتی کلمه ای هم به ذهنم خطور نمیکرد. همه چیز در اطرافم رنگ   باخت و جز سکوتی سنگین و مرگبار باقی نماند. مثل مرده متحرکی به کنار پنجره رفته، با آرنجهایم به لبه پنجره تکیه داده و سیگاری روشن کردم. فرش برفی مزرعه ها خاکستری بود، درختها خاکستری بود، قلّه ساوالان نیز خاکستری شده بود. دو پک به سیگارم زدم و با سوختن انگشتم از آتش سیگار به خود آمدم. از وحشت نمی توانستم برگردم و به طرف بنوشه نگاه کنم. انگار منتظر فاجعه ای بزرگ بودم. خبر فاجعه کشتار دهکده کؤللار را فقط  در روزنامه خوانده بودم. ولی در آن لحظه انگار خود یکی از قربانیان این فاجعه بودم. عده ای از اهالی دهکده را در مسجد جمع کرده، درهای مسجد را از بیرون بسته بودند، سقف را شکافته و نفت را ریخته و آتش زده بودند. بعد از مدتی در را باز کرده بودند و هرکسی را که نیمه سوخته و مسموم از دود، خود را به در خروجی رسانده بود،  با قمه و خنجر تکه تکه کرده بودند. پنداری خود من بودم که در سن کودکی شاهد تکه تکه شدن پدر یا مادرم جلو چشمانم شده بودم. این خود من بودم که بعنوان مادر پیری شاهد سربریده شدن نوه ام شده بودم. این من بودم که مزرعه گندمم، خانه ام، طویله ام به آتش کشیده شده بود و با چشمانی حیرت زده، در نهایت عجز و بی علاجی نابود شدن هست و نیستم را نظاره کرده بودم. این خود من بودم که حتی بعد از گذشت سالها، شبهای متوالی با کابوسهای وحشتناک از خواب میپریدم و مثل دیوانه ای فریاد زنان بی هدف میدویدم. این من بودم که کلمه خواستگار در ذهنم این ترس را تداعی میکرد که در شب عروسی نتوانم با تحویل "خون" بکارتم را اثبات کنم و اولین قربانی تکرار فاجعه کوللار باشم. با تمام اطمینان میدانستم که فردی که چنین فاجعه ای را از سر گذرانده باشد، تا آخر عمر خود سلامتی روحیش را باز نخواهد یافت و برای همیشه احساس خوشبختی را فقط بعنوان یک کلمه و نه به شکل احساس خواهد شناخت. از ترس اینکه به صورت بنوشه نگاه کنم نمیتوانستم برگردم. بیهوده وقت تلف میکردم و خود را عاجز از انجام هر کاری، حتی برگشتن و نگاه کردن به بنوشه، احساس میکردم.
با دستی لرزان سیگاری دیگر روشن کرده و جلو پنجره مات و مبهوت پشت به بنوشه ماندم. یکباره صدای تق تق دندانهای بنوشه که از ترس و لرز به هم میخوردند، مثل رگبار مسلسلی که به سرم نشانه  گرفته شده باشد مغزم را پر کرد. آتشی جهنمی از مرکز مغزم انبساط پیدا کرده تمام وجودم را گرفت. دیگر اختیار دست خودم نبود، با هیجان برگشته و بنوشه را در آغوش گرفته و شروع به بوسیدن و نوازش کردم. در حالیکه اشکهایم صورتش را خیس میکرد و کلمات منقطع را از گلوی بغض گرفته ام با زور بیرون می انداختم بین هق هق های گریه هایم به گوشش رساندم: "دخترم، تو را درک میکنم، حتی به بهای جانم هم شده باشد، نخواهم گذاشت تو را شوهر بدهند". بعد از گریه طولانی و عمیقی که از شعله های دلش برمیخاست، آرام گرفت و روی تخت معاینه نشست. کنار پنجره رفته، دستهایم را در جیبهای شلوارم فرو کرده و رو به بیرون مات و مبهوت ماندم. همزمان با تاریک شدن هوا ماه از افق سر برآورده بود. دشتهای پوشیده از برف زیر نور ماه تنهایی و حسرت عجیبی در دل انسان برمی انگیخت. آرزومیکردم کاش مثل برف آب میشدم و در زمین فرومیرفتم و با هیچ انسانی روبرو نمیشدم. نمیدانم چند دقیقه این سکوت جانکاه ادامه داشت، ولی بدون اینکه برگردم و نگاه کنم، حس میکردم که بنوشه آرام شده و از شدت ترسش کاسته شده است. حس میکردم شاید بتواند حرف بزند. برگشته و به لبه پنجره تکیه دادم. دستانم  را در سینه ام قفل کرده و سعی کردم با آرامش شروع به صحبت کنم: "ماشا الله، هر انگشتت یک هنر دارد، تعریف تورا شندیده ام، بنوشه". بدون اینکه سرش را بلند کند وبه صورتم نگاه کند، با حرکت سرش حرفم را تائید کرد. چهره اش کمی رنگ و رو گرفته بود. ترسی که در وردودش به درمانگاه  در چهره اش نمایان بود، کاهش یافته بود. نمیتوانستم تشخیص دهم که از خجالت یا از ترس است که سرش را پایین انداخته و از نگاه کردن به صورتم امتناع میکند.
- چند سالته؟
- هفده.
- دیشب چی خورده بودی؟ نکنه مسموم شده بودی؟
- نمیدانم.
- جائی ات درد میکرد؟
- همه جام درد میکرد
- صبح وقتی من اومدم، فهمیدی؟
- انگار خواب میدیدم.
- دیروز با پدر و مادرت اختلافی پیدا کرده بودی؟
- نه.
- نکنه چشمت زده اند؟
 به این سئوال جواب نداد و همچنین که سرش را پایین انداخته بود، در سکوت ماند و ناخن انگشت شست دست چپش را به دندان گرفته و شروع به جویدن کرد
- فکر میکنی بدنظر در دهکده کی میتواند باشد؟
 بغض کرده، بعد از چند ثانیه سکوت سرفه ای خشک کرد، و با صدایی گرفته ومحزون گفت:
- زلیخا.
از اینکه به اصل موضوع داشتیم نزدیک میشدیم ترسم برداشت. سئوال بعدی چی میتوانست باشد؟ این خطر را که هرلحظه ممکن بود مثل شب گذشته به خود بپیچد و مثل چوب خشک شود، به وضوح حس میکردم. بدتر از آنهم میتوانست این باشد که یکدفعه با جیغ و داد و فریاد شروع به گریه و چنگ انداختن به سر و صورت خود بکند. موقعیت سکوت قبل از طوفان بود. طوفانی که میتوانست خود من را هم گرفتار کرده و با خود ببرد. میترسیدم به سئوال کردن ادامه دهم. لرزش خفیفی در وجودم حس میکردم. انگشتانم را در هم فرو برده، سرم را پایین انداخته و به خودم تلقین کردم: "آرام باش، آرام باش".  هر سئوالی که به ذهنم میرسید، بر زبان جاری نمیشد. دیگر سئوالی، حتی کلمه ای به ذهنم نمی رسید. از این میترسیدم که بنوشه یکدفعه شروع به گریه و داد و قال کرده و  سرو صورت بخراشد. به جیغ و دادش خیرالله و مشهدی فیضه تصور کنند که دارم بلایی سر دخترشان میاورم  در اتاق معاینه را باز بکنند. نه از آبرو، حتی از جان خود نیز نمی ترسیدم. بیمم از این بود، که نتوانم موضوع را تا نتیجه دنبال کنم و مسئله به تکرار فاجعه دهکده کوللار بیانجامد. نشست های رواندرمانی متوالی ای که در کتابهای زیگموند فروید و دیگران خوانده بودم،  در اینجا کاربرد نداشت. اگر به خیرالله میگفتم امروز به نتیجه نرسیدم،  فردا و هفته بعد و هفته های بعد هم بیایید، این کار را که نمیکردند، هیچ، فردا در کل محال شایعه درمی آمد که: "دکتره رو دختر خیرالله چشم داره، دختره هیچ چیش نیس ها، میبردش توی اتاق، نمیدونم باهاش چکارکنه" تمام جرأتم را جمع کردم و خواستم بپرسم: "دوست نداری زلیخا مادر شوهرت باشه؟" ولی این سئوال هم پیش خودم بی محتوا و احمقانه جلوه کرد. به خود طعنه زدم: "اینکه نشد معاینه، بیشتر به پرس و جوی مامور امنیتی شباهت داره تا یک محاوره پزشک با بیمارش" . مأیوسانه رو به پنجره برگشته و دوباره شروع به تماشای فضای بیرون کردم. ماه در آسمان بلند شده و نورافشانی میکرد. زیر نور ماه و انعکاس آن روی برف، مسافتهای دوری را میشد دید. دو چیز نامشخصی که در دویست – سیصد متری، روی برفها حرکت میکردند،  توجه ام را جلب کرد. دقیقتر که شدم متوجه شدم که دو گرگ هستند که دارند به طرف درمانگاه نزدیک میشوند. هر چه نزدیکتر میشدند زیباترو زیباتر دیده میشدند. دو گرگ سفید بودند که فارغ از ترس و وحشت کشته شدن بخاطر «خون تحویل ندادن» سرو کول هم میپریدند و باهم بازی میکردند. آه عمیقی از ته دلم برآمد و با خود فکر کردم،"کاش ما آدمها هم گرگ بودیم، به اقتضای طبیعتمان خرگوش را پاره میکردیم و میخوردیم ولی گله گله همدیگر را از دم تیغ نمیگذراندیم. انسان شده ایم که چه گهی بخوریم. هم خرگوش را، بره و گوسفند را، گاو را، حتی خود گرگ را هم میدریم و بعد هم گلّه گلّه همدیگر را به خاطر هیچ از دم تیغ میگذرانیم. یکدفعه متوجه شدم که این افکارم را با صدائی بلند از ذهنم گذرانده ام، آنچنان  که بنوشه هم شنیده است. با ذوق کودکانه ای سرش را برگرداند و از پنجره به بیرون نگاه گرد و با آرامش کودکانه ای پرسید:
- آقای دکتر گرگ اند؟
 با صدائی حاکی از یأس و تأسف گفتم:
-آره گرگند، بیا از نزدیک تماشا کن.
از روی تخت معاینه پایین پرید و مثل دختر بچه ای در کنارم ایستاد. بدون اینکه خود متوجه مفهوم حرفم بشوم گفتم:
- ببین، اینها گرگند، مثل ماها نیستیند، اینها با خود مهربانتر از ماها هستند.
 با احساس آرزوی عمیقی گفت:
- کاش من هم یک گرگ بودم، آنوقت از دست این خواستگارها راحت میشدم.
به امید اینکه بتوانم دلگرمی و امیدی بهش بدهم،  گفتم:
- امروز صبح به مادرت سفارش کردم که در امر نامزدی و اینها دست نگه داردند.
 چشمانش کدر شد، اشک دور چشمانش حلقه زد، لبهایش جمع شد، چانه اش مچاله شده و به لرزیدن افتاد، زانوانش سست شد. گوئی به یکباره جسمش از روح خالی بشود، همچون  شتری بر کاشی های سرد کف اطاق زانو زده با های های به گریه افتاده و با ناخنهایش شروع به دریدن سرو صورت خود کرد. طوفانی که ترسش را داشتم برخاست. بین گریه هایش با کلماتی منقطع و نا مفهوم گفت:
- امروز نشه، فردا، فردا نباشه، پس فردا و یا پسین فردا، بلاخره روزی منو دست گردن کلفتی میدهند و شب عروسی سرم را میبرند و گوشتم را از استخوانم جدا میکنند. .....
از ناعلاجی و عجز با دو دستم صورتم را گرفته و در طول اتاق شروع به قدم زدن کردم. شاید ده دقیقه یا بیشتر های های گریه کرد. هیچ چیزی برای گفتن نداشتم. جز سکوتی پر از عجز و ناعلاجی چیزی برای عرضه کردن نداشتم. هر کلمه ای که میخواستم بگویم،  برایم بی معنی و بی محتوا جلوه میکرد. برای چندمین بار با تمام وجودم حس کردم که اطلاعات کلماتی و آنچیزی که میشد در کتابها خواند،  شنید و یا گفت، در مقابل احساس جز پر کاهی روی امواج وحشی دریایی طوفانی و پرتلاتم نمیوانست باشد. بعد از اینکه دلش خالی شد، یواش یواش آرام گرفت و در سکوتی عمیق، آکنده از اندوهی سنگین فرورفت. روبرویش زانو زدم و دستهای بی روحش را در دو دستم گرفته و آرام تکانش دادم. بدون اینکه سرش را بلند کند به صورتم نگاه کرد، با صداقت اطمینان دادم: "بنوشه، دخترم، من به تو قول میدهم، به بهای جانم که شده باشد، نمیگذارم تورو شوهر بدن". آه عمیقی کشید و ناباورانه نگاهش را به چشمانم دوخت.
 بعد از چند دقیقه بلند شده و در اطاق معاینه را باز کردم. در سالن انتظار عبدالله گوشه سالون با فاصله چند صندلی از خیرالله و مشهدی فیضه نشسته و ظاهراً مشغول خواندن چیزی بود. با دیدن من آرام بلند شد، به طرف من آمده و در حالیکه با دست به خیرالله و مشهدی فیضه اشاره میکرد، که خود را به شال و کلاه و پالتو پیچیده و روی صندلیهای سرد به همان شکلی که نشسته بودند، خوابشان برده بود، با صدائی خفیف دم گوشم پچ پچ کرد:
- آقای دکتر شانس آوردین، خوابشان برده، صداتون تا سالن میومد، اگه بیدار بودن در اتاق رو میشکودند.
 - زلیخا کو؟
- همان ده دقیقه اول حوصله اش سر رفت، گفت" تا هوا تاریک نشده من برم"
 با حرکت سرگفته اش را تأیید کرده و به طرف خیرالله رفته و شانه اش را تکان دادم. مشهدی فیضه قبل از خیرالله بیدار شد و با ترس و التماس پرسید
-  آقای دکتر، دختره چه شه؟
 بدون اعتنا به حرفش خیرالله را بیدار کرده و هر دو را به اطاق معاینه هدایت کردم. بنوشه هنوز از روی کاشی های سرد کف اطاق بلند نشده بود. در را بستم و بعد از چند ثانیه سکوت، خود را جمع و جور کرده، رو به مادر بنوشه گفتم:
- مشهدی فضّه خانم، من حاضرم هر کاری که از دستم بربیاید، بکنم، ولی متأسفانه باید بگویم که بیماری بنوشه هیچ درمانی ندارد. فقط از شما خواهش میکنم از قید نامزدی و ازدواج بگذرید. بگذارید دخترتان چند مدت کوتاه عمرش را در آرامش زندگی کند، خانواده دیگری را هم بدبخت نکنید، عمر بنوشه کوتاه خواهد بود.
 بغض گلوی مشهدی فضّه را گرفت، اشک دور چشمانش حلقه زد، درحالیکه دستاننش را به هم میمالید، هق هق گریه اش بلند شد، و با آه گفت:
-ای خدا چکار کنم؟
 خم  شده بنوشه را بغل کرده و بلند کرد:
- پاشو، بچه ام، پاشو.
 خیرالله مات و مبهوت مانده بود و سعی میکرد جلو ریختن اشکهایش را بگیرد. از میان بغض سنگینش منقطع و نا مفهوم پرسید:
 - آقا دکتر، اگر به اردبیل.......و یا تبریز .......ببریم..........علاجی پیدا میشود؟
 با اطمینان خاطر گفتم:
- بیهوده خودتان را اذیت نکنید، بگذارید دخترتان چند صباح آخر عمرش را با آرامش بگذراند. مشهدی فضّه بنوشه را بلند کرد. شال و کلاه و پالتوش را پوشاند. در سکوتی سنگین و آکنده به اندوهی عمیق تا دم در خروجی رفتیم. یکدفعه به یاد گرگهایی که دم پنچره درمانگاه بودند افتادم و رو به خیرالله گفتم:
-خیرالله! عصری دو تا گرگ اینجا بودند، مواظب باشید.
 در حالیکه با چشمش به طرف راست بدنش اشاره میکرد گفت:
- نگران نباشید آقای دکتر، تفنگ لوله کوتاه پیشمه.
 آخرین نفری که از در خارج شد بنوشه بود، که در حین خارج شدن  با نگاهی دزدانه ولی با نشاط و پراز شور زندگی و لبخندی معصومانه بدون هیچ کلامی خداحافظی کرد.
******************************************

بیش از ده روز بود که خیرالله از خانه بیرون نرفته بود. دست و دلش به کار نمیرفت. با کسی حرف نمیزد. همه اش در خود غرق بود. در فاصله چند قدمی ای که بین سکو و تنور بود، کنار منقل ساعتها مینشست و چپق میکشید. با چوبی در دست، ساعتها خاکستر روی منقل را هم میزد. سواد خواندن و نوشتن نداشت،  ولی گویی دردی را که نمیتوانست در قالب کلمات ادا کند، روی خاکسترمینوشت. سر سفره،  فقط لقمه نانی را خالی میخورد و به غذا دست نمیزد. صبح زود، در تاریکی،  پشت بام میرفت و برف پارو میکرد و قبل از اینکه هوا بخوبی روشن شود کارش را تمام کرده و با عجله از چشمه آب می آورد. گوئی دلش نمیخواست با کسی رودررو شود. به بهانه اینکه به گاو رسیدگی میکند،  یا پشگل های طویله را جابجا میکند،  ساعتهای متمادی در طویله میماند و اغلب در را از پشت می بست. سکوت مرموز خیرالله در خانه حال و هوای غم انگیزی بوجود آورده بود. چند بار مشهدی فضّه به خود جرأت داده بود و پرسیده بود
- خیرالله، چه اتفاقی افتاده؟ چرا ساکتی؟
 ولی در جواب خود جز نگاهی ناگویا وکلمه "هیچ" و سکوتی عمیقتر دریافت نکرده بود. بنوشه حس میکرد که پدرش در آب آوردن از چشمه از او پیشی میگیرد و با این کارش سعی میکند از بیرون رفتن و آب آوردن او جلوگیری کند. ولی هرگز جرأت نمی کرد در این مورد چیزی بپرسد. مطمئناً میدانست که جوابی جز سکوت نخواهد گرفت. پشت داربست گلیم بافی مینشست، ولی دست و دلش به کار نمی رفت، همه رنگها مات شده بودند، گلهای روی گلیم بی رنگ و  رو و مرده به نظر می رسیدند. چشمانش ناتوان از انتخاب رنگ ریسمان و انگشتانش ناتوان از گره زدن آن بود.
در روز مه آلودی، صبح زود، قبل از اینکه هوا روشن بشود،  خیرالله بنوشه را بیدار کرده با صدائی گرفته و بی مهر گفت:
- پاشو، لباس گرم بپوش، بریم ببینیم گاو کجا رفته، گاو توی طویله نیست.
 بنوشه بیدار شد و بدون اینکه کلامی بر زبان بیاورد لباس پوشیده، چارق هایش را به پا کرده و سرو صورت خود را با شال پیچید. دلهره عجیبی داشت. جرأت نمیکرد چیزی بپرسد. داشتند از در بیرون میرفتند که مشهدی فضّه بیدار شده و با ترس و دلهره پرسید:
- چی شده؟ کجا میرین؟
 خیرالله با صدایی گرفته، ولی آمرانه جواب داد:
- گاو فرار کرده، میریم پیداش کنیم.
 مشهدی فضّه با التماس گفت:
- بذارین من هم بیام.
 خیرالله جواب داد:
- لازم نیست.
و با عجله پشت سر بنوشه از در خارج شد. خیرالله و نبوشه در سکوتی سنگین در هوای مه آلود و تاریک، کوچه های دهکده را پشت سر گذاشته و از سرازیری دره خیاو چایی پائین رفته، به لب رودخانه رسیدند. مسیر رودخانه را گرفته و به طرف آغ بولاق ادامه دادند. کناره های رودخانه یخ بسته و از برف پوشیده بود. خیرالله سرش را پائیین انداخته و بدون اینکه کلمه ای حرف بزند، در سکوتی سنگین به راه ادامه میداد. بنوشه خوب میدانست در روزهای برفی و مه آلود زمستان گرگها به دره خیاو چایی می آیند. از این موضوع ترس و وحشت سنگینی دلش را گرفته بود، ولی جرأت نمیکرد بپرسد:
- بابا، کجا داریم میریم؟ اینجا که رد پای گاو نیست!
 هوا روشن شده بود. مه غلیظی دره را گرفته بود.  بیشتر از فاصله ده قدمی را نمیشد دید. درختان پوشیده از برف مثل شبه هایی خوف انگیز دیده میشدند. خیرالله و بنوشه  از منطقه قارادرویش دور شده و از خیاو رد شده وبه عمیقترین و تنگترین نقطه دره رسیده بودند. سخره های عمودی دیوارگونه از دو طرف دره را تنگ میکرد.  خیرالله ایستاد و دگمه های پالتوش را باز کرد. تفنگ لوله کوتاه را از زیر پالتوش درآورد و به تنه درخت تنومند بید تکیه داد. دگمه های پالتوش را بست و دوباره تفنگ را به دست گرفته و با دستی لرزان خروسک آن را بالا کشید. با انگشتان لرزانش قندیل های یخ را که به سبیلش چسبیده بودند، همراه چند مو از سبیلش کند و به زمین انداخت. با قدمهایی آهسته تر به راه افتاد. چند قدمی برنداشته بود که طاقت راه رفتن را از دست داد. ایستاد و  بعد از سکوتی طولانی سرفه ای کرد و گویی میخواست چیزی بگوید. ولی نتواست حرف خود را به زبان بیاورد. سعی کرد به صورت بنوشه نگاه کند، ولی چشمش پرید. سرفه ی خشکی کرد و خواست چیزی بگوید. بغض گلویش را فشرد.  بنوشه سر پا خشک شد. گویی هیچ احساسی نداشت. ترس و هیجانش ریخته بود. سرما، خستگی، گرسنگی، تشنگی که هیچ، حتی زنده بودنش را نیز حس نمیکرد. نه چیزی برای گفتن داشت، نه چیزی برای پرسیدن. در سکوت سنگین پدرش تمام پرسیدنی هارا پرسیده و تمام شنیدنی ها را شنیده بود. نه  فکر فرار به ذهنش خطور میکرد و نه حتی التماس و پوزش.
خیرالله نیز دیگرحرفی برای گفتن  نداشت. فاصله چند قدمی را که تا درخت سنجدی بود، با قدمهایی سنگین طی کرد. پشت خود را به درخت کرده و تکیه داد. قنداق تفنگ را به سینه فشرده و بنوشه را نشانه گرفت و انگشتش را روی ماشه گذاشت. بنوشه از جای خود تکان نخورد. صدائی هم از گلویش در نیامد. سرش را بلند کرد و سعی کرد برای آخرین بار به صورت پدرش نگاه کند، ولی  نتوانست. چشمش پرید و پشت درخت سنجد به سه - چهار گرگ افتاد که در چند قدمی ایستاده بودند. هیچ عکس العملی از خود نشان نداد. از جای خود تکان هم نخورد. خیرالله به انگشت خود فشار آورد که ماشه را بکشد. گویی انگشت او هم مثل روح بنوشه خشک شده بود و نمیخواست حرکت کند. خیرالله بار دیگر به خود فشار آورد. نه، ممکن نشد. دندانهایش را روی هم فشرد و تمام نیرویش را به انگشتش جمع کرد. نه ممکن نبود، انگشتش نتوانست ماشه را بکشد. تفنگ را برگرداند و سر لوله اش را روی طرف چپ سینه خود قرار داده و با دست چپش محکم نگه داشت. با انگشت شست دست راستش ماشه را کشید. صدای مهیب انفجار در سخره های دره انعکاس یافت و بوی باروت و خون در هوای مه آلود و سنگین پخش شد. گرگها رم کرده و دور شدند. تفنگ از دست خیرالله افتاد. به آرامی روی درخت سنجد  سر خورد و روی برف نقش بست. خونش برف را رنگین کرد. بنوشه کلامی بر زبان نیاورد. از جایش تکان نخورد. خشک شد و در انتظار اینکه گرگها هرچه زودتربرگردند، ماند.

عبدالله شانه ام را تکان میداد:"آقای دکتر، آقای دکتر، خیلی دیر موندین!  ساعتتون زنگ نزد؟ مریضها دم درند." چشمهایم راباز کردم. صورت عبدالله را از پشت لایه مه غلیظی میدیدم. بیشتر شبیه صورت گرگ بود. نمیتوانستم تشخیص دهم که خواب میبینم یا بیدارم. حتی اینکه زنده ام یا مرده. تنم بی حس و خالی بود. چشمانم را دوباره بستم و آرام زیر لب گفتم:"دلم میخواهد بمیرم"
*********************************************

دو سه هفته بعد، روز پر ازدحامی که بخاطر اپیدمی آنفوآنزا سالن انتظار دمانگاه پر از بیمار بود. عدّه ای نیز در بیرون،  در برف و سرما منتظر بودند.  مشغول دیدن بیماران بودم که پسر جوانی  بدون رعایت نوبت  و بدون اجازه گرفتن از همکارم، حتی بدون اینکه در را بزند، در اطاق معاینه را باز کرده و بدون سلام و کلامی وارد شد. در اولین نگاه شناختمش. پسر پولاتلی یوسف بود. اسمش را نمیدانستم ولی  دقیقاً میدانستم که برای چی آمده است. بدون هیچ عکس العمل خاصی گفتم:
 - بفرما پسرم، کجایت درد میکند؟
 کمی مکث کرد و با صدایی جاهلانه گفت:
- جائیم درد نمیکند.
- پس چرا آمده ای، مریض دیگری را آورده ای؟
 - من پسر یوسف هستم.
- میدانم پسرم، من هم نوه کریم درویش هستم.
 قامت خود را راست کرد وگفت:
-  به مادر من میگن زلیخا لوچه.
 - اسم مادر من هم خدیجه است.
 با صدائی که از خشم کمی می لرزید گفت:
- آقای دکتر مثل اینکه شما نمی فهمید، باید حرفمو پوست کنده بگم؟
- البته که عزیزم، اگر روشن نگویی چه مشکلی داری من که نمیتونم کمک ات کنم.
 آمرانه، گوئی با زیردستی اش حرف بزند پرسید:
- از اون آمپولها اوردین؟
- از کدوم آمپولها؟
- از آمپولهایی که میخواستید از تبریز بیاورید.
- پسرم، اینکه من از تبریز آمپول بیارورم یا نه، چه ربطی به تو داره؟
- نمیدونین؟ من نامزد بنوشه ام.
- بنوشه مریضه، به مادرش سفارش کرده بودم که در امر نامزدی دست نگهدارند.
- من هم به همین خاطر آمده  ام، این دست نگه داشتن  تا کی میخواد طول بکشه؟
 دیگر جوابی برای گفتن نداشتم، اینکه این جوان بی سرو پا،  سرخود پا شده و آنجا آمده بود و به دروغ، علیرغم  خواست دختر، خود را نامزد او معرفی میکرد، از سوی دیگر، اصلاً طرز حرف زدنش برایم هیچ خوشایند نبود. در حالیکه سعی میکردم خونسردی خود را حفظ کنم، جواب دادم:
- پسرم، خواهش میکنم برو.  مریض ها دم درمنتظرند.
جوان صدایش را کلفت تر کرده و از موضع قدرت گفت:
- تو چطور دکتر هستی؟ بنوشه هیچ چزش نیست، از تو هم سالمتره، هر روز می بینمش که صبح زود با کوزه پر از آب از چشمه برمیگرده.
با صدائی تمسخر آمیز گفتم:
پسرم بهتر نیست در آن سوی دهکده درمانگاهی باز کنی و مریض معاینه کنی؟ با این کارت به من هم کمک میکنی، من هم سرم خلوت تر میشه.
 جوان گستاخ تر شد و داد کشید:
- ببین، میدونم، خودت رو دختره چشم داری.
 و مشت گره کرده اش را بعنوان تهدید نشان داد. درحالیکه سعی میکردم آرامش کنم، گفتم:
- پسرم من بالای سی سالمه.
 در حالیکه مشت گره کرده اش را به علامت تهدید تکان میداد گفت:
-  ببین! اگه اون دختره غیر از من زن کس دیگری بشه، هم دختره رو،  هم شوهرشو،  وهم  تو رو تیکه تیکه میکنم.
 پیش خود فکر کردم، "دیگه پاشو از گلیمش بیرون گذاشت" و صدایم را از او هم بلند تر کرده و سرش داد کشیدم:
- گورتو گم کن، پا میشم هیمن لحظه، همینجا تیکه تیکه ات میکنم.
مشتش را بلند کرده و قصد زدن به طرفم حمله کرده و برای رسیدن به من، روی میز ی که پشتش نشسته بودم خم شد. در این میان در حالی که از جایم بلند میشدم، با طرف چپ سرم به چانه اش اثابت کردم، بهتر بگویم کمی هم خواسته اثابت کردم. سرش گیج رفت روی میز افتاد و غلتید و نقش زمین شد. در این میان همکارم عبدالله به صدای داد وفریاد ما در اطاق را باز کرده و بدون اینکه خود را ببازد، وسط پاهای جوان رفته روی خود را برگردانده و هر دو پای جوان را زیر بغلهایش گرفته و کشان کشان تا در خروجی روی زمین کشید. در را باز کرده روی برفها انداخت. به گفته عبد الله و دیگر افرادی که صحنه را دیده بودند، جوان به محض اینکه به خود آمده بوده، بدون هیچ کلامی سر خود را پایین انداخته، راه خود را گرفته و رفته بود.   

روزهای آخر زمستان بود.  برفها آب شده بودند و از زیرشان فرش سبز گندمها در مزارع سر برمی آوردند. درختها با شکوفه های رنگارنگ تزیین شده بودند، رودخانه خیاو چایی پرآبتر شده  و با شتاب جاری بود. صدای غرشش تا درمانگاه به گوش میرسید. پرنده های چرخ ریسک رنگین تر از زمستان به نظر میرسیدند، بعد از ظهر ها  آفتابی و گرم و دلپذیر بود. قلّه ساوالان در پشت مزارع سبز تپه قارادرویش با عظمت تر و باشکوهتر دیده میشد. گه گاهی برای گردش و استراحت کنار رودخانه میرفتم و از هوای تمیز و با نشاط بهاری لذت میبردم. بعضی از روزها پسربچه های سیزده چهارده ساله با ماهی هایی که تازه از رودخانه گرفته بودند، جلویم میدویدند و میپرسیند؟" آقای دکتر، ماهی نمیخواهید،؟" و سطلی که در دست داشتند نشانم میدادند که پر از ماهی های بزرگ و کوچکی بود. گه گاه از پسر بچه ها ماهی میگرفتم، ولی اصرار داشتند که هدیه بکنند و در قبالش چیزی نمی پذیرفتند. اواخر هفته اول فروردین، روزی که نزدیک غروب از دره خیاو چایی بالا می آمدم، متوجه پولاتلی یوسف شدم که با توبره ای سنگین در دست به درمانگاه نزدیک میشد. ترس برم داشت، ولی پیش خود فکر کردم: "اگه بی ادبی بکنه و خشونت به خرج بده، این رو هم مثل پسرش با یک ضربه کله میخوابونم" و به خودم قوت قلب داده و راه خود را ادامه دادم. نزدیک به هم  که شدیم در سلام کردن از من پیشی گرفت و با صدائی ملایم و دوستانه گفت: "سلام آقای دکتر". در صدایش احساس  دشمنی نبود، برعکس، بسیار دوستانه و صمیمی به نظر میرسید. باهم دست دادیم.  با اندکی خجالت گفت

آقای دکتر، میبخشید، میخواستم با شما کمی حرف بزنم.
-  بفرما برویم تو، آقا یوسف.
باهم وارد درمانگاه شدیم و در حالیکه پله ها را به طرف طبقه بالا میرفتیم با صدای بلند به عبدالله خبر دادم که مهمان داریم و خواهش کردم که چایی آماده کند، عبدالله از اطاقش بیرون آمد و با دیدن یوسف وحشت زده شد. یوسف با او هم دوستانه دست داد و سلام و احوالپرسی کرد. ترس عبدالله ریخت و چهره اش بشاش تر شد. وارد اطاق مسکونی شدیم و نشستیم. یوسف از تبره ای که در دست داشت قوطی فلزیی درآورده و به طرف من دراز کرد:
- آقای دکتر هدیه ناقابلی برایتان آورده ام، از عسل های کندوهای خودم است.
- آقا یوسف شرمنده ام کرده اید، خیلی ممنون.
بعد از چند ثانیه سکوت یوسف چند سرفه کوتاه کرده و شروع به حرف کرد:
- آقای دکتر خیلی میبخشید، پسر من آمده اینجا، پیش شما و بی ادبی کرده، ولی شما هم خوب کاری کرده اید و حقش را کف دستش گذاشته اید.
- خیلی معذرت میخواهم آقایوسف، من تمام سعی و کوششم را به کار گرفتم که خطایی از دستم بر نیاید، ولی پسر شما مرا مجبورکرد، میبایستی از خودم دفاع میکردم.
- من هم تنبیه اش کردم، میدونی آقای دکتر، پسره پاک دیوانه شده، باور نمیکنه که بنوشه مریض باشه، میگه بنوشه مریض نیست، به من دروغ میگویند، دست و پایش به کار و زندگی سرد شده، حتی در سرمای زمستان هم تا دیروقت شب در کنار رودخانه و میان مزرعه ها آواره و ویلان میگشت. تا دم ظهر میخوابد و بعد کسل و بی حال، بی رمق و رنجور بی هدف روی تپه ها میگردد. زمستان تمام شد، باید به کندوهایمان برسیم و جابجایشان کنیم، به دام و حیواناتمان برسیم، دنیایی کار ریخته و مونده، پسره دست از سفید به سیاه نمیزند، اینجوری نبود، خیلی پرکار و با شعور بود. علاقه خاصی به گله اسب مان داشت و با صلیقه و مهارت خاصی به کندو ها میرسید. نمیدانم چکار کنم، اگه چیزی هم بگم، خیلی زود عصبانی میشه و از کوره درمیره، میترسم خطایی از دستش بر بیاید..........
با ورود عبدالله به اطاق، که قوری چای و استکان و قند در سینی داشت، حرف یوسف قطع شد، از جایش برخواست و دوباره با عبدالله سلام و علیک و احوالپرسی کرد. در این میان فرصتی پیدا کرده و سعی کردم فکر خود را متمرکز کنم و برای یوسف جواب مناسبی پیدا کنم. ولی یکباره تصویر دایی ممد کریم جلو چشمم ظاهر شد. دائی ممد کریم دایی مادرم بود و در ممقان زندگی میکرد، مرد کوتاه قدی بود، بیشتر از هشتادو پنچ سال داشت ولی هنوز سرزنده و قبراق بود، با عجله حرف میزد و گاهی قسمت بالایی دندانهای مصنوعیش به دهانش می افتاد ولی حرفش را قطع نمیکرد، با انگشت شستش دندانش را به سقف دهانش میچسباند و به حرفش ادامه میداد، در علف درو کردن و شله بستن خار رقیب نداشت. تمام کارهایش مثل حرف زدنش فرز و چالاک بود. در آن لحظه تصورش چنان نزدیک و واقعی بود که پندای در اطاقم بود. نمیدانم از کجا به یاد دایی ممد کریم افتادم. ولی نتوانستم جواب مناسبی برای یوسف پیدا کنم، گفتم:
- آقا یوسف میدونی، وقتی میخواهیم دختری را شوهر بدهیم و یا به عروسی بگیریم انتظار داریم که با......
نتوانستم به حرفم ادامه بدهم و پیش خود فکر کردم: " نه اینجوری نمیشه" و حرف خود را از اول شروع کردم:
- آقا یوسف ما اصلا از خود دختر نمیپرسیم که پسر مورد نظر را میخواد یانه، آخه عروس گرفتن باید کمی با گوسفند خریدن فرق داشته باشه....
حرفم را برید:
- آقای دکتر، بنوشه چه کسی را بهتر از تیمور پیدا خواهد کرد، ببین، ماشاالله ما توی خونه مون روغن و عسلمون فراوونه، دام و گله اسب داریم، اگه بنوشه زن تیمور بشه، تو خونه ما مثل خانم زندگی میکنه، بدبخت دختره از یه خانواده نداریه، از صبح تا شب گل لگد میکنه..... تیمور بچه باشعوریه، دستش به کار میره، اگه این دیوونگیش نبود...ماشاالله سلامتیش سر جاشه، عقل و هوشش سر جاشه،...هیچ کسی مثل او زنبور عسل تربیت نمیکنه.
تمام فکرم را جمع کردم ولی راه حلی پیدا نکردم، جواب دادم:
- آقا یوسف، من سعی میکنم راه چاره ای پیدا بکنم.
بعد از خوردن چای، یوسف بلند شد و وقتی داشت از در خارج میشد گفت:
- آقای دکتر، من منتظر خبر شما میمانم، از شما خیلی متشکرم.
سرش را پایین انداخت و رفت.
روز بعد عبدالله را به خانه خیرالله فرستادم و سفارش کردم بعدازظهر هر سه به درمانگاه بیایند. بعد از ظهر آنروز خیرالله به همراه زنش و بنوشه به درمانگاه آمدند. از خیرالله و مشهدی فضّه خواهش کردم در سالن انتظار بنشینند و به همراه بنوشه به اطاق معاینه رفته و در را بستم. آنروز بنوشه مثل روز قبل وحشت زده نبود، ترس و تردید شدیدی نداشت. رنگ و رویش طبیعی بود، ولی هنوز خجالت زده و شرمگین به نظر میرسید، هنوز هم نمیتوانست بدون مشکل به صورتم نگاه کند. با آرامش روی تخت معاینه نشست و منتظر ماند. نگران این بود که من از او چه خواهم پرسید و اینکه اصلا چرا سفارش کرده ام که به درمانگاه بیایند. حس میکردم که امروز میتوانم راحت تر حرف بزنم، انگشتهای دستهایم را به هم گره کرده و با اطمینان خاطر گفتم:
 - بنوشه، دخترم، من به تو قول داده ام که حتی به بهای جانم باشد نگذارم به تو آسیبی برسد....
سرش را پایین انداخت و باز شروع به جویدن ناخن شست دست چپش کرد. ولی حس میکردم که ترس و اندوهش مثل روز سابق سنگین نبود. به حرف خود ادامه دادم:
- ببینن، به من میتونی اعتماد کنی، از من حرف در نخواهد آمد. میخواستم ازت بپرسم که کس دیگری رو غیر از پسر یوسف دوست داری؟
سکوت سنگینی تمام وجودش را گرفت، فضای اطاق لبریز از سکوتی اندوهگین شد. من نیز نه سئوالی داشتم، و نه چیز دیگری میخواستم بگویم. ساکت ماندم. بعد از چند دقیقه سکوت سنگین با صدائی خفه و لحنی پر از تاسف و پشیمانی گفت:
 - رفت.
- مسئله مشکلی نیست، اگه بخواهی میتوانیم پیدایش کنیم و بیاریم.
لب پایینش را به دندان گزید و در حالیکه سرش را به چپ و راست تکان میداد گفت:
- نه، نمیخواهم.
و برای جلوگیری از حق حق گریه اش شروع به بازی کردن با انگشتان شست هر دو دستش شد. نمیخواستم بپرسم، "کی بود؟"، "کجا رفت؟"، "چرا دیگر نمی خواهی؟" فکر میکردم محاوره یک پزشک با بیمارش میبایست با سین جیم مامور امنیتی فرقی داشته باشد. هر سئوالی که به ذهنم خطور میکرد، برایم احمقانه جلوه میکرد و برایش جواب احمقانه تری پیدا میکردم. "کی بود؟"، "هر پدرسگی که میخواست باشه، چه نقشی داره"، "کجا رفت؟"، "به هر جهمنمی که رفت که رفت"، "چرا دیگه نمیخواهی؟" این سئوال احمقانه تر از همه شان بود و جوابش هم فقط "نمیدانم" میتوانست باشد. نمیخواستم اطلاعات کلماتی جمع کنم، ترس و وحشت بنوشه را دقیقا لمس میکردم. این فقط بنوشه نبود که دم "بخت" و یا بهتر بگویم، دم "بدبختی" با این ترس و وحشت مواجه میشد. حتی دخترانی که به باکره بودن خود صد در صد مطمئن بودند دم "بخت" و یا دم "بدبختی" دچار ترس و وحشت و دپرسیون میشدند. چه کسی میتوانست تضمین کند که شب عروسی اللا "خون" تحویل داده خواهد شد، چه کسی میتوانست اثبات کند که تحویل دادن و یا ندادن"خون" با ناموس و شرف وعفّت دختر هیچ ارتباط دور و نزدیکی ندارد. تنها اطلاعاتی که دختر های جوان آن محال از این موضوع داشتند عبارت از این بود که روستای کوللار به این خاطر به خاک و خون کشیده شده  و ده ها انسان به این خاطر با ضرب قمه و شمشیر تکه تکه شده بودند  که  دو انسان جوان به دلخواه خود و نه به امر و دستور پدر و مادر با هم ازدواج کرده بودند و "ناموس" دختری نامشروع خدشه دار شده بوده است.  کدام دختر جوانی بود که ده بار به هجله رفته و تجربه شخصی از موضوع داشته باشد. کدام دختر دم "بدبختی" بود که حتی اختیار انتخاب همسر آینده اش را داشته باشد. تنها آگاهی یی که به دختر دم "بدبختی" داده شده بود فقط میتوانست این باشد که "دخترم از خودت مواظب باش" نه توضیحی، نه تفسیری از "مواظب بودن از خود" شنیده بود. "از خودت مواظب باش" یعنی چی؟  "از خودت مواظب باش" یعنی عمیقترین وقوی ترین احساست را که اصلا دست خودت هم نیست، سرکوب کن؟ به چه وسیله ای؟ "از خودت مواظب باش" یعنی نکنه دستت وسط پاهایت نزدیک شود؟ "از خودت مواظب باش" یعنی به خودت فقط  ترس و وحشت تلقین کن؟ برای خودت کابوس درست کن؟ خود مادر هم بعد از شصت سال عمر اطلاعات بیشتر از این درمودرد این موضوع، که قسمت مهمی از ساختار فیزیولوژیکی و روحی خودش بود، در دست نداشت. ترس و وحشت، کابوسهای خوفناک، دپرسیون های عمیق و حمله های هیستریک شدید، خون دماغ شدن های لاینقطع، احساس ناپاکی و شستشوهای اجباریی که ساعتها طول میکشید، سردردهای میگرنی غیر قابل تحمل همراه با تهوع و استفراغ، کوری و کری، آسم وخفگی،  اختلالات بینائی، موتیزم (لالی) و بیماری های ناشناخته گوناگون و حتی خودکشی الزاماً میبایستی گریبان هر دختر دم "بدبختی" را میگرفت. احساس عجز و بچارگی عمیقی تمام وجودم را گرفت، خود را عاجز و وامانده از هر کاری حس میکردم. تنها چیزی که میتوانستم ارائه دهم،"دخترم، من سعی خواهم کرد حتی به بهای ......." بود و این هم جز قطره آبی بی اثر بر کوره آتشین ترس و وحشت نبود و تکرارآن نمیتوانست جز احساس ناامنی و ترس در بنوشه بوجود بیاورد.
کنار پنجره رو به  بیرون ایستاده و مات و مبهوت ماندم. روزهای زیبای بهاری شروع شده بود. شکوفه های روی درختها داشتند باز میشدند، پرنده ها شور و شوق عجیبی داشتند و پر از نشاط زندگی چست و چالاک پر میکشیدند و چه چه میزدند. دو فاخته با حرکت آرام و صبورانه خاص خود تیکه های کوچک چوب زیر درخت گلابی را با منقار خود برداشته و پریده و روی بلند ترین نقطه درخت، لای سه شاخه ای که برای ساختن آشیانه مناسب بود روی هم جمع میکردند و گاهی "بغ بغو، بغ بغو" گویان دور همدیگر میچزیدند. ناخودآگاه آه عمیقی از دلم برآمد و با خود فکر کردم، "آه، این فاخته ها وفادارتر و صادق تر از ما انسانها هستند" وبرگشته رو به بنوشه کرده و گفتم، "بیا، بیا این فاخته ها را نگاه کن؟" باز مثل کودکی ذوق زده شد و مثل دختر بچه ای کنارم ایستاد، برایش توضیح دادم که بعضی از پرنده ها، قو ها، بخشی از کبوتر ها و فاخته ها و قمری ها بعداز اینکه همدیگر را پیدا کردند باهم میمانند و تا آخر عمرشان جفت عوض نمیکنند. حتی مشهور است که وقتی جفت قویی بمیرد دیگر نمیتواند مدت زیادی عمر کند و بعد از مدت کوتاهی میمیرد. شیرینی کودکانه ای که در چهره داشت مهو شد، بغض گلویش را گرفت و با صدائی خفه گفت:
- مرا گول زد.
- کی تورو گول زد؟
- سپاهی دانش.
 بی اختیار از زبانم دررفت:
- وای، پدرسگ بی ناموس!
 بغض بنوشه ترکید، چشمانش پر از اشک شده و قطره های زلال اشک روی گونه هایش جاری شد وبین حق حق های گریه اش منقطع و نا مفهوم ادامه داد:
- گفت تو رو به زنی خواهم گرفت و به تهران خواهم برد، زندگی خوشبختی را شروع خواهیم کرد.....نمیدانم کی ناپدید شد و دیگر اثری ازش نماند......
دستهایم را در جیب شلوارم فرو برده و در طول اطاق شروع به قدم زدن کردم. بعد از چند دقیقه که گریه های بنوشه آرام گرفت پرسیدم:
- ببین، اگه من به این مسأله راه حلی پیدا کنم، میخواهی زن تیمور بشی؟
با ناامیدی سرش را تکان داد:
- نه، ممکن نیست، شب عروسی سر مرا میبرند، گوشتم را از استخوانم جدا میکنند.
- ببین دخترم، من ازت میپرسم اگر راه حلی پیدا کردم.
- نمیدونم، تیمور هم پسریه مثل اون یکی ها، چه فرقی میکنه.
- خوب، پس راضی هستی؟
با تاسف گفت:
چکار کنم؟ چاره ای نیست.
بعد از چند دقیقه در اطاق را باز کرده و از خیرالله و مشهدی فضّه خواهش کردم که به اطاق بیایند. در را بسته، خود را جمع و جور کردم و خطاب به مشهدی فضّه گفتم:
- مشهدی فضّه خانم، من از اینجور چیزها میترسم، ولی باید بگم که مشکل بنوشه بیماری معمولی نیست، حالت استثنائی است. جن رفته توی شکمش. مشهدی فضّه با وحشت داد کشید:
- یا الله، به دادم برس............ ای خدا، اگه عمو اسد زنده بود، اون از این چیزها سردرمی آورد.  اون حتی دام و حیوان رو هم شفا میداد یک بار توی گلوی بز ممد حسین چیزی گیر کرده بود، بد بخت بزه داشت میمرد، عمو اسد  یک بار به بزه گفت " سرفه کن"، بزه سرفه کرد و از گلویش یک تیکه استخوان گنده بیرون انداخت.  بزه چند سال بعد از مرگ عمو اسد هنوز زنده بود. همین پارسال پاییز قوورمه اش کردیم.
درحالیکه سعی میکردم اطمینان خاطر بدهم گفتم:
نگران نباشید،  من هم پیرمردی در ممقان میشناسم که از این کارها سر در می آورد، من خودم شاهد زنده آن هستم که او چندین بیمار اینجوری رو درمان کرده است.
مشهدی فضّه با التماس به دست و پا افتاد:
آقای دکتر، دورت بگردم، دو برّه برات میشکم، اون مرد رو پیدا کن بیار این جن رو از شکم دختره دربیاره

روز جمعه شانزدهم فروردین صبح زود،  قبل از روشن شدن هوا با جیپ چادری پاشا به طرف اردبیل به راه افتادیم. به عبدالله سفارش کردم که اگر تا روز یکشنبه نتوانم برگردم مریض هارا پس بفرستد و بگوید روز بعد بیایند. از اردبیل به تبریز و از تبریز به طرف مراغه، دم دم های غروب در ماماغان آلتی از اتوبوسی که از تبریز به توفارقان مسافر میبرد پیاده شدم  و وقتی هوا داشت  تاریک میشد تپه ممقان را بالا رفته و وارد دهکده شدم. وقتی  رقیه، دختر دائی ممد کریم در را باز کرد، تعجب زده شد و پرسید:
- پسرعمه صادق! این وقت روز اینجا چکار میکنی تو؟
با خنده جواب دادم:
- اومده ام دائی ممد کریم رو مهمون ببرم.
بعد از شام و چایی موضوع را به دائی ممد کریم تعریف کردم و خواهش کردم که روز بعد با من به خیاو برویم. قاطعانه امتناع کرد و گفت:
- پسرم، منو به خطا نیانداز، من از این جور چیز ها بلد نیستم.
خواهش کردم، تمنا کردم:
- دایی جان، تو فقط کافیه یه  تئاتر بازی کنی، من یادت میدم چکار بایست بکنی.
-  پسرم ببین، من کار و زندگی دارم، هنوز نصف مزرعه سیب زمینی کاشته نشده است، دام و حیوان هام بی صاحب میمونه.
- دایی جان، من دوبرابر ضرر تو رو بهت میدهم، خواهش میکنیم....
دو پایش را در یک کفش کرد که الاّ نه که نه "از دست من این کارها بر نمی آید" بلاخره رقیه خود را قاطی حرف کرد و اطمینان داد:
- داداش، من جعفرقلی کچل را میبرم، بقیه مزرعه سیب زمینی رو میکاریم تمام میکنیم، تو نگران نباش، حرف آقا دکتر پسرعمه رو زمین نینداز!
صبح روز بعد قبل از روشن شدن هوا به راه افتادیم و با غروب آفتاب به خیاو رسیدیم. طی راه تبریز به اردبیل در اتوبوس  وقت زیادی داشتیم. دائی ممد کریم از گذشته ها و خاطرات قدیم صحبت میکرد:
- پسر بچه باهوش و دوست داشتنیی بودی، یه روز به نه نه ات گفتم، این بچه بزرگ بشه یه گهی میشه، خیلی باهوشه........ماشا الله ماشاالله بزرگ شدی و حکیم شده ای........خدا  تورو حفظ بکنه پسرم.....
من هم به نوبه خود از سرگذشتم در دانشگاه و اتفاقاتی که در خیاو برایم افتاده بود تعریف میکردم و به دایی ممد کریم یاد میدادم که وقتی به خیاو رسیدیم چه تئاتری باید بازی کند. حتی خواهش میکردم بعضی ازجملاتی که میبایست میگفت دفعات متعدد تکرار کند و به خاطر بسپارد.
به محض رسیدن به خیاو عبدالله را به قارادرویش روانه کردم و گفتم به خیرالله سفارش کند که فردایش خانواده  پولاتلی یوسف را مهمان دعوت کند. ما هم خواهیم آمد. و بعداز ظهر روز بعدش دم غروب به همراه دایی ممد کریم به خانه خیرالله رفتیم.
وقتی وارد اطاق تنوری خیرالله شدیم با منظره غیرمنتظره ای مواجه شدم. چراغ طوری پرنوری از سقف آویزان بود، دو چراغ فتیله جداگانه هم روشن بود. وسط اطاق سفره بزرگی پهن شده و روی آن نان تازه و گوشت تازه سرخ شده ای که از بره پولاتلی یوسف  بود در ظرفهای مسی و سفالی چیده شده بود. روی سکو با گلیم و تشکچه ها و بالش ها تزئین شده بود. خیرالله و یوسف روی سکو کنار هم  روی تشکچه نشسته و به متکّا ها تکیه داده بودند. بقیه هم در اطراف اطاق روی زمین نشسته بودند. اولین نفری که به سوی ما دوید  تیمور بود. با عجله به طرف ما آمده، سلام و علیک کرده و با هیجان دست مرا گرفت و میخواست دستم را ببوسد:
آقای دکتر خیلی معذرت میخواهم، ببخشید، من بی ادبی کرده ام.
دستم را کنار کشیدم و گردنش را بغل کرده و از صورتش بوسیدم:
باشه پسرم، ایرادی نداره، هنوز جوونی، خیلی چیز ها برای یاد گرفتن داری...."
آخرین فردی که سلام و علیک کردم بنوشه بود. وقتی چشمم به چشمش افتاد، همان شور و نشاط سابق را حس کردم  ولی این بار نه آن دختر شیطان شوخ بود و نه دختری که از ترس و وحشت در خود غرق شده بود، به خانم سنگین و متینی تبدیل شده بود و برای پذیرایی از مهمانها صلیقه خاصی نشان میداد. بعد از صرف شام و چایی، با اشاره چشم به دائی ممد کریم رساندم که الان نوبت او بود. علیرغم عادت همیشگیش که با عجله و نامفهوم حرف میزد، با کلماتی صریح و واضح شروع به حرف زدن  کرد:
- خوب، شنیده ام که تو شکم این دختره جن رفته.
رو به بنوشه کرد و آمرانه گفت:
- دخترم،  توی یک کاسه سفالی کمی آب ولرم برایم بیار و خودت هم وسط اطاق بشین.
بنوشه یکی از کاسه های لعابیی که دست ساز خود او بود برداشته و ازقوریی که روی منقل داشت میجوشید کمی آب داغ و از کوزه ای که کنار سکو بود کمی آب سرد قاطی کرده و وقتی میخواست جلو دایی ممد کریم بگذارد با متانت گفت:
- بفرما عمو.
و وسط اطاق نشست. دایی ممد کریم بسم الله بلندی خواند و از تبره ای که کنارش گذاشته بود قوطی فلزیی درآورد. زیر لب چیز هایی پچ پچ کرده و به قوطی فوت کرد و درش را باز کرد. از کاغذهایی که به شکل قیف پیچیده شده بودند علف های خورد شده ای را در میاورد و توی آب کاسه میریخت و زیر لب چیزهایی پچ پچ میکرد. کاغذهای قیف شکل و محتوای آنها را شب قبل باهم تهیه کرده بودیم، یکی گل گاوزبان بود، یکی برگ های خشک شده گزنه بود و دیگری جز یونجه خورد شده چیز دیگری نبود. دایی ممد کریم با انگشتانش آب توی کاسه را به هم زد و آمرانه خطاب به همه پرسید:
- مادر دختره کیه؟
مشهدی فضّه  که کنار تنور نشسته بود با صدایی لرزان و ترسان جواب داد:
- منم، عمو.
 دایی ممدکریم با همان لحن گفت:
- بلند شو بیا اینجا. این کار کار خطرناکی است، وقتی جن از شکم دختره درمی آید، ممکنه که خود دختره را هم با خود برداشته و ببرد. دخترت را ببوس و نوازش کن، شاید یک بار دیگر نبینی  اش، بعد هم با دقت توی چشمانش نگاه کن.
تیمور از جایش پرید و التماس کنان گفت:
- عمو، دست نگه دار، تو را خدا دست نگه دار، اگه جن بنوشه رو با خودش ببره ......؟" و نتوانست بقیه حرفش را ادامه دهد.
دایی ممد کریم نگاهی بی اعتنا  به صورت تیمور انداخته و گفت:
- تو بشین سر جات، فعلا نمیدونم چه جور جنی است.
مشهدی فضّه با حق حق به گریه افتاد و در حالیکه با گوشه شالش اشکهایش را پاک میکرد روبروی بنوشه زانوزد. او را بغل کرد و بوسید و نوازش کرد و وقتی با بی میلی ازش جدا میشد باز با حق حق گریه اش رو به آسمان کردو گفت:
- خدایا، چکار کنم؟
 نگاه پر از التماسش را به نگاه دایی ممد کریم دوخت و با صدای گرفته پرسید:
- حالا چی عمو؟
دایی ممد کریم باز آمرانه جواب داد:
- گفتم که بهت، حالا خوب توی چشماش نگاه کن!
مشهدی فضّه خود را جابجا کردو چشمش را به چشمان بنوشه دوخت. بنوشه سعی کرد با نگاهی زیرکانه به او بفهماند که تمام اینها جز تئاتر چیز دیگری نیست. نمیدانم آیا مشهدی فضّه آنرا فهمید یا نه، ولی بعد از نگاه کردن به چشمان بنوشه آرامشی پیدا کرد و آهی کشید. خود بنوشه این موضوع را خوب فهمیده بود و از نگاه زیرکانه اش میشد خواند که درسر دارد در این تئاتر نقش فعالی به عهده بگیرد. دایی ممد کریم خطاب به مشهدی فضّه گفت:
- حالا بلند شو از آن لحافها یکی را بیاور و روی این دختره بیانداز!
مشهدی فضّه بلند شد و از روی سکو از لحافهایی که روی هم چیده شده بودند یکی را برداشته و سر بنوشه انداخت. دایی ممد کریم با گفتن " نعوذ بالله من الشطان الرجیم" از جایش بلند شد و دست چپش را چند بار دور سر بنوشه گردانده و به فکر فرو رفت. چند لحظه بعد بار دیگر این کار را تکرار کرد و با صدایی پر از تاسف گفت:
- کار خطرناکی است!
و بعد از اینکه فضای خالی وسط اطاق را چند بار با قدمهای کوتاه و آهسته چپ و راست رفت و برگشت، ایستاد و به بنوشه که زیر لحاف بود خیره شد و باز با صدایی حاکی از تاسف گفت:
- کار خطرناکی است، چراغها را خاموش کنید، فقط یکی بماند،  فتیله آنرا هم پایین بکشید، فقط به اندازه روشنائی یک شمع بماند.
خیرالله روی زانو بلند شد و باد چراغ طوری را باز کرد، مشهدی فضّه یکی از چراغهای فتیله ای را فوت کرد وفتیله آنیکی راپایین کشید. دایی ممد کریم کاسه آب را به دستش برداشت و انگشتانش را در آن خیس کرده و به روی بنوشه پاشید و باز به او خیره شد. نگاه پر از تعجب و سوال همه به صورت دایی ممدکریم دوخته شده بود. دایی ممد کریم با صدایی رسا گفت:
- کار خطرناکی است، جن شاخ دارد.
و سرش را به طرف آسمان بلند کرده و گفت "خدایا از تو کمک میخواهم." سکوت سنگینی فضای اتاق را پرکرد. همه هاج و واج مانده بودند، کسی جرات نمیکرد چیزی بگوید یا چیزی بپرسد. دایی ممد کریم رو به مشهدی فضّه کرده و دوباره گفت:
- جن شاخ داره.
مشهدی فضّه با صدایی که حاکی از ترس و وحشت بود جواب داد:
- عمو، خدا یارت.
دایی ممدکریم رو به زلیخا کرد و گفت:
- مشکل بزرگی است.
 زلیخا با حیرت هاج و واج ماند. دایی ممد کریم خطاب به یوسف گفت:
 اگه جن از طرف بالا بیرون بیاید، سر و صورت دختره کج و معوج میشود و تا آخر عمرش معلول میماند.
زلیخا با لحنی اعتراض آمیز گفت:
- من عروس دهن کج و معلول نمیخوام.
دایی ممدکریم رو به زلیخا جواب داد:
-اگه از پایین بیرون بیاید، ......
 کمی مکث کرد و ادامه داد:
- آنوقت بکارت دختره را برمیداره.
همه سرشان را پایین انداخته و به فکر فرو رفتند. سکوت سنگین و آمیخته با ترس بر فضای اطاق حاکم شد. بعد از چند دقیقه تیمور از جایش بلند شده و خود را به نزدیک مادرش که کنار مشهدی فضّه نزدیک تنور نشسته بود رساند، کنار او نشست و به گوشش پچ پچ کرد. زلیخا خود را به طرف جلو خم کرده و با نگاهی پر از سوال به صورت یوسف نگاه کرد. یوسف با تعجب و حیرت لبهایش را برگرداند و سرش را تکان داد. بعد از چند دقیقه سکوت، تیمور بلند شده و خود را به یوسف رسانده و کنار او نشست و به گوشش پچ پچ کرد. یوسف به علامت تایید سرش را تکان داد. و سرفه ای کردو گفت:
- عمو....
گویی میخواست چیزی بگوید ولی نتوانست حرف خود را به زبان بیاورد. بعد از چند دقیقه،  دوباره چند سرفه کوتاه کرد و خطاب به دایی ممدکریم گفت:
- عمو جن رو دربیار، دختره سالم بمونه، حالا از هرکجا که درمیاری دربیار!
دایی ممدکریم دوباره انگشتانش را در آب کاسه خیس کرده به روی بنوشه پاشید و گفت:
- اون چراغ را هم خاموش کنید!
مشهدی فضّه آخرین چراغ را هم فوت کرد. دایی ممدکریم پشت سر بنوشه ایستاد و باز زیر لب چیزهای نامفهومی گفت و کاسه را به زمین گذاشته و پشت سر بنوشه چنباتمه زد و دستهای خود را چند بار در دو طرف بنوشه از پایین به بالا و از بالا به پایین حرکت داد و بلند شد و پشت سر بنوشه سر پا ایستاد، باز چیزهایی زیر لب پچ پچ کردو با نوک انگشت شست پای چپش به ران بنوشه ضربه ای زد و با صدای بلند بسم الله گفت. بنوشه شروع به لرزیدن کرد. دندانهایش به هم میخورد و صدای منقطعی درمی آورد. بعد از چند ثانیه دایی ممد کریم با تمام قدرتش  ولی خیلی کوتاه فریاد کشید "یا الله" و در عین حال با نوک انگشت شست پای راستش چنان ضربه محکمی به ران بنوشه زد که بنوشه با صدایی وحشت زده جیغ کشید" وای" و گوز پرصدائی ول کرد. دایی ممد کریم با صدایی تعجب انگیز فریاد برآورد:
هی، بی ناموس جن، بچه هم داشت، هر کدام از یک طرف دررفتند.
بعد از چند دقیقه به دستور دایی ممدکریم چراغها را دوباره روشن کردند، دایی ممد کریم آرام آرام لحاف روی سر بنوشه را برداشت. مشهدی فضّه کنار بنوشه چمباته زد و با اشک خوشحالی و حق حق گریه اش شروع به نوازش و بوسیدن او کرد و دستهایش را به طرف آسمان باز کرده "خدایا شکر، خدایا شکر، .... " دعا کرد.  بنوشه با آرامش از جایش بلند شد و بنا به خواهش مادرش آرد و روغن و تخم مرغ تهیه میکرد که یوسف گفت:
- خاگینه رو از عسلی که امروز آورده ام درست کنین، عسل مرغوبییه.
بعد از خوردن خاگینه و چایی خیرالله  و یوسف که کنار هم روی سکو نشسته بودند چند دقیقه ای بین خود پچ پچ کنان حرف زدند. بعد خیرالله خطاب به دایی ممدکریم گفت:
- عمو، ما نمیتونیم کسی بهتر از تو پیدا کنیم.  بیا و لطفی به ما بکن، این بچه ها را باهم نامزد کن. 
دایی ممدکریم وسط اطاق نشست بنوشه را طرف چپ و تیمور را طرف راست خود نشاند و دست راست بنوشه را گرفته و در دست چپ تیمور گذاشته، رویش را به طرف آسمان برگرداند گفت:
- با اذن خدا و بنا به درخواست این والدین خانم بنوشه را با آقای تیمور نامزد اعلان میکنم"
********************************

گؤزو بؤیوک بنوشه روی صحنه آمد و با عجله خود را به من رساند. بازوانش را دور گردنم حلقه کرد و از صورتم بوسید، در حالی که از خوشحالی اشک چشمانش را گرفته بود گفت:
- استاد زحماتتان را بی ثمر نگذاشته ام ، ریحانه نوه پسریم است. قبل از تولدش گفته بودم این بچه چه پسر باشد چه دختر باید پزشک تربیتش کنم.

* اتفاقات و اسامی اشخاص در این داستان، به استثنای نام غلامحسین ساعدی وتنها اتفاق تاریخی دعوای دهکده کوللار، نتیجه تخیل نویسنده است و هیچ ارتباطی با واقعیت ندارد.


No comments:

Post a Comment